تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو - آ
آ

مي گويند اسم آسمان كه بیاید، آبی می شوی، آبی آغاز می شوی، در این تلاطم صورتی. وقتی میبنی و می فهمی و حرف می زنی، انگار سبز هم. می گویند، حرف تلاطم را که بزنی، جذبش می کنی، تلاطم اگر بود چه؟ اگر وحشی بود...، اگر می سوزاند...‌‌‌، اَر، دی، بهشت را باختیم و حالا فهمیدیم چه؟ تلاطمی بنفش تر از صورتی.

انگار که می خواستی بنویسی " « آ »، یعنی آغاز" و دفترت را پر کرده ای با مشق های آ - آ - آ - آ ...که کلاهش را با مداد گلیت آنقدر فشار داده ای که بماند. وقتی ورق خورد، ردش، رد همه اش مانده تا صفحه ی آخَر، آخِر، تا وقتی دفترت را دور انداختی، انداختند، مانده باشد روی میز، روی قالی، روی زمین، روی گیتی...

وقتی می خواستی بنویسی "گره خورده ایم، مثل بوآآنوقت است که می فهمی گره خورده ای انگار و غلطیده ای در خود. چه بی معنی شده بود بهشت، وقتی اردی بهشت را بلعیده بودی، همه اش را، فراموش کرده بودی حتی خوشه چین ها را، فکر می کردی همه چیز شده آ - آ - آ - آ ... ا - ا - ا - ا ردی بهشت، و جهنم شیرین خواهد بود و باز می پرسیدی هست آیا؟ وقتی همه ی روزهای هفته ات را می شماری اینگونه: شنبه، یکشنبه، دوشنبه... فکر می کنی که تکراری نیست. پر شده ام از آنچه دوست، می داشت و خالی از هرچه که دوست، وقتی میبینی بی تابی می کنند غازها، می تر سند از ما آدمها که به آن ها دانه داده ایم و نمی فهمی که چرا می ترسند از ما « آدم » ها!. وقتی میگردی که بیابی رد شرمی را و میبینی که می خندند، می خندد. می خندی مثل یک آب جو کلاسیک که طعم تهوع می دهد. وقتی می ترسی و همه ی ترس ها را به جان خریده ای. حالا که ترس را دیده ای، فراموش کرده ای همه ی خوبی ها، مهربانی ها، همه ی ثبات ها. این را ببین چه قشنگ می سوزد، نمی بیند نگاهشان را که معصومانه اشک می ریزند و مه می کنند توی دلم را. شاید هم طلائی، چون اسمش را گذاشته اند طلائی. نه، مگر او؟!!...ولش کن، اسم همه شان را بیاورم شلوغ می شود. دیگر نمانده آرامشی، بگذار تشویش نشود. سنگم، می دانم. خاکستری، خاکستری تر از این خاکسترهای زیر صندلی. نمی فهمد سنگ، نمی بیند. شاید برایت مهم باشد، هیچ چیز...هیچ را که می کشی و تکرار می کنی، همه چیز را سیاه کرده ای، همان که دوستش نداری. مثل بچه گربه ای که به ناحق کور شد، یا اشک هایی که ریخته شد و اصلا پشیمان نبود، یا پیرزنی که می فروخت حرمت مادریش را لای رزهای قرمز زندانی، پای چراغ قرمز سر حافظ، فقط آخ...

بگذار بنویسم، بگذار بخوانیم، بگذار خالی شوم. می دانم خواستم، خواستم... اینها زبان ما را می فهمند، آنجا شاید حتی، کسی عطر دردهایمان را هم نکشد، وقتی خط می زد معلمم می گفت "« ن » هایت شکم دارد" ، پر می کردم دفترم را، ولی آرام ن - ن - ن... که نماند. همه اش خط کش می خوردم، تا آن روز که گرفتم زدم و فرار کردم، ولی دیگر نه فرار می کنم، نه می گذارم کمرنگ شود. محکم تر، با ترسش، با دردش، باید آنقدر بنویسم تا نه ترسی بماند، نه خط کشی، نه کلاهش کج شود آ - آ - آ ، بی فاصله آآآآآآآآ ... تا اااا ... تا ۱۹ تا اردی بهشت، ۲۰ پایان است...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت12:26توسط ترامونتانا |