جلد قهوه اي انجيل كهنه ي هديه ي شخص اسقف را كه بر اثر فرسايش زياد، چيزي از صليب حك شده بر آن باقي نبود، با انگشتان شسدش نوازش كرد و در آغوش فشرد، سپس دوباره به خواندن دعاهايي مشغول شد، كه از طلوع آفتاب پنج ساعت به طور مداوم خوانده بود. هر از چند گاهي هراسان، گويي چيزي را گم كرده باشد، چشمهايش را مي گشود و با دستپاچگي يقه اش را براي يافتن صليب نقره اي مي كاوييد، آنگاه آنرا نوازش مي كرد و تا نزديك لبها مي برد و پس از نهادن بوسه اي بر آن به آرامي در يقه اش فرو مي برد و سريع صليب مي كشيد، دوباره چشمهايش را مي بست و آب دهان خشكش را به سختي قورت مي داد و لب هاي ترك خورده اش را كه خون بر آنها لخته بود، تر مي كرد و دوباره ادامه ي دعاهايش. چهل و پنج دقيقه ي ديگر به همين منوال گذشت، كه ناگهان همه جا روشن شد و بعد آسمان غريد و زمين به شدت لرزيد؛ بي آنكه سرش را بجنباند، چشمهايش را رو به آسمان گرداند، ابرهاي كبود، هواي لطيف بهاري را دلگير كرده بودند. از زير درخت اكاليپتوس پر شاخ و برگ بلند شد و بريده بريده از تپه پايين آمد، و همچنان كه انجيل را در بغل مي فشرد، در امتداد جاده ي مستقيمي كه دشت پهناور را دو نيم ميكرد، روان شد؛ باد بهاري كه از روي علف هاي سبز بلند دشت بر مي خاست و قطرات شبنم را به همراه داشت، عرق سردي بر بدنش نشاند.
چند دقيقه بعد همچنان كه صداي موتور شورلت شش سيلندر را كه هر لحظه زودتر از آنچه انتظار مي رفت، نزديك مي شد، گوشش را مي آزرد، بي توجه زير لب دعا مي خواند، شورلت كرم رنگ پلاك برلين در يك لحظه كشيش جوان را از جا بلند كرد، لحظه اي بعد كشيش درحالي كه گردنش به طرز عجيبي پيچيده بود و خون از گوشهايش جاري بود و قطعه اي گوشت سياه رنگ از بيني اش بيرون زده بود، روي زمين ولو شد.
صداي ترمز شديد روي آسفالت مرطوب و نور قرمز چراغهاي ترمز، بعد لحظه اي سكوت و سپس سر گاز شورلت، و بعد از آن تيك آف با دود غليظ، آخرين چيزهايي بود كه كشيش جوان ديد و شنيد.
چند سال بعد* وقتي صهيونيستها زير هيبت ستاره ي داوود تحت امپراطوري زايون كبير كه چيزي به فتح كامل جهان برايش باقي نبود، وارد روستاي وَلفزبِرگ در نزديكي هانَووِر شدند، و همه ي زنان و مردان و بچه هاي آلماني الاصل را در كليسايي كه پس از مرگ فجيع كشيش اشتين، به مخروبه اي تبديل شده بود، از آلت و سينه ها آويختند، يا پوستشان را زنده زنده كندند، پس از ريختن كاه در آن دوباره بر تنشان پوشاندند يا با تلمبه هاي غول پيكر آنقدر آب به شكمشان بستند تا تركيدند؛ هيچ كس! هيچ كس نه دعايي به ياد آورد و نه صليبي كشيد و نه مسيح و مريم مقدس را ياد كرد.
از وقتي كشيش اشتين مرده بود، كسي به ياد خدا نبود.
* هنوز كسي از زمان ظهور زايون خبر ندارد.
رو نوشت:
- آقاي دكتر محمود احمدي نژاد
- آقاي ايهود اولمرت
پ.ن: يه عده از آقاي رئيس جمهوردفاع كردن يه عده هم از رژيم صهيونيستي، ما هم گفتيم Middleman باشيم!
لافكاديو:
God is NOWHERE: God is Now Here or God is No Where!

