تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
هميشه اردي بهشت...
دوست خوبم قاصدي از بهشت دوباره حسابي شرمندم كردن و اين مطلب رو واسم نوشتن:

آنقدر بنویس و با صدای بلند بخوان تا بیاموزی چگونه خش صدایت را پنهان کنی آن هنگام که چشمانت گرم می شود و دلت خالی .

تو مختاری که سیاهه هایت را با خود ببری ولی یادت باشد که دفتری نو بخری و از سر سطر بنویسی :

"آیا آدمها آن آب آرامش بخش را که طعمی گس تر از هر حسرتی دارد به هیچ خواهند داشت ؟
ولی تو بدان آسمان که آبی می شود آغاز اردی بهشت است و زمان بهشتی شدن ."


پ.ن1:‌  مي بخشيد اين روزا تهران نيستم. مسافر داشتم بايد ميومدم. اگه دير به بلاگهاتون سر زدم عذر مي خوام.

پ.ن2: ممنون از قاصد. براي همه ي مطالب و همه ي همدردي ها.

پ.ن3:‌ دلم براش تنگ شده، مي دونم نمي دونه چقدر،‌ الان عصباني مي شه دوباره...

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت12:43توسط ترامونتانا |
من
این مطلب رو یه دوست خوب واسم فرستاده، حس کردم نمی خواد اسمش اینجا بیاد، ولی اگه خودش بخواد و بهم بگه اسمش رو میارم.ممنونم ازش.
چشمامو می بندم و حس می کنم . فقط تصور می کنم نگاهتو عطر تنتو که من دیوونشم . دارم از پشت پلکام چشمای تیز و شیطونتو می بینم . آخ که چقدر لبخندت قشنگه اونقدری که دلم نمیاد چشمامو باز کنم و ولعتو برای دیدنم تموم کنم .
می دونی دارم تو دلم چی می گم ، می شنوی دارم برات دعا می کنم . شایدم به راستی دارم برای خودم آرزو می کنم که دنیا همین الان وایسه . جلو تر نره چون من می ترسم از شب و روزای نیومده وحشت دارم نمی دونم چی می شه من همین الان عاشقم تو رو دارم خدارو دارم دیگه چیزی نمونده که بخوام براش بجنگم .
وقتی با نوک انگشتات موهامو از روی صورتم کنار می زنی پیش خودم می گم اگه می شد هیچ وقت موهامو از تو صورتم جمع نمی کردم تا تو همیشه صورتمو لمس کنی و منو از درون آتیش بکشی که این تنها سوختن با لذت .
عزیزم .
حرفام زیاده ولی لغات دنیا کم .
زمستون گذشت و من دوباره تو بهار منتظر توم .
چه افسوس که من تو رو با چشم بسته می بینمو تو منو با چشم باز نمی بینی .

پ.ن۱: این اردیبهشت قراره یه اردی بهشت به یاد موندنی واسم باشه، شایدم نشه، یه جورایی حس می کنم زیاد هم مهم نیس.برام دعا نکنید، بذارید ببینیم چی میشه!

پ.ن۲: دلم گرفته، حموم خرابه، حالم خوب نیست، واقعا نمی دونم چرا.

پ.ن۳: علیرضا اینجا رو نمی خونه، ولی امیدوارم این روزا اخلاق سگیه منو ببخشه!

پ.ن۴: این چرت و پرتا اعصابتون رو خورد کرده، ولی به خدا جایی نداشتم برم سرم رو بزارم های های گریه کنم.

پ.ن۵: تا حالا تو اردیبهشت حالم خراب نشده بود.

پ.ن۶: ۱۵اردی بهشت رو دوس دارم، حتما باید برم کوه...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:19توسط ترامونتانا |
تعبير و سو تعبير
اين مطلب رو دوست خوبم خانوم نيوشا با وبلاگ دستور زبان عشق لطف كردن و برام فرستادن:


ستاره ها
همه ی آن بیان نشدنی ها
همه ی آن دورهای نیکو
مثل ِ مرگ
مثل ِ زیستن
مثل نوشتنند و مثل
تو
مثل من که میل دردناک ماندن و رفتنم

پ.ن1: گاهي وقت ها چقدر خالي مي شيم، از همه چي، حرف، كلمه، حتي از درد.گاهي چه آسون ميشه همه چي! ولي مهم اينه كه تو آخرش بشماري ببيني چنتا دل بدست آوردي و چنتا شكوندي.

پ.ن2: به نظر شما ما بايد سرنوشت رو بسازيم؟ يا بايد سرنوشت رو طي كنيم؟

پ.ن3: ميدونستيد مهران مديري عشق منه؟!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت11:47توسط ترامونتانا |
ناگفته هاي سال

به اين ميگن يه دوست خوب. هميشه به ياري بي مطلبي من ميرسه. بازم يه مطلب از قاصدي از بهشت:


هزاران کلمه نگفتم بي آنکه تو بداني من با سکوتم هر شب در آغوشت فرياد مي زنم، حتي مي گريم بي اشک، در پس لبخند و تو حتي لرزش غم را بر بدنم حس نمي کني .

هر روزم شب مي شد، به اميد اينکه آنگاه که خورشيد مي رود تا ماه در آيد، تو باشي نور مهتاب در دل تاريک من . ولي افسوس که باز هم تو بدون ديدن من مي خوابي و نگاه خسته من مي شود تيري بر صورت بي تفاوتت که هيچ زخمي بر قلبت نمي زند و لمسهاي من مي ماند بي اثر.

امسال هم همچون سالهاي پيش گذشت بي آنکه نگاهمان در هم گم شود، ولي باز هم من تو را چشم در راهم شباهنگام .


پ.ن1:

عشق يک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر مي‌کنم

با اينا خستگي‌مو در مي‌کنم


پ.ن2: فقط ميگم سالتون پر از عشق و نيروي اميد باشه...

پ.ن3: سعي كردم تا اونجا كه مي تونم ديرتر آپ كنم كه به لحظه ي تحويل سال نزديكتر باشه.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:30توسط ترامونتانا |
ایمان . ، ! ؟
این مطلب رو دوست خوبم (؟)  با وبلاگ معضلی برخاسته (خواسته!!!) از جهنم لطف کرده و واسم فرستاده تا من رو از این معضل بی مطلبی نجات بده. یاد بگیرید!
گاهی اونقدر عاشقم که
از بی تفاوتی تو
از ته دل با گریه می خندم
بر ساده لوهیم .
ولی من ایمان دارم
پس این منم که باز به سویت بر می گردم
با دانش بر انکار تو .
تو هم روزی خواهی خواند
چرا که من سالهاست بی صدا تو را می خوانم .

از صدای تنهایی صدای بلند تر سراغ داری برای گوشهای ناشنوا ؟

پ.ن۱: حالا شبا چه جوری بخوابم؟ تا نگی بخواب

پ.ن۲: یعنی من قبول میشم؟ یعنی میشه؟ خدا بزرگه آیا؟

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت11:12توسط ترامونتانا |
باران

این مطلب رو دوست خوبم آیدا (لینک نداره خوب!) لطف کرده و برام نوشته.


دویست و شصت و پنج تا، درست دویست و شصت و پنج تا پله، تقریبا دویدم ولی شمارشم دقیق دقیق بوده، حواسم جمع بود. توی پاگردها فقط به اندازه ی یک نفس عمیق توقف داشتم. حالا رسیدم، بدون این که پشت سرم را نگاه کنم یا به آن دویست و شصت و پنج پله فکر کنم، وارد اتاق سیصد و هفت می شوم، این همان اتاقی است که من می توانم با دستگاه نسبتا بزرگی که در گوشه ی راستش قرار گرفته، خودم را برای تو فکس کنم. البته تو گفتی وقتی این همه دورم، خوب است، شاید چون بیشتر دوستت دارم ... نه، از این گزینه بدون نفس عمیق می گذریم، چون تو می خواهی همه ی گزینه های توجیهی حذف شود. حالا شماره ات را با تکرار لمس انگشتانم روی این عددهای خوشگل وارد می کنم و روی آن صندلی ی مخصوص می نشینم، سکوت می کنم، دست هایم را روی زانوهایم می گذارم و چشم هایم را می بندم. فکرش را بکن، تا چهل و پنج ثانیه ی دیگر مرا دریافت می کنی. توی اتاق پانصد و یک، بالای هفتصد و چهل و دو پله.

چه قدر خوب، چه قدر خوب که می توانم چهل و پنج ثانیه به این فکر کنم که دست های همدیگر را می گیریم، اتاق پانصد و یک را برای همیشه ترک می کنیم و هفتصد و چهل و دو پله را با آهنگ انعکاس خنده ها و قدم هامان می دویم و به خیابانی می رسیم که یک آسمان آبی دارد، چند تا اکالیپتوس پیر، دکه ی روزنامه فروشی و مغازه ای که می توانیم از آن جا آلوچه و لواشک بخریم. فکرش را بکن، تا بیست و پنج دقیقه ی دیگر باران هم می بارد.


پ.ن1: 2عالمه

پ.ن2: یه هفته دیگه جوابش رو میذارم.

پ.ن3: کم کم داره تو وبلاگم نوشتن مطلب دوستان فرهنگ سازی می شه!

پ.ن4: واسه عید کلی برنامه دارم. میخوام حداقل 2تا کتاب حقوق بخونم.

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت10:27توسط ترامونتانا |
Circle

 

این مطلب رو دوست خوبم زهرا(ترافیک)نوشته که در ادامه ی پست Suicide اومده. لطف کنید اگه ممکنه واسه خودش کامنت بدید، البته کامنت های اینجا رو هم خواهند خوند.


شانه های ضمختش را، به لحظه ای حس کردم. سردی همیشگی! فکر میکرد که افکارم را سوزاندم؛ اما نه! فقط خاکستری به ما قبلم اضافه شد. میروم جلوتر؛ چراغ خاموش را روشن میکنم؛ چشمان خیسش را میبینم. هر سه به هم ذل زده ایم ؛ چشمانش را پاک میکند؛ میز چهارگوش را ترک میکنیم . دست در دست هم همان بازیِ همیشگی.


پ.ن۱.منتظر مطالب شما هستیم.

پ.ن۲. ترافیک جان ببخشید اسم داستانت رو خودم انتخاب کردم.[پر رو]

پ.ن.۳.خواهش می کنم این مطلب رو بخونید...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت15:40توسط ترامونتانا |