مجبور شدم به يه بوسه ي شيرين كوچولوي نخودي، توي اتاق خوابم با ديوارهاي آبي و پرده هاي طوسي و نور نارنجي آباژور گوشه ي اتاق، وقتي كه دوتايي پايين تخت نشسته بوديم، بسنده كنم، تا اون بلند شه و موهاي مشكي لختشو كه بلندترين تار اون 76سانتيمتر بود رو با دستاي ظريفش از پشت جمع كنه و تا ميتونه اونارو بالا بياره و بعد از اينكه از توي كش ردشون كرد، دو دسته كنه و محكم بكشه كه به اندازه ي كافي سفت بشه و لبخند رضايت رو روي لبهاي من ببينه، بعد در حالي كه مانتوي زمينه ي سبزش رو با شال زرد پوشيده بود و در رو پشت سرش مي بست، انگشتاشو با ناخوناي لاك مشكي زده، به عنوان خداحافظي ريز تكون بده؛ تا من بتونم توي سكوت به تختم تكيه بدم و موبايلمو بر دارم و مرحله ي 43 بازي كيوبيس پازل رو روي لِوِل هارد با آرامش بازي كنم.
لافكاديو: آي لاو نات ماي هاني دِ لِس، بات گِيم مُر...

