<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ايستادن، بيرون از پناهگاه تو</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/</link>
<description>Standing on the outside of your shelter</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 14:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سگها</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای ناله ی واسیلفنا، محبوب زیبارویش را که می شنید، پا روی پایش بند نمی شد. جیغ های ملتمسانه ی زنی حین فراغ. سِرگِی، صبح وقتی متوجه درد زنش شده بود، سریع خودش را به خانه ی مادر همسرش رسانده و او را به خانه آورده بود، ولی حالا که پاسی از شب گذشته بود، درد واسیلیفنا واسیلیا بیداد کرده بود و کاری از مادرش ساخته نبود. سِرگِی با چکمه های کهنه و زمختش که گویی 1000سال از پایش بیرون نیامده بود، روی کف چوبی خانه اینطرف و آنطرف می رفت و سعی می کرد، صدای فریاد های شیرینش را توی صدای جیر جیر کف چوبی، فراموش کند. دست های پینه بسته ی خشک و درشتش را توی شکمش روی هم میمالید. 2ساعتی بود که حال زن به این وخامت رسیده بود و سِرگِی ایباکُف به زمین و زمان فحش می داد؛ حتی به خودش که باعث این درد شده بود! آشفتگی او، واسیلیفنا و مادرش را هم ترسانده بود. تصمیم گرفته بود که به کِینشما برود و زن قابله ای را که آنجا میشناخت با خود بیاورد؛ اما بوران سختی که از هفته ی پیش شدت گرفته بود، رفتن با گاری را غیر ممکن می کرد، پیاده هم که می رفت، حتماً صبح یه خانه میرسید. ضمن اینکه قابله هم راضی نمی شد در آن برف پیاده به روستا بیاید. سرانجام نتوانست جیغ های محبوبش را که دلش را عمیقاً به درد می آورد تحمل کند و در خانه را باز کرد تا پا بیرون بگذارد؛ نیم متر برف یخ زده پایین چهارچوب در، قالب بسته بود. باد غارتگرانه به داخل خانه حجوم آورد، یقه ی انگلیسی پالتویش را بالا آورد و گوشهای کلاه پشمی قهوه ایش را پایین داد و بندش را زیر گردنش گره زد؛ جای تای گوش های کلاهش سوراخ شده بود و سرما سرش را می سوزاند. دست هایش را توی جیبهایش فرو برد و توی تاریکی شب، همانطور که دانه های یخ زده ی برف به صورتش می خورد، تلو تلو جلو رفت. صدای کولاک باد، مانع از شنیدن هر صدایی، حتی صدای نفس های خودش می شد؛ توی این خلوت پر هیاهو، در افکارش غوطه ور شد؛ فکر بچه ای که توی این اوضاع اسفناک به دنیا می امد و آینده اش و حتی امید اینکه شاید بچه اش وضعیت بهتری داشته باشد و باز اینکه شرایط خودش از پدرش بهتر که نشده بود هیچ، بدتر هم شده بود...این افکار سختی مسیر را از یادش برده بود، حالا برف نرمی از آسمان قرمز رنگ، آرام می بارید و از کولاک و چراغهای روستا خبری نبود و چکمه هایش که حالا کاملاً مملو از آب شده بودند، روی پاهای یخ زده و دردناکش سنگینی می کرد، با هر قدم صدای تُرد لِه شدن نیم متر برف زیر پایش را، می شنید. نفس های عمیقش که به سبیل هایش برخورد می کرد، او را متوجه آب شدن یخ های روی آن ها می کرد. ناگهان از صدای پارس سگی که سمت راستش بود، نا خودآگاه به طرف دیگر افتاد؛ صدای قلبش را که به شدت می تپید، می شنید. اما آن سگ، ماکاریج، سگ دوبِرمَن وحشی اربابش بود، که معلوم نبود این موقع شب توی این سرمای طاقت فرسا آنجا چه می کرد. با آن که ماکاریج او را می شناخت، مصرانه پارس می کرد و سعی می کرد به وی حمله کند. سِرگِی همانطور که دستش را جلو می برد با لحنی دوستانه گفت: &quot;بیا اینجا پسر، من سِرگِی ام، تو که منو میشناسی ها؟ چه ته؟!&quot; سگ در همین لحظه پرخاشگرانه در حالی که خُرخُری از گلویش بیرون می آمد، دست سِرگِی ایباکُف را گاز گرفت.رَد خونش روی برف، توی تاریکی شب، سیاه دیده می شد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         اَاَاَ آ آ ...ه، ای حروم زاده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سگ همچنان پارس می کرد و دوباره قصد حمله داشت که از توی تاریکی سگ تازی براق و مشکی رنگ ارباب که ژیوانُف نام داشت، خرامان جلو امد و جلوی ماکاریج را گرفت، بر خلاف ماکاریج، او سگی با متانت و خونگرم بود و روی موهای نرم کمرش ردی از زخم کهنه مانده بود. ماکاریج که خصمانه قصد عبور از ژیوانف را داشت، بی وقفه پارس می کرد. ناگهان سگ ها با هم درگیر شدند و صدای ناله های بریده بین خُرخُرهایشان پیدا بود، سِرگِی بی توجه همانطور که روی زمین افتاده بود، پشت سرش را نگاه کرد، چراغ های کِنیشما پیدا بود، دیگر راهی باقی نمانده بود. از جایش برخواست و همانطور که با دست دیگرش، جای زخم را روی کف دستش گرفته بود و آن را حایل به بدنش نگه داشته بود تا لباس هایش خونی نشود، خواست به راهش ادامه دهد.در این لحظه صدای سگ ها خاموش ماند، وقتی به سمت آنها برگشت، دو سگ مبهوت به او خیره شده بودند، هر دو با یک جهش، وی را به زمین انداختند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح روز بعد توی سکوت برف صدای جغدی از دور دست می آمد...
&lt;HR&gt;
پ.ن۱: دیدی داستان من هم همونه:)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۲: همه خوشحال و راضی ۶،۷ تا غذای نذری گرفته بودند، فقط گدای بی پا سر کوچه هنوز گشنه مانده بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Self Conversation!</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میشناسم، خوب میشناسم، هه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بوی توالت همه ی اتاقشو برداشته مرتیکه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صحبت کردم که کردم، زنمه، صیغمه به کسی چه مربوط، خلاف شرع که نکردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی خوام اون 40سال خدمت آموزش پرورشو رو کنم، فکر کرده جای مهر رو پیشونیشه و سین هاش سوت میزنه و ماس ماسکو تو دستش می چرخونه، چیکارس!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو اون لامذهبو بده من، یه دقیقه اینجا نمی مونم، دیگه هیچی نمی خوام، باقیش سرتونو بخوره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;سر و وضعش بده&quot; تو چیکار به سر و وضعش داری مرتیکه، جواب مردم رو بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به امریکایی ها چی کار دارم من! یه بار زنگ زدم اسپانیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه جا همینه، همه جا ایرانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;انقلاب کردیم، انقلاب کردیم&quot; خوب منم بودم می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;پناهنده بودی&quot; جرم که نیست، همه جا پناهنده داره، مگه افغانیا پناهنده نیستن؟ تو همه دنیا پناهنده هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میشناسم، همشونو میشناسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینقدر توی کمیته امداد خوردی که الان بترکی در و دیوارو گه میگیره، هه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به گواهینامم چی کار داری؟ آقا! توی فرودگاه همه مدارکمو گرفته، گذرنامه رو گرفته &quot; تو پناهنده بودی&quot; گواهینامم آخه واسه چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنم اسپانیاییه، مسلمون نیست. من چه میدونستم نباید بگیرمش! منِ دهاتی از کجا میدونستم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;نمی تونی استفاده کنی&quot; خوب مرتیکه به حرفم گوش بده می خوام تشکر کنم، تق گوشیو می کوبه، پس پول صندوقارو کیا باید بگیرن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بیییییپ! امام خمینی! مسافرینی که قصد عزیمت به ایستگاه حرم مطهر یا قلهک را دارند، در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای موجود  وارد خط یک شوند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Note on a scandal</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://ordiban.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3333 size=3&gt;اینم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; از وبلاگ من و آیدا. هر کی اومد قدمش رو چشم.فقط قراره اینجا دردامون رو هم بنویسیما.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;7سال و 11ماه و 24روز طول کشید، شروعش ماه اکتبر بود، 26اکتبر، اولین روز شروع گریه ی &quot;آتِن&quot; بود. &quot;آتن&quot; اسم مسخره ای برای یه دختر بود. پدرش &quot;دُن وِراتزی&quot; از کله گنده های شرکت ویکتوری و مادرش &quot;سانتا دِلا آمارانته&quot; دختر اصیل زاده ی بلند قدی بود که شخص پاپ اصیل زادگی پدرش را تضمین کرده بود و اینکه جسدش بعد از مرگ به هیچ وجه از بین نخواهد رفت! آندو توی سانحه ی هوایی بوئینگ 747 روی دریای سیاه با هم آشنا شده بودند و جزء 19 مسافری بودند که از سانحه جون سالم به در برده بودند و 6ساعت تمام در حالی که 16نفر بازو به بازو ی هم داده بودند، پا دوچرخه می زدند که 3نفر مجروح وسط حلقه روی آب باقی بمونن. همونجا بود که آتن توی شکم مادرش جسماً، و توی دنیای آدم ها، به خاطر مقصد پرواز اسماً شکل گرفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه جا را بوی نم گرفته بود و دیوارها و سنگ فرش های کف خانه ها ی شهر از سال دوم گریه های آتن از خزه سبز شده بود. هیچ کس خیال کُشتن آتن را نداشت، چون بر اساس یک افسانه، کشتن دختر همیشه گریان همزمان است با جاری شدن سیلابی که همه ی دنیا را فرا می گیرد و تنها نجات یافتگان مسفران کشتی مردی هستند که از پیرترین مردم است. اما از آنجا که مردم &quot;هِو&quot; به عمر خود دریا ندیده بودند، دانش ساختن کشتی را نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزهای اول که آتن شروع به گریه کرد، پیرمرد همسایه در اعتراض به صدای گریه هایش مدام به دیوار می کوبید، اما کم کم که شدت گریه اش بیشتر شد و چشمانش همچون دو آبشار، آب را به شدت به بیرون میراندند و صدایی همچون صدای موتورآب تولید می کردند، صدای زار زار آتن توی آن صدا گم شد و ضربه های پیرمرد فقط جنبه ی هم دردی با او را پیدا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال سوم گریه هایش، وقتی مردم متوجه بیماری ماهیانی شدند که در فضای اشباع شده از رطوبت از دودکش خانه وارد می شدند و از پنجره خارج می شدند، دست از خوردن آن ها برداشتند و شروع به خوردن اجساد اسب ها و گاوها و خرهایی کردند که یا توی گل اصطبل گیر کرده بودند یا بادکرده و با 4پای سیخ شده روی آب شناور بودند.دیگر هیچ کس رنگ خورشید را به خاطر نداشت؛ ابرهای مصنوعی همیشه در فاصله ی دو متری زمین همچون اشباحی در حرکت بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اواخر سال چهارم یکی از پیرمردها که کتابی را از طریق پست در مورد کشتی سازی خریده بود، شروع به ساختن کشتی کرد؛ تمام تلاشش را می کرد که از چوب های خشک استفاده کند؛ برای همین ساقه ی درختان را از یک متر به بالا قطع می کرد. اما رطوبت به حدی بود که وقتی تا نصفه ی تنه اره می شد،  درخت همچون ژلاتین به روی زمین خم می شد ولی شکسته نمی شد؛ نهایتا در روز بیست و چهارم از یازدهمین ماه سال هفتمِ گریه ی آتن، وقتی کار ساختن کشتی به پایان رسیده بود و مردمان &quot;هِو&quot; شنا کنان خودشان را به کشتی می رساندند و سربازان همانطور که در صدد پایان دادن به نزاع بر سر آذوقه ی باقی مانده بودند، بهت زده، شاهد ورود آتن گریان به عرشه ی کشتی شدند. در حالی که دست در دست پدر و مادرش داشت. بعد از چند دقیقه سکوت، بجز صدای شرشر گریه های آتن، که دیگر جزئی از سکوت بود، کم کم ندای اعتراض از بین مردم بلند شد که ناگهان سربازی اسلحه اش را به سمت وی نشانه رفت؛ پیرمرد کشتی ساز خیز برداشت و در آخرین لحظه تیرش را منحرف کرد. اما دیر شده بود. سربازی دیگر قلب آتن را به ستون فقراتش دوخته بودو تیر منحرف شده به یکی از تیرهای بادبان کشتی برخورد کرده و آن را که مرطوب و سست بود، واژگون کرده بود؛ جمعیت از وسط شکافته می شد و راه را برای سقوط تیر چوبی باز می کرد، تیر با صدای مهیبی کف کشتی را سوراخ کرد. اما با مرگ آتن خبری از سیلاب نبود و گریه اش قطع شده بود. مردم بهت زده، در حالتی بین شادی و گریه به جسد آتن خیره شده بودند. کم کم از زیر پیرهن سفید آتن درست جایی که گلوله سینه اش را شکافته بود، مایع سبز رنگی تراوش کرد و از لبه ی کشتی به داخل آب ریخت و همه ی آب را سبز کرد، کم کم بر شدت سبزریزی افزوده شد و آب سبز رنگ از سوراخ کشتی مثل فواره ای به داخل فوران می کرد... 
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;پ.ن1: این داستان خیلی تو ذهنم طولانی تر بود، حوصلتون سر می رفت.تقریبا رمان بود ولی خوب رمان نویسی هم کار من نیست.&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن2: نقاط ضعف این فیکشن خیلی تابلوئه ولی خوب فیکشنه دیگه، سخت نگیرین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن3: دعام کنید تو رو خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:55:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام عقربک خوشگلم</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      پاییز که از راه رسیده، هوا تکلیف خودش را گم کرده، آخر پاییز خیلی شیطان است. حتی مشق های خورشید هم بد خط شده.انگار بازی گوشی اش با ابرها، پاک حواسش را پرت کرده. مردم هنوز مردد پاییز و تابستان مانده اند؛ یکی بازوانش از زیر آستین بیرون زده؛ یکی، کاپشن و حتی شال گردانش را هم از بقچه پاییزی در آورده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      این پاییز خیلی شیطان است، با آن میزان و عقرب و قوسش. اصلا حواس برای موجودی نمی گذارد. میزانش که اصلا تعادل ندارد، شده مثل ترازوهای ضایعاتی محله ما! هر وقت پلاستیک و نون خشک ها را می کشید، می گفت: &quot;2کیلو!&quot; تا شکایت می کردی، همونطور که نون خشک ها را قاطی کیسه بزرگ نون خشک ها می کرد، می گفت: &quot;خودت ببر بکش!&quot; هیچوقت پول دندان گیری نمی داد، ولی همیشه مال من و مریم بود. من همیشه شوکولات و آدامس می خریدم، مریم ولی از همان اول زرنگ بود! به قول مامان، مخ اقتصادی داشت، همیشه جمع می کرد و جمع می کرد، تا بشود یک چیز حسابی بخرد؛ تا یادم می آید جمع می کرد، هیچ وقت تنها با پول خودش چیزی نخرید. 5 ، 6 تومن که می شد، به مامان می گفت، مامان هم کیف می کرد و چند برابرش می کرد و برایش طلایی، چیزی می خریدند؛ این میشد خرید با پول خودش! من اما وضعم خوب بود، من پسر خانه بودم؛ به قول مامان، مرد خانه! همیشه خرید بیرون به عهده ی من بود، برای همین همیشه 2 ، 3 تومنی داشتم. هیچ وقت پول برای چیز بزرگ جمع نکردم، تا بود خرجش می کردم و اگه نبود، باید صبر می کردم که خریدی را به من بسپارند. همیشه دلی خرید می کردم، مثلا یکهو دوچرخه ام را اسپرت می کردم و 2هفته بعد پشیمان بودم، یک دفعه وسایل خطاطی می خریدم و تمرینم همش 2روز! خلاصه آدم پس انداز نبودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      پاییز را می گفتم با ماه هاش؛ آذرش که هیچ! هیچ وقت نفهمیدم آذر که آتش معنی می دهد با قوس که همان کمان است با آن هیکل نیمه اسب و نیمه مرد کماندار، چه نسبتی دارند؛ آذر حتما همان ترکیب رنگ های آتشین است، اما همیشه توی آذر برف می بارد، حداقل دهات ما اینطور بوده، اگر هم برفی نباشد، حتما اونقدر سرد می شود که رنگ پاییز اصلا توش به چشم نمی آید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      عقرب اما همیشه گُم بود برایم، یک چیز خطرناک و وحشتناک! که نیشش حتما از پا درت می آورد. فقط توی فیلم ها دیده بودم که عقرب که نیششان می زند، دورش را می بندند و می مکند تا زهرش درآید. گاهی خواب مار و عقرب و از این چیز ها می دیدم، ولی هیچ وقت، فکر نکرده بودم که پَرم به عقرب بگیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      پاییز که از را رسید، سال 85 را می گویم، ماه رمضان بود، از آن سال هایی که پاییز حسابی شیطان بود، بالاخره نیش این عقرب شیطان قلب مرا گزید، از آن جاهایی که نه می شود دورش را بست، نه می شود مکیدش؛ زهر این عقرب پُمپ شد و پُمپ شد تا همه ی جونم شد عقرب، حالا دقیقا 3سال می گذرد، 3سال تمام که عقرب موفق شد بشود تمام جهان من، هستی من، نیش عقرب شده بوسه هایی که می گیرم تا تنم از زهرش تهی نشود. این عقرب را دوست دارم. خیلی بیشتر از اسپرت کردن دوچرخه ام یا خطاطی کردن. عقرب که حالا زندگی من است، دلش هم مثل پاییز شیطان است، فراموش می کند گاهی که مرا گزیده و باید پرستاریم کند. گاهی بی تابی می کند، غُر میزند، از سر و کولم بالا می رود، قهر می کند، یادش می رود، آشتی می کند. دختر پاییز است آخر. دوستش دارم، این عقرب شیطانی را. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۱: تولدت مبارك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۲: 22سال پیش، امروز، آیدا جونم اومد به این دنیا که جون منو بگیره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۳:‌ كيا ديشب ساعت ۱۲ متوجه بارون شدن؟ درست اولين دقيقه ۴آبان...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:55:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی میدونه چرا؟</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>قاصد روزان ابری،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داروگ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی میرسد باران...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 06:21:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیا</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آی آدم هایی که حسرت عصر لیلی و مجنون ها رو می خورید، اسطوره ای ساختیم که لیلی و مجنون ها هم انگشت به دهن موندن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرشته ای از فرشته های آسمون اینجا رو زمین جا مونده، من بال هاش رو قیچی کردم که نتونه فرار کنه، گذاشتمش تو قفس زندگیم، شده برده ی محبت من. اسم زمینیش آیداست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای آدم هایی که میگین این کلیشست، اونایی که میگید این زرد نوشته است، اونایی که از گفتن این حس من خندتون میگیره، این آیدا عشق منه، جونه منه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرم از آیدا...لبریزم، نفس هام شده آیدا. دارم میترکم از این همه محبت آیدا.کمکم کنید...دعامون کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا جون تو که قدرت داری، برو یه فرشته ی دیگه واسه خودت درست کن، خدا جون دوسِت دارم، با چه زبونی بهت بگم؟ آهاااااااااااای...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آره وبلاگ من زرده، خزون آیدا گرفتتش. نیش این عقربه دیوونم کرده، آیدا دوسِت دارَ َ َ َ َ َ َ َ َ َم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای منو به گوش دنیا برسونید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 05:20:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طعم خورشید</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گَس، بین ترش و شیرین است، اما این تلخ و شیرین بود؛ مزه ی بادام کوهی یا هسته ی هلوی پاییز که آدم را یاد تلخی شربت اکسپکتورانت می اندازد از پس ساختن آدم برفی، توی سرمای اولین برف زمستان که سر درد پس کله اش هیچ وقت تجربه نمی شود تا اولین برف زمستان سال بعد را از دست دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          سرش را تکان داد که صدای سکوت را از آن بیرون کند، اما فقط باعث شد، تمام احشام داخلش، تالاپ تولوپ دیوار جمجمه اش را به صدا درآورد، دور بگیرد و ستون فقراتش را تا نوک انگشت شصت پا برقصاند. انگار مغزش کوچک شده بود و مخچه اش حذف؛ مثل یک گردوی پوچ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          اما پوچ نبود، پُر: پُر از شور، حس، حکمت، زندگی،پُر از چیزی که دزدیده بود از زندگی و زندگی از آن موقع کُپ مانده بود؛ همین روزها یحتمل می آیند و کت بسته می برند و می پرسند: &quot;آآآآآی! این همه خوبی برایت زیاد نیست؟ بار امانت بَسَت نبود؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما ارزشش را داشت، با همه ی تلخی هاش، مثل شیرینی نفس عمیق دختر بچه ی 7ساله، وقتی طاق باز روی سبزه های بهاره پهن شده باشد و هیبت اسب سفیدی را لا به لای ابری دنبال می کند؛ حتی اگر گوشش توی دست مامان تاب بردارد، که چرا پیراهن آبی خوشگلت را سبز کرده ای! یا یک اُردنگی آب نکشیده، به خاطر شیرینی خنده های ریز وقتِ خوابِ بعد از ظهرِ بابا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          می ترسید، از صدای تیز سکوت که با نوک فولادیش مرز ثانیه ها را ویران می کرد؛ می ترسید که بر خیزد و ببیند همه اش توهم بود، ببیند فقط رویا بود، خواب خوش بعد از اذانِ سحرِ رمضان. می ترسید این صدا اجماع جوارحش را بر هم ریزد؛ مثل جسدی که ذره ذره آوندهای درختی را بالا روند و توی یک روز پاییزی بشوند خنده ی دختر عقرب که آن سیب سرخ را از دست دلدارش گرفته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          اما ارزشش را داشت، هیچ کس نتوانسته بود آن را در دست بگیرد، چون خزه هایش آن را فررار کرده بودند؛ او تنها کسی بود که با طرحی حساب شده خزه های دورش را نازیده بود که وقتی پا بر آن می گذارد، نلغزد درون خروشان زندگی و بی آنکه چشم در چشم پریان دریایی بیندازد که با نوای هوسناکشان نامش را می خواندند و پستان های گردشان هوش از سرش می بردند و گیسوان طلائیشان برق از دیده، شیشه ی عمرش را از لای تار های عنکبوتی شکل، بیرون کشیده بود؛ تارهایی که خودِ شیشه ی عمر، با آرزوهایش تنیده بود و در آنها گیر افتاده، منتظر منجی. درست همان لحظه، شماته ی ساعت ها روی ساعت صفر، لمس ماندند و همه ی چند میلیارد انسانِ روی زمین بعلاوه ی چند صد میلیارد موجود زنده، نفس در شش ها حبس کردند، که باکر بماند آن لحظه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این همه دردِ شیرین را تحمل می کرد مثل گاوی که نیش عقرب خورده که خواب به چشمانش نیاید و همچنان سرپا ایستاده بیرون از پناهگاهی که با عقرب ساخته اند و حرمتِ عظمتش، او را مبهوت داشته و اذن دخول نمیابد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنقدر خوبی درونش بود، آنقدر پاکی، آنقدر انتها و بی انتهایی، که حتی اگر توهم هم بود، ارزشش را داشت؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر توانش را داشت... 
&lt;HR&gt;
پ.ن۱: اگه بدونید چه آکواریومی راه انداختم.خودم تو کفش موندم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۲: میدونید رسیدن به معشوق معنی وصل نمیده؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان بدوووووووووو!</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>آقا ما یه قلطی کردیم تو  یه مسابقه ی داستان نویسی البته مسابقه زیاد نبود! ولی یادم نیست که آیا یه فراخوان ارسال آثار بود! هر چی! خلاصه یه داستان کوتاه که توی همین وبلاگ هم هس به اسم &quot;و اینک آخرالزمان&quot; فرستادیم. حالا امروز زنگ زدن که جز آثار برتر شده.(احتمالا از آخر انتخاب کردن!) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش فرمودند که یه اثر دیگه هم بفرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کمک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کی وقت داشت این داستان های من رو یه مروری بکنه غیر از &quot;و اینک آخر الزمان&quot; یکی ۲تا از قشنگ هاش رو به من بگه واسه این فراخوان هه بفرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلا از همکاری شما کمال تشکر را دارم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 08:00:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده به گور!</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوستان نویسنده داستان مورد نظر، جناب صادق هدایت و داستان زنده به گور بود که احتمالا هیچ شباهتی نداشت که کسی بتونه حدس بزنه.غیر از دوست خوبمون &lt;A href=&quot;http://ghameleili.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;لیلا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب دستشون درد نکنه.حالا اومدم عرض کنم به خدمتتون که این مادر کامپیوترم معیوب شده. ما یه غلطی کردیم این مارک رو به توصیه دوستان چند سال پیش خریدیم.تا حالا ۱بار گارانتی تعویض بهش خورده و الان دومین باره که خراب شده و داریم میبریم گارانتی! و معلوم نیست که کی برگرده. پس تا یه اینترنت گیر بیارم شرمندتونم.
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;پ.ن۱: وقتی قبلا یه مارکی خریدی و ازش راضی بودی بار دوم نمی خواد تجدد گرا بشی بری سراغ یه مارک جدید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن۲: اسم نمیبرم که تبلیغ و ضد تبلیغ نشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن۳: الان دارم با کامپوتر خودم کار می کنم نه اینکه کار نکنه ولی این مشکل مجبورم می کنه که کامپیوتر رو ۲،۳بار ری استارت کنم تا بالا بیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 09:19:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابینسون کروزوئه هه!</title>
<link>http://tramontana.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضعف کرده ام، دهانم خشک است ، داغ، خسته، بی جان، سرم زق می زند، هرز می روم انگار؛ خط هایی که روی دیواره ی صخره ای ِ غار کشیده ام، زبان در می آورند برایم. دنبال مشابه میان دسته های هفت تایی که هفته را نشان می دهند می گردم، بیفایده! کار بی فایده. وقتم را هدر می دهم؛ وقتی که به هیچ دردی نمی خورد. پنج سال. مثل اینکه سی صدسال گذشته باشد، که بعد از پنج سال ساعت جیبی تقویم دارم از کار افتاده بود. بعد از پنج سال زندگی در جزیره ای که جاندار عاقلی در آن نبود... انسانی، گرگی، میمونی؛ درخت هست تا دلت بخواهد، موز، نارگیل. انگار همه ی رویاهای کودکیت. همیشه یاد داستان های دریانوردانی می افتم که مثل من افتاده بودند توی یکی از این لامصب ها: آخرش گنج پیدا می کنی، یک کشتی می آید و پیدایت می کند و باقی عمر... . همین من را امیدوار می کرد. همین امید مسخره که بیست و پنج سال مرا این جا زنده به گور کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غار بوی نم می دهد، اضمحال، کوری، بوی بدبختی، غرق می شوم درون تنهاییم؛ یک چیزی توی سرم گُر میگرد: تو نباید اینجا می بودی. حقت نبود سوار آن کشتی می شدی. نباید از کشور فراریت می دادند. نباید به دنیا می آمدی. حق زندگی را نمی خواهی... این افکار آزارم می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک ساعت نشده کل جزیره را گشته ام، سنگ چینی که دور چشمه ی وسط جزیره چیده بودم و هفته ی پیش ویران کردم، باتلاق با آن نی های سبز مسخره، تمشک های پای تپه، پرچم روی تپه که هفته پیش شکستم، سرم پر بود از امید. اما حالا چی! پرچم را شکستم. بزم را کشتم. مرغ هایم را سر کندم و انداختم جلوی سگ. سگ دوبرمنم رو که از تولگی هم صحبت و هم سلولی ام بود دوتا سیلی زدم. حالم را فهمید بد بخت. رفت گم و گور شد این یک هفته و صبح بود که دیدم برگشته. بد مصب وفا دارد مثل این زندگی نکبت، که چسبیده به من و ول نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکشنبه صبح بود که رفتم توی حفره آب گیر ساحل خوابیدم که آب بالا بیاید و به بالای صخره ها گیر کنم و جان بِکَنم. سه بطری که هفت سال پیش روی برگ نامه نوشته بودم و داخل آنها به آب انداخته بودم، توی صخره قوس می خورد. آب که بالا آمد، می کوبیدم به صخره. سرم درد می کرد، پایم، دستم، سینه ام می گرفت، گلویم شور. صبح که چشم باز کردم، سگ بی صاحاب صورتم را میلیسید. همان روز بود که همه چیز را نابود کردم که نباشد امید، که دل بکنم از این زندگی سگی و بمیرم. اما سگ تر از جان، الآن توی این جزیره ی نکبتی راه می روم. خسته شدم از این آبی بیکران که گاهی برای دلتنگی من سبز می شود، نمی داند اینجا همه چیز سبز است. خسته شدم از سبز هم، از زردی ماسه های آفتاب گرفته ی ساحل شرقی، از ماهی های آتشین زیر مرجان ها، از نارنجی این غروب بدترکیب که صبحش را با من شب می کند و شب معلوم نیست هم خوابه ی کدام ستاره است. از این طوطی های رنگارنگ با آن منقارهای گنده که پُرند از خنده های مسخره؛ اصلا از این افکار سیاه و سفید، چرکینِ، دردناک، ابلق. صدای  سوت کشتی می آید. 25 سال کشتی ای از اینجا عبور نکرده بود، این چند دقیقه هم روش. طنابی که سرش را حلقه کرده ام بر می دارم و از تپه بالا می روم. به طرف آن اکالیپتوس روی تپه... 
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن 1: این داستان میشه گفت یه تقلید کامله! البته نه اینکه کپی کرده باشم ولی چند وقته پیش خونده بودم، این ایده به ذهنم رسید که متقارن شده با احوالم. میشه گفت ساختار، چهار چوب کلی، قلم و حتی موضوع مطابق شده. حالا می خوام بدونم کیا این داستان رو خوندن و می تونن مطابقت بدن و اسم اون داستان یا نویسندش رو واسم بگن. چون سبک تقلیدیه اگه اسم داستان رو هم ندونید می تونید نویسندش رو بشناسید. بنابراین نظراتون رو چند روز تائید نمی کنم ولی بهتون می گم که درست گفتید یا نه. منتظرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن 2: خیلی وقت بود این وبلاگ از موضوع اصلیش که داستان بود دور افتاده بود. دلم تنگ شده بود (بود!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 17:41:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tramontana&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>tramontana</dc:creator>
<guid>http://tramontana.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
