كاوشن: براي خواندن اين داستان بايد ابتدا اين رابخوانيد.
حتي يك دكتر هم ميتواند به بيماري خود شك كند و اين اتفاق درست وقتي براي من رخ داد كه منشيم گفت: "آقاي دكتر بيمار بعدي"
همان جا بود كه من احساس كردم، بيماري تپش قلب مثل واگير به من منتقل شده، ليوان كريستاليم را پر از آب يخ كردم و تمام سرمايش را به وسيله ي دست به بدنم منتقل كردم و تا ته سر كشيدم؛ سرماي درون تازه آرامشي به من داده بود كه وارد اتاق شد! بدون توجه به دكور اتاق، بهت زده من را ورنداز كرد، طوري كه فكر كردم، نكند روپوش عاريه غير از اطوي كعج و معوج ايراد ديگري هم دارد، تلاش كردم تصنعي بودن لبخند را در پرده ي دندانهاي سفيد محو كنم. سبك جلو آمد و پس از گذاشتن پرونده پزشكي و دفترچه ي بيمه روي ميز، با متانتي خاص روي صندلي مخصوص بيمار جاي گرفت، طوري كه گويي صد سال آنجا نشسته بود.سعي كردم خطوط اطوي اشتباه روپوش عاريه را، كه از صبح پس از فرستادن روپوش خودم به خشك شوي مرا آزار مي داد، پنهان كنم. دفترچه اش را ورقي زدم ولي استرس كورم كرده بود، تنها چيزي كه ديدم دو كلمه بود: "نفيسه احمدي"براي اينكه سكوت طولاني آزارش ندهد گفتم: "خانم احمدي؟" و ادب حكم مي كرد تا سرم را براي اعتماد سازي بيمار بلند كنم، ولي سنگيني نگاه و ابهت وجودش، چاره اي جز خضوع نگذاشته بود. پس از مكثي كوتاه قاطع جواب داد:"بله" اما دوباره تلاش كردم سرماي اتاق را كم كنم و گفتم: "نفيسه خانم چه مشكلي دارند؟"
با حرفهاي شمرده و منتخب و حركات دست و سر كه هوش سرشارش را عيان مي كرد، سعي در توضيح علائم بيماريش داشت؛ تجربه ي طولانيم، محل هايي را كه وي نشان مي داد و من جرأت نمي كردم سر بلند كنم و ببينم، برايم آشكار مي كرد. اما به وضوح ناراحتي را از اينكه به اشاراتش براي توضيح توجه نداشتم، در صدايش حس مي كردم.
پس از توضيحاتش، تكاني به چرخهاي صندلي دادم و همزمان ميخواستم بگويم:" ميخواهم ضربان قلبتان را ببينم"، اما قطره اي آب ته گلويم، اجازه ي صحبت ندا د و احساس كردم اگر كلمه اي بگويم، حتما سرفه خواهم كرد؛ بنابراين با استفاده از جابه جا كردن گوشي دور گردنم سعي كردم به وي بفهمانم كه قصد چه كاري دارم. به دستور مغزش دكمه هاي بالايي مانتويش را در حالي كه با شرم نگاهش را از صورتم مي دزديد و به دستانم مي دوخت، گشود. خون از نوك انگشتانم مي گريخت تا از او دور شود! رنگ پوستم كاملا سفيد و گچ مانند بود.انگشتانم ميلرزيد و لحظه اي به اين فكر كردم كه خدايا، اگر كار به عملش بكشد، چگونه اين رعشه را ناكار كنم! مي خواستم تا مي توانم از تماس دستم با بدنش پرهيز كنم، اتفاقي كه هر روز روي دهها بيمار مي افتاد و بي توجه بودم؛ صداها نشان از تپش قلب مي دادند، اما اگر جاي بيمار بودم و اين استرس دكتر را مي ديدم، حتما تپش قلب كه هيچي انفلاكتوس تحويل مي گرفتم! نگاهم را به دفترچه دوخته بودم تا كنجكاوي باعث توجه به دكمه هاي بازش نشود، نياز به آزمايش و نوار قلب بود كه مطمئن شوم اين تپش مسري از من نيست.دستگاه نوار قلب سالم و سر حال بود، اما ترسيدم استرس، گندي غير قابل جبران به بار آورد و گفتم:"دستگاه خودم خراب است، فردا برويد بيمارستان برايتان انجام مي دهند."
ديگر كار تمام بود و مي توانستم تا فردا ديدار دوباره را به تاخير بيندازم.از يك طرف احساس راحتي داشتم و از طرفي، احساس غريب دلتنگي؛ به هر حال مدارك را دستش دادم و براي خداحافظي در جايم نيم خيزشدم، كه ناگهان با معصوميتي دوست داشتني و كودكانه گفت: "دکتر این نوار قلب گرفتن چه طوری است، یعنی شوک الکتریکی که به آدم وارد نمی کند؟"
مي خواستم اين همه معصوميت را در آغوش بگيرم و از طرفي سرما از بين رفته بود، ناخودآگاه لپ راستش را كشيدم و گفتم: "دختر اگه شوک بهت وارد کنیم که از دست میری!" از كار خودم شرمزده شدم و براي اينكه سريعتر اشتباه را سرپوش بگذارم در حالي كه از جايم بلند مي شدم گفتم: " نترس جانم، این همه تشکیلات کارشان ثبت کردن است. هیچی به شما وارد نمی شود، فقط همه ی جریانات الکتریکی ثبت می شود."
تا جلوي در همراهيش كردم و به احترام در را برايش گشودم، قبل از اينكه خارج شود پرسيد: "دکتر نوار قلب و آزمایش ها را کی بیاورم پیشتان؟"
فكري كردم و گفتم بهتر است فرصتي براي برنامه ريزي ديدار بعدي بگذارم، اما حس همدردي و نگراني احوالش دلم را فشرد و گفتم:" همین فردا بیاورید. خدا نگهدار." با لبخندي محو شد و من هاج و واج پشت در بسته به فردا فكر مي كردم.

