پاییز که از راه رسیده، هوا تکلیف خودش را گم کرده، آخر پاییز خیلی شیطان است. حتی مشق های خورشید هم بد خط شده.انگار بازی گوشی اش با ابرها، پاک حواسش را پرت کرده. مردم هنوز مردد پاییز و تابستان مانده اند؛ یکی بازوانش از زیر آستین بیرون زده؛ یکی، کاپشن و حتی شال گردانش را هم از بقچه پاییزی در آورده.
این پاییز خیلی شیطان است، با آن میزان و عقرب و قوسش. اصلا حواس برای موجودی نمی گذارد. میزانش که اصلا تعادل ندارد، شده مثل ترازوهای ضایعاتی محله ما! هر وقت پلاستیک و نون خشک ها را می کشید، می گفت: "2کیلو!" تا شکایت می کردی، همونطور که نون خشک ها را قاطی کیسه بزرگ نون خشک ها می کرد، می گفت: "خودت ببر بکش!" هیچوقت پول دندان گیری نمی داد، ولی همیشه مال من و مریم بود. من همیشه شوکولات و آدامس می خریدم، مریم ولی از همان اول زرنگ بود! به قول مامان، مخ اقتصادی داشت، همیشه جمع می کرد و جمع می کرد، تا بشود یک چیز حسابی بخرد؛ تا یادم می آید جمع می کرد، هیچ وقت تنها با پول خودش چیزی نخرید. 5 ، 6 تومن که می شد، به مامان می گفت، مامان هم کیف می کرد و چند برابرش می کرد و برایش طلایی، چیزی می خریدند؛ این میشد خرید با پول خودش! من اما وضعم خوب بود، من پسر خانه بودم؛ به قول مامان، مرد خانه! همیشه خرید بیرون به عهده ی من بود، برای همین همیشه 2 ، 3 تومنی داشتم. هیچ وقت پول برای چیز بزرگ جمع نکردم، تا بود خرجش می کردم و اگه نبود، باید صبر می کردم که خریدی را به من بسپارند. همیشه دلی خرید می کردم، مثلا یکهو دوچرخه ام را اسپرت می کردم و 2هفته بعد پشیمان بودم، یک دفعه وسایل خطاطی می خریدم و تمرینم همش 2روز! خلاصه آدم پس انداز نبودم.
پاییز را می گفتم با ماه هاش؛ آذرش که هیچ! هیچ وقت نفهمیدم آذر که آتش معنی می دهد با قوس که همان کمان است با آن هیکل نیمه اسب و نیمه مرد کماندار، چه نسبتی دارند؛ آذر حتما همان ترکیب رنگ های آتشین است، اما همیشه توی آذر برف می بارد، حداقل دهات ما اینطور بوده، اگر هم برفی نباشد، حتما اونقدر سرد می شود که رنگ پاییز اصلا توش به چشم نمی آید.
عقرب اما همیشه گُم بود برایم، یک چیز خطرناک و وحشتناک! که نیشش حتما از پا درت می آورد. فقط توی فیلم ها دیده بودم که عقرب که نیششان می زند، دورش را می بندند و می مکند تا زهرش درآید. گاهی خواب مار و عقرب و از این چیز ها می دیدم، ولی هیچ وقت، فکر نکرده بودم که پَرم به عقرب بگیرد.
پاییز که از را رسید، سال 85 را می گویم، ماه رمضان بود، از آن سال هایی که پاییز حسابی شیطان بود، بالاخره نیش این عقرب شیطان قلب مرا گزید، از آن جاهایی که نه می شود دورش را بست، نه می شود مکیدش؛ زهر این عقرب پُمپ شد و پُمپ شد تا همه ی جونم شد عقرب، حالا دقیقا 3سال می گذرد، 3سال تمام که عقرب موفق شد بشود تمام جهان من، هستی من، نیش عقرب شده بوسه هایی که می گیرم تا تنم از زهرش تهی نشود. این عقرب را دوست دارم. خیلی بیشتر از اسپرت کردن دوچرخه ام یا خطاطی کردن. عقرب که حالا زندگی من است، دلش هم مثل پاییز شیطان است، فراموش می کند گاهی که مرا گزیده و باید پرستاریم کند. گاهی بی تابی می کند، غُر میزند، از سر و کولم بالا می رود، قهر می کند، یادش می رود، آشتی می کند. دختر پاییز است آخر. دوستش دارم، این عقرب شیطانی را.
پ.ن۱: تولدت مبارك
پ.ن۲: 22سال پیش، امروز، آیدا جونم اومد به این دنیا که جون منو بگیره!
پ.ن۳: كيا ديشب ساعت ۱۲ متوجه بارون شدن؟ درست اولين دقيقه ۴آبان...

