- اینجا که رسیدی، این سنگ رو که دیدی، فقط کافیه اسمم رو بگی و لبخند بزنی، اونوقت بدون که همون لحظه منم به تو فکر می کنم.
نمی دانم چرا، ولی ناگهان بغض گلویم را پر کرد و با طعنه گفتم:
- من هیچوقت تنها اینجا نمیام.
- چشمم روشن! با کی میای اونوقت؟
با شیطنت به آسمان خیره شدم و گفتم:
- کی بودنش مهم نیست، مهم اینه که دختر باشه و پوست سبزه اش خوشگلی موهای مشکی بلند و چشای درشتش رو داد بزنه و وقتی می خنده همه ی کوه رو مسحور کنه.
- خیلی پر رویی، بذا یه دقه استراحت کنیم.
تخته سنگی که رویش نشسته بودیم، بد جوری روی زمین جا خوش کرده بود، شبدرها از زیر سنگ به آسمان سرک می کشیدند؛ زنبق های وحشی و شقایق های سرخ و خارهای صورتی، جا به جا بزمی به راه انداخته بودند؛ ابابیل ها که این بالا را شاید آخر آسمان می دانستند، لذت پرواز را با تحمل سوز بهار به جان خریده بودند و آهنگ گوش نوازشان را به رخ سهره ای می کشیدند که مست بهار، بی حیا، تن آسایی می کرد. جوی های باریک آب که بی اتحاد از زیر سنگ و زیر مخمل سبز و گاهی هوسناک لای شقایق ها راه پایین را می کاویدند، بوی گِل بهاره را دوچندان کرده بودند.
وقتی چوبی را که با آن گِل لای دنده های کیکرزم را تمیز کرده بودم کنار انداختم و سرم را بلند کردم، لبخند شیرین و نصفه سیب سرخی که به طرفم دراز کرده بود، وجودم را لرزاند.
- بفرمایید آقا. پنج دقه اس دستم خشک شد، تو نخت بودم، زود باش بگو به چی فکر می کردی؟ نگو فکر نمی کردم که باور نمی کنم!
- چی می شد اگه همش بهار بود؟ چی مشد اگه پاییز نبود؟ چی می شد آخر نبود؟
- حالا این سیب رو بخور تا بفهمی! اگه پاییز نبود که نه من بودم و نه این سیب...
سرخی سیب، سفیدی دندان هایش را ولع بارتر می کرد و معصومیت چشم هایش، سبب شرم نبوسیدن.
- اون ابرهای کبود روی کوه رو می بینی؟ بابام میگه هر وقت ابرها عمود می شن روی قله ی کوه، یعنی اونجا بارون میاد.
سفیدی برفهای نوک قله که آدم رو برای فتح تحریک می کرد، ابرهای بهاری را به رقابت می خواندند.
- اینو می گی یعنی برگردیم؟ دیدی کم آوردی؟
- نه اتفاقا می خوام زیر بارون راه بریم، به یاد اون شب؛ یادته؟
- کی یادش می ره؟ می خوام داد بزنم؛ می خوام همه ی دنیا بدونن.
چوپانی که غرق صدای زنگوله ی گله، مشغول کندن کاسنی کوهی بود، با دیدن ما جا خورد:
- سلام، نه خسته. چیزی به باران نمانده، زودتر برگردین، یا صد متر بالاتر برید توی جان پناه، باران بهاره زود تمام میشه!
سگ سفید، قهوه ای که انگار دستوری گرفته باشد، جلوی ما به راه افتاد، یاد چند دانه شکلاتی افتادم که مامان، پایین، کف دستم گذاشته بود، از جیبم بیرون کشیدم و به چوپان دادم.
- ممنون آقا
چند دقیقه بعد به قطرات بزرگ باران که روی گونه هایش جان می دادند، حسودی می کردم و او با شرارت، فقط حزنم را می خندید. جان پناه را که دیدیم، به دو به طرفش رفتیم و سگ همانطور که سر جایش نشسته بود و بدنش را رعشه می داد، تا جان پناه به ما خیره شد.
داخل جان پناه، به اندازه ی یک ماه هیزم بود و کبریت و آفتابه ی چدن برای جوشاندن آب و بساط چای هم مهیا. انگار باران که حالا سیل شده بود، قصد بند آمدن نداشت. همانطور که سرش را روی پایم گذاشته بود و دست هایش را زیر صورت و شراره های آتش را دنبال می کرد، گفت:
- اگه بند نیاد، چند روز اینجا به پام می مونی؟
- 7روز!
- هفت روز؟همش؟
- آخه بعد از هفت روز برای اینکه از گشنگی نمیرم، مجبورم بخورمت!
آنقدر برایش گفتم، از دلم، از دردم، از نیازم و از اینکه زندگی تنها این دو روز نیست و ما نباید ساده ورق بخوریم، که دیدم خوابش برد.
محو معصومیتش شدم، محو چشم های بسته اش، مژه های بلندش، و لبها و چانه ی کوچکش، صورت بی آرایش و زیبایش؛
اگر مرد بودم، همانجا جان می دادم...
دم دم های صبح که خواب هنوز هم فراموشم کرده بود، نور چند فانوس را دیدم که به طرف جان پناه می آمدند.
پ.ن B پ.ن

