Circle
این مطلب رو دوست خوبم زهرا(ترافیک)نوشته که در ادامه ی پست Suicide اومده. لطف کنید اگه ممکنه واسه خودش کامنت بدید، البته کامنت های اینجا رو هم خواهند خوند.
شانه های ضمختش را، به لحظه ای حس کردم. سردی همیشگی! فکر میکرد که افکارم را سوزاندم؛ اما نه! فقط خاکستری به ما قبلم اضافه شد. میروم جلوتر؛ چراغ خاموش را روشن میکنم؛ چشمان خیسش را میبینم. هر سه به هم ذل زده ایم ؛ چشمانش را پاک میکند؛ میز چهارگوش را ترک میکنیم . دست در دست هم همان بازیِ همیشگی.
پ.ن۱.منتظر مطالب شما هستیم.
پ.ن۲. ترافیک جان ببخشید اسم داستانت رو خودم انتخاب کردم.[پر رو]
پ.ن.۳.خواهش می کنم این مطلب رو بخونید...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت15:40توسط ترامونتانا |

