تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو - دستان خالی بعد از باران
دستان خالی بعد از باران

این مطلب رو دوست خوبم (؟) وبلاگ معضلی برخواسته از جهنم در ادامه مطلب " ، می شود؟!" نوشتند. اولاً باید بگم تنها کسی که این مطلب رو کامل درک کرد و در این رابطه این متن رو نوشت، ایشون بودند. دوماً رو بذارید خودتون بفهمید:


خدایا باران امشب چقدر کوتاه است و کلمات چه قاصر! مرا چه می شود؟
درد از این بزرگتر؟ وای انگشتانت مرا از درد خودخواهی باز می گرداند، ولی
باز هم، چیزی از تو، در متن کلیشه ای من به جا نمی ماند. درد در واژگان من جا افتاده اس .


پ.ن1: خودم عمراً می تونستم با این کلمات این متن رو بنویسم(این دوماً بود)
پ.ن2: چقدر این شبا طولانی شده و چه مسخره، شاید.
پ.ن3: گاهی گفتن حرف حق چقدر،چقدر،چقدر سبکت می کنه.

پ.ن4: این عکس رو 22اردیبهشت ماه سال 87 یعنی تقریبا 9 ماه پیش، توی پارک پشت دانشکده گرفتیم. این آقا سجاد که تی شرت راهراه داره! خیلی گله، ماه، باقلوا، عسل و اینا! این آقا که می خوام سر رو تنش همیشه سبز مثل علف باشه! خیلی به سر تی شرت سفیده! که حاجیتون باشه، حق داره. خیلی ما رو تحویل می گیره و خلاصه ما هم اصلا از پس تلافی بر نمی یایم.حالا هم یه ثوابی در حق ما کرده که خداییش هم ثواب بود، ولی از دست عده ای - بیپ - یه کمی احساس می کنه که کباب شده این آقا سجاد . اینجا این عکس رو گذاشتم که بگم بابا سجاد نوگرتم! داداج، ما اوجیکتیم، به خدا خیالی نیس، خدا بزرگه به خدا. ما هیچی از شما به دل نداریم به مولا.(جو گیر نشی صلاوات بفرست!)

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت18:13توسط ترامونتانا |