سردتر بود؛ فقط یه کم بیشتر؛ ولی این همش یه دلداری بود؛ فقط من می دونستم دیگه نمی تونست تحمل کنه. سعی می کرد اونا رو نرم و لطیف نگه داره، نه اونطور که خودش می گفت: "برای خودم"، بلکه برای من. فکر می کردم چیز زیادی ازش نخواستم؛ حالا که فکر می کنم، برای اون مشکل ترین تلاش بود.
شستن کهنه ها که تموم شد، باید پارکت ها رو می سابید و فکری برای شام. بعد هنوز برف شروع نشده، شکستن هیزم و به راه کردن شومینه. ولی می دونست، انباری رو، دَم بی طاقتی گرفته.
لولای در که ناله کرد، انباری پر از عطر یاس شد و من خالی... . همیشه از حس ترحم متنفر بودم، بارها گفته بودم و تاوان ناراحتیش... آخ که این درد را چقدر، چقدر دوست دارم.
کاش مرد بودم، کاش عرضه داشتم، آنگاه دیگر نبودم.
دستهاش رو که روی بخاری هیزمی زنگاری گرم می کرد، حسودی ام شد. نمی دونم از روی بی رحمی بود یا ترحم؛ شاید هم از زوق، زوق انگشتاش، که تلخ خندی لبهاش رو گزید.
هوس کرده بودم، خیلی بیشتر از دیدن صورت مچاله شده، وقتی یه تیکه لواشک آلوچه توی دهانی آب میشه؛ یا فَکِ بازی در ولع یه تیکه کیک پف کرده با مارمالاد توت فرنگی و یه کپه خامه سفید سرد...، انگار فهمید، یادم نیست که واقعیت بود یا توهم. نوک انگشتاش، گونه هام رو نوازش می کرد و بعد بینیم رو و بعد...لبها...حالا، اونا خیسِ خیس بودن... . غرور در حالی که توی چشاش برق انداخته بود، شرم رو همراهی می کرد، تا گونه هاش رو گُلی کنه. شاپرک ها که دیگه تاب نداشتند، ریز، ریز می لرزیدند.
خدایا، من همه ی سختی ها، همه ی درد ها رو حکمت می دونم، ولی این روح، کوچکتر از این حرف هاست.
- دوستم داری؟
- اصلاً!
- چه خوب.
- لوسِ بی مزه.
- خودتی... . بعدش تو چی کار می کنی؟
- تو خوب می شی، می ری سر کار تا بتونی خرج یه پرنسس رو در بیاری، بعد دست پرنسست رو می گیری و با هم می ریم...یه جای دور...
حرسم گرفت که نمی تونستم چشای پر آبش رو از پشت سرش ببینم و همینطور دستش رو که صدای گریه ای رو اسیر کرده بود.
از خواب که بیدار شدم، پنجره ی انباری رو باز کردم، چشام از سفیدی برف، سیاهی رفت. این حس رو خیلی دوست دارم، ولی حیف که توی روز فقط یه بار حسش می کنی. کلاغ ها زر می زدند و ماهی ها به خیال اینکه من نمی فهمیدم، زیر یخ ها غیبت می کردند. با هر بار صدای ضربه ی تبر، پشت سرم تیر می کشید. انبار رو دوباره دَم گرفته بود. از آسمان یاس بی عطر می بارید.
پ.ن1. این تیکه "ساری گلین" رو خیلی دوس دارم.
پ.ن2. ساعت 3بعد از نیمه شب، از ترس این که همه ی این کلمات از مخت بپره، بشینی داستان بنویسی از این بهتر نمی شه!
پ.ن3. نخند، تو از من بدتری!

