تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو - من
من
این مطلب رو یه دوست خوب واسم فرستاده، حس کردم نمی خواد اسمش اینجا بیاد، ولی اگه خودش بخواد و بهم بگه اسمش رو میارم.ممنونم ازش.
چشمامو می بندم و حس می کنم . فقط تصور می کنم نگاهتو عطر تنتو که من دیوونشم . دارم از پشت پلکام چشمای تیز و شیطونتو می بینم . آخ که چقدر لبخندت قشنگه اونقدری که دلم نمیاد چشمامو باز کنم و ولعتو برای دیدنم تموم کنم .
می دونی دارم تو دلم چی می گم ، می شنوی دارم برات دعا می کنم . شایدم به راستی دارم برای خودم آرزو می کنم که دنیا همین الان وایسه . جلو تر نره چون من می ترسم از شب و روزای نیومده وحشت دارم نمی دونم چی می شه من همین الان عاشقم تو رو دارم خدارو دارم دیگه چیزی نمونده که بخوام براش بجنگم .
وقتی با نوک انگشتات موهامو از روی صورتم کنار می زنی پیش خودم می گم اگه می شد هیچ وقت موهامو از تو صورتم جمع نمی کردم تا تو همیشه صورتمو لمس کنی و منو از درون آتیش بکشی که این تنها سوختن با لذت .
عزیزم .
حرفام زیاده ولی لغات دنیا کم .
زمستون گذشت و من دوباره تو بهار منتظر توم .
چه افسوس که من تو رو با چشم بسته می بینمو تو منو با چشم باز نمی بینی .

پ.ن۱: این اردیبهشت قراره یه اردی بهشت به یاد موندنی واسم باشه، شایدم نشه، یه جورایی حس می کنم زیاد هم مهم نیس.برام دعا نکنید، بذارید ببینیم چی میشه!

پ.ن۲: دلم گرفته، حموم خرابه، حالم خوب نیست، واقعا نمی دونم چرا.

پ.ن۳: علیرضا اینجا رو نمی خونه، ولی امیدوارم این روزا اخلاق سگیه منو ببخشه!

پ.ن۴: این چرت و پرتا اعصابتون رو خورد کرده، ولی به خدا جایی نداشتم برم سرم رو بزارم های های گریه کنم.

پ.ن۵: تا حالا تو اردیبهشت حالم خراب نشده بود.

پ.ن۶: ۱۵اردی بهشت رو دوس دارم، حتما باید برم کوه...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:19توسط ترامونتانا |