تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
سلام عقربک خوشگلم

      پاییز که از راه رسیده، هوا تکلیف خودش را گم کرده، آخر پاییز خیلی شیطان است. حتی مشق های خورشید هم بد خط شده.انگار بازی گوشی اش با ابرها، پاک حواسش را پرت کرده. مردم هنوز مردد پاییز و تابستان مانده اند؛ یکی بازوانش از زیر آستین بیرون زده؛ یکی، کاپشن و حتی شال گردانش را هم از بقچه پاییزی در آورده.

      این پاییز خیلی شیطان است، با آن میزان و عقرب و قوسش. اصلا حواس برای موجودی نمی گذارد. میزانش که اصلا تعادل ندارد، شده مثل ترازوهای ضایعاتی محله ما! هر وقت پلاستیک و نون خشک ها را می کشید، می گفت: "2کیلو!" تا شکایت می کردی، همونطور که نون خشک ها را قاطی کیسه بزرگ نون خشک ها می کرد، می گفت: "خودت ببر بکش!" هیچوقت پول دندان گیری نمی داد، ولی همیشه مال من و مریم بود. من همیشه شوکولات و آدامس می خریدم، مریم ولی از همان اول زرنگ بود! به قول مامان، مخ اقتصادی داشت، همیشه جمع می کرد و جمع می کرد، تا بشود یک چیز حسابی بخرد؛ تا یادم می آید جمع می کرد، هیچ وقت تنها با پول خودش چیزی نخرید. 5 ، 6 تومن که می شد، به مامان می گفت، مامان هم کیف می کرد و چند برابرش می کرد و برایش طلایی، چیزی می خریدند؛ این میشد خرید با پول خودش! من اما وضعم خوب بود، من پسر خانه بودم؛ به قول مامان، مرد خانه! همیشه خرید بیرون به عهده ی من بود، برای همین همیشه 2 ، 3 تومنی داشتم. هیچ وقت پول برای چیز بزرگ جمع نکردم، تا بود خرجش می کردم و اگه نبود، باید صبر می کردم که خریدی را به من بسپارند. همیشه دلی خرید می کردم، مثلا یکهو دوچرخه ام را اسپرت می کردم و 2هفته بعد پشیمان بودم، یک دفعه وسایل خطاطی می خریدم و تمرینم همش 2روز! خلاصه آدم پس انداز نبودم.

      پاییز را می گفتم با ماه هاش؛ آذرش که هیچ! هیچ وقت نفهمیدم آذر که آتش معنی می دهد با قوس که همان کمان است با آن هیکل نیمه اسب و نیمه مرد کماندار، چه نسبتی دارند؛ آذر حتما همان ترکیب رنگ های آتشین است، اما همیشه توی آذر برف می بارد، حداقل دهات ما اینطور بوده، اگر هم برفی نباشد، حتما اونقدر سرد می شود که رنگ پاییز اصلا توش به چشم نمی آید.

      عقرب اما همیشه گُم بود برایم، یک چیز خطرناک و وحشتناک! که نیشش حتما از پا درت می آورد. فقط توی فیلم ها دیده بودم که عقرب که نیششان می زند، دورش را می بندند و می مکند تا زهرش درآید. گاهی خواب مار و عقرب و از این چیز ها می دیدم، ولی هیچ وقت، فکر نکرده بودم که پَرم به عقرب بگیرد.

      پاییز که از را رسید، سال 85 را می گویم، ماه رمضان بود، از آن سال هایی که پاییز حسابی شیطان بود، بالاخره نیش این عقرب شیطان قلب مرا گزید، از آن جاهایی که نه می شود دورش را بست، نه می شود مکیدش؛ زهر این عقرب پُمپ شد و پُمپ شد تا همه ی جونم شد عقرب، حالا دقیقا 3سال می گذرد، 3سال تمام که عقرب موفق شد بشود تمام جهان من، هستی من، نیش عقرب شده بوسه هایی که می گیرم تا تنم از زهرش تهی نشود. این عقرب را دوست دارم. خیلی بیشتر از اسپرت کردن دوچرخه ام یا خطاطی کردن. عقرب که حالا زندگی من است، دلش هم مثل پاییز شیطان است، فراموش می کند گاهی که مرا گزیده و باید پرستاریم کند. گاهی بی تابی می کند، غُر میزند، از سر و کولم بالا می رود، قهر می کند، یادش می رود، آشتی می کند. دختر پاییز است آخر. دوستش دارم، این عقرب شیطانی را.


پ.ن۱: تولدت مبارك

پ.ن۲: 22سال پیش، امروز، آیدا جونم اومد به این دنیا که جون منو بگیره!

پ.ن۳:‌ كيا ديشب ساعت ۱۲ متوجه بارون شدن؟ درست اولين دقيقه ۴آبان...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت11:25توسط ترامونتانا |
دنیا

آی آدم هایی که حسرت عصر لیلی و مجنون ها رو می خورید، اسطوره ای ساختیم که لیلی و مجنون ها هم انگشت به دهن موندن.

فرشته ای از فرشته های آسمون اینجا رو زمین جا مونده، من بال هاش رو قیچی کردم که نتونه فرار کنه، گذاشتمش تو قفس زندگیم، شده برده ی محبت من. اسم زمینیش آیداست.

ای آدم هایی که میگین این کلیشست، اونایی که میگید این زرد نوشته است، اونایی که از گفتن این حس من خندتون میگیره، این آیدا عشق منه، جونه منه.

پرم از آیدا...لبریزم، نفس هام شده آیدا. دارم میترکم از این همه محبت آیدا.کمکم کنید...دعامون کنید...

خدا جون تو که قدرت داری، برو یه فرشته ی دیگه واسه خودت درست کن، خدا جون دوسِت دارم، با چه زبونی بهت بگم؟ آهاااااااااااای...

آره وبلاگ من زرده، خزون آیدا گرفتتش. نیش این عقربه دیوونم کرده، آیدا دوسِت دارَ َ َ َ َ َ َ َ َ َم...

صدای منو به گوش دنیا برسونید...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت8:50توسط ترامونتانا |
طعم خورشید

گَس، بین ترش و شیرین است، اما این تلخ و شیرین بود؛ مزه ی بادام کوهی یا هسته ی هلوی پاییز که آدم را یاد تلخی شربت اکسپکتورانت می اندازد از پس ساختن آدم برفی، توی سرمای اولین برف زمستان که سر درد پس کله اش هیچ وقت تجربه نمی شود تا اولین برف زمستان سال بعد را از دست دهد...

          سرش را تکان داد که صدای سکوت را از آن بیرون کند، اما فقط باعث شد، تمام احشام داخلش، تالاپ تولوپ دیوار جمجمه اش را به صدا درآورد، دور بگیرد و ستون فقراتش را تا نوک انگشت شصت پا برقصاند. انگار مغزش کوچک شده بود و مخچه اش حذف؛ مثل یک گردوی پوچ!

          اما پوچ نبود، پُر: پُر از شور، حس، حکمت، زندگی،پُر از چیزی که دزدیده بود از زندگی و زندگی از آن موقع کُپ مانده بود؛ همین روزها یحتمل می آیند و کت بسته می برند و می پرسند: "آآآآآی! این همه خوبی برایت زیاد نیست؟ بار امانت بَسَت نبود؟"

اما ارزشش را داشت، با همه ی تلخی هاش، مثل شیرینی نفس عمیق دختر بچه ی 7ساله، وقتی طاق باز روی سبزه های بهاره پهن شده باشد و هیبت اسب سفیدی را لا به لای ابری دنبال می کند؛ حتی اگر گوشش توی دست مامان تاب بردارد، که چرا پیراهن آبی خوشگلت را سبز کرده ای! یا یک اُردنگی آب نکشیده، به خاطر شیرینی خنده های ریز وقتِ خوابِ بعد از ظهرِ بابا.

          می ترسید، از صدای تیز سکوت که با نوک فولادیش مرز ثانیه ها را ویران می کرد؛ می ترسید که بر خیزد و ببیند همه اش توهم بود، ببیند فقط رویا بود، خواب خوش بعد از اذانِ سحرِ رمضان. می ترسید این صدا اجماع جوارحش را بر هم ریزد؛ مثل جسدی که ذره ذره آوندهای درختی را بالا روند و توی یک روز پاییزی بشوند خنده ی دختر عقرب که آن سیب سرخ را از دست دلدارش گرفته باشد.

          اما ارزشش را داشت، هیچ کس نتوانسته بود آن را در دست بگیرد، چون خزه هایش آن را فررار کرده بودند؛ او تنها کسی بود که با طرحی حساب شده خزه های دورش را نازیده بود که وقتی پا بر آن می گذارد، نلغزد درون خروشان زندگی و بی آنکه چشم در چشم پریان دریایی بیندازد که با نوای هوسناکشان نامش را می خواندند و پستان های گردشان هوش از سرش می بردند و گیسوان طلائیشان برق از دیده، شیشه ی عمرش را از لای تار های عنکبوتی شکل، بیرون کشیده بود؛ تارهایی که خودِ شیشه ی عمر، با آرزوهایش تنیده بود و در آنها گیر افتاده، منتظر منجی. درست همان لحظه، شماته ی ساعت ها روی ساعت صفر، لمس ماندند و همه ی چند میلیارد انسانِ روی زمین بعلاوه ی چند صد میلیارد موجود زنده، نفس در شش ها حبس کردند، که باکر بماند آن لحظه.

این همه دردِ شیرین را تحمل می کرد مثل گاوی که نیش عقرب خورده که خواب به چشمانش نیاید و همچنان سرپا ایستاده بیرون از پناهگاهی که با عقرب ساخته اند و حرمتِ عظمتش، او را مبهوت داشته و اذن دخول نمیابد.

آنقدر خوبی درونش بود، آنقدر پاکی، آنقدر انتها و بی انتهایی، که حتی اگر توهم هم بود، ارزشش را داشت؛

اگر توانش را داشت...


پ.ن۱: اگه بدونید چه آکواریومی راه انداختم.خودم تو کفش موندم!

پ.ن۲: میدونید رسیدن به معشوق معنی وصل نمیده؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت13:42توسط ترامونتانا |
آه!

آنچه با شاملو کرد را نفهمیدم؛

اما آنچه با من کرد این بود:

 آیدا،

زندگیم را رنگ کرد و دنیا را برایم بی رنگ...


پ.ن 1: به مولا نمی تونم؛ کاری بکن، التماست می کنم.

پ.ن 2: نیستم، بی لطفم، نامرد، بی احساس، فراموش کار، نارفیق؛ ولی در کنار شما بزرگانِ بخشنده.

پ.ن 3: Standing on The Outside of Your Shelter by Shel Silver Stein

پ.ن 4: قشنگی خرداد کمتر از اردی بهشت نبود، کافیه حس کنی.

پ.ن 5: کادو تولدم یه سمندر بود، با اینکه اولش ازش می ترسیدم، ولی این اواخر شده بود همه چیزم، دنیام، محرم رازم، همه چیزو میدیدو به هیچ کس هیچی نگفت، تا اینکه دلش از همه غصه هام ترکید و چند روز پیش 21 خرداد از قفس تنش فرار کرد.

خاکش کردیم. پارک هنرمندان، همه ی عاشقانه های عمو شلبی رو هم رو قبرش خوندیم.

حالا، هروقت رفتید پارک هنرمندان و حال داشتید، سر قبرش برید و فاتحه که نه، یه بیت شعر براش بخونید؛ آدرسش هم اینه:

می خواستم پارک ساعی خاکش کنم که به خاطر اوضاع اونروز، نمی شد به خیابون ولیعصر نزدیک شد.به همین خاطر رفتیم پارک هنرمندان، از در شرقی که به طرف خیابون مفتحِه که وارد شدی، مستقیم به سمت مجسمه بز که میری، بعد از ساختمون دسشویی، یه میز شطرنج هس که کنارش یه درخت بیدمجنون بزرگه، پای اون درخت خاک شده،بالای قبرش هم رو تنه ی درخت یه زخم کوچولو گذاشتم که درخته واسش اشک بریزه.

پ.ن 6: آهای اونایی که این روزای تهرون رو نمی بینید، دارن به هموطنامون بد می کنن. نمی دونید با ناموس مردم که ناموس هممونه چیکار می کنن، یزید با زینب نکرده مطمئناً!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت20:14توسط ترامونتانا |
آ

مي گويند اسم آسمان كه بیاید، آبی می شوی، آبی آغاز می شوی، در این تلاطم صورتی. وقتی میبنی و می فهمی و حرف می زنی، انگار سبز هم. می گویند، حرف تلاطم را که بزنی، جذبش می کنی، تلاطم اگر بود چه؟ اگر وحشی بود...، اگر می سوزاند...‌‌‌، اَر، دی، بهشت را باختیم و حالا فهمیدیم چه؟ تلاطمی بنفش تر از صورتی.

انگار که می خواستی بنویسی " « آ »، یعنی آغاز" و دفترت را پر کرده ای با مشق های آ - آ - آ - آ ...که کلاهش را با مداد گلیت آنقدر فشار داده ای که بماند. وقتی ورق خورد، ردش، رد همه اش مانده تا صفحه ی آخَر، آخِر، تا وقتی دفترت را دور انداختی، انداختند، مانده باشد روی میز، روی قالی، روی زمین، روی گیتی...

وقتی می خواستی بنویسی "گره خورده ایم، مثل بوآآنوقت است که می فهمی گره خورده ای انگار و غلطیده ای در خود. چه بی معنی شده بود بهشت، وقتی اردی بهشت را بلعیده بودی، همه اش را، فراموش کرده بودی حتی خوشه چین ها را، فکر می کردی همه چیز شده آ - آ - آ - آ ... ا - ا - ا - ا ردی بهشت، و جهنم شیرین خواهد بود و باز می پرسیدی هست آیا؟ وقتی همه ی روزهای هفته ات را می شماری اینگونه: شنبه، یکشنبه، دوشنبه... فکر می کنی که تکراری نیست. پر شده ام از آنچه دوست، می داشت و خالی از هرچه که دوست، وقتی میبینی بی تابی می کنند غازها، می تر سند از ما آدمها که به آن ها دانه داده ایم و نمی فهمی که چرا می ترسند از ما « آدم » ها!. وقتی میگردی که بیابی رد شرمی را و میبینی که می خندند، می خندد. می خندی مثل یک آب جو کلاسیک که طعم تهوع می دهد. وقتی می ترسی و همه ی ترس ها را به جان خریده ای. حالا که ترس را دیده ای، فراموش کرده ای همه ی خوبی ها، مهربانی ها، همه ی ثبات ها. این را ببین چه قشنگ می سوزد، نمی بیند نگاهشان را که معصومانه اشک می ریزند و مه می کنند توی دلم را. شاید هم طلائی، چون اسمش را گذاشته اند طلائی. نه، مگر او؟!!...ولش کن، اسم همه شان را بیاورم شلوغ می شود. دیگر نمانده آرامشی، بگذار تشویش نشود. سنگم، می دانم. خاکستری، خاکستری تر از این خاکسترهای زیر صندلی. نمی فهمد سنگ، نمی بیند. شاید برایت مهم باشد، هیچ چیز...هیچ را که می کشی و تکرار می کنی، همه چیز را سیاه کرده ای، همان که دوستش نداری. مثل بچه گربه ای که به ناحق کور شد، یا اشک هایی که ریخته شد و اصلا پشیمان نبود، یا پیرزنی که می فروخت حرمت مادریش را لای رزهای قرمز زندانی، پای چراغ قرمز سر حافظ، فقط آخ...

بگذار بنویسم، بگذار بخوانیم، بگذار خالی شوم. می دانم خواستم، خواستم... اینها زبان ما را می فهمند، آنجا شاید حتی، کسی عطر دردهایمان را هم نکشد، وقتی خط می زد معلمم می گفت "« ن » هایت شکم دارد" ، پر می کردم دفترم را، ولی آرام ن - ن - ن... که نماند. همه اش خط کش می خوردم، تا آن روز که گرفتم زدم و فرار کردم، ولی دیگر نه فرار می کنم، نه می گذارم کمرنگ شود. محکم تر، با ترسش، با دردش، باید آنقدر بنویسم تا نه ترسی بماند، نه خط کشی، نه کلاهش کج شود آ - آ - آ ، بی فاصله آآآآآآآآ ... تا اااا ... تا ۱۹ تا اردی بهشت، ۲۰ پایان است...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت12:26توسط ترامونتانا |
من
این مطلب رو یه دوست خوب واسم فرستاده، حس کردم نمی خواد اسمش اینجا بیاد، ولی اگه خودش بخواد و بهم بگه اسمش رو میارم.ممنونم ازش.
چشمامو می بندم و حس می کنم . فقط تصور می کنم نگاهتو عطر تنتو که من دیوونشم . دارم از پشت پلکام چشمای تیز و شیطونتو می بینم . آخ که چقدر لبخندت قشنگه اونقدری که دلم نمیاد چشمامو باز کنم و ولعتو برای دیدنم تموم کنم .
می دونی دارم تو دلم چی می گم ، می شنوی دارم برات دعا می کنم . شایدم به راستی دارم برای خودم آرزو می کنم که دنیا همین الان وایسه . جلو تر نره چون من می ترسم از شب و روزای نیومده وحشت دارم نمی دونم چی می شه من همین الان عاشقم تو رو دارم خدارو دارم دیگه چیزی نمونده که بخوام براش بجنگم .
وقتی با نوک انگشتات موهامو از روی صورتم کنار می زنی پیش خودم می گم اگه می شد هیچ وقت موهامو از تو صورتم جمع نمی کردم تا تو همیشه صورتمو لمس کنی و منو از درون آتیش بکشی که این تنها سوختن با لذت .
عزیزم .
حرفام زیاده ولی لغات دنیا کم .
زمستون گذشت و من دوباره تو بهار منتظر توم .
چه افسوس که من تو رو با چشم بسته می بینمو تو منو با چشم باز نمی بینی .

پ.ن۱: این اردیبهشت قراره یه اردی بهشت به یاد موندنی واسم باشه، شایدم نشه، یه جورایی حس می کنم زیاد هم مهم نیس.برام دعا نکنید، بذارید ببینیم چی میشه!

پ.ن۲: دلم گرفته، حموم خرابه، حالم خوب نیست، واقعا نمی دونم چرا.

پ.ن۳: علیرضا اینجا رو نمی خونه، ولی امیدوارم این روزا اخلاق سگیه منو ببخشه!

پ.ن۴: این چرت و پرتا اعصابتون رو خورد کرده، ولی به خدا جایی نداشتم برم سرم رو بزارم های های گریه کنم.

پ.ن۵: تا حالا تو اردیبهشت حالم خراب نشده بود.

پ.ن۶: ۱۵اردی بهشت رو دوس دارم، حتما باید برم کوه...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:19توسط ترامونتانا |
تو

- اینجا که رسیدی، این سنگ رو که دیدی، فقط کافیه اسمم رو بگی و لبخند بزنی، اونوقت بدون که همون لحظه منم به تو فکر می کنم.

نمی دانم چرا، ولی ناگهان بغض گلویم را پر کرد و با طعنه گفتم:

- من هیچوقت تنها اینجا نمیام.

- چشمم روشن! با کی میای اونوقت؟

با شیطنت به آسمان خیره شدم و گفتم:

- کی بودنش مهم نیست، مهم اینه که دختر باشه و پوست سبزه اش خوشگلی موهای مشکی بلند و چشای درشتش رو داد بزنه و وقتی می خنده همه ی کوه رو مسحور کنه.

- خیلی پر رویی، بذا یه دقه استراحت کنیم.

تخته سنگی که رویش نشسته بودیم، بد جوری روی زمین جا خوش کرده بود، شبدرها از زیر سنگ به آسمان سرک می کشیدند؛ زنبق های وحشی و شقایق های سرخ و خارهای صورتی، جا به جا بزمی به راه انداخته بودند؛ ابابیل ها که این بالا را شاید آخر آسمان می دانستند، لذت پرواز را با تحمل سوز بهار به جان خریده بودند و آهنگ گوش نوازشان را به رخ سهره ای می کشیدند که مست بهار، بی حیا، تن آسایی می کرد. جوی های باریک آب که بی اتحاد از زیر سنگ و زیر مخمل سبز و گاهی هوسناک لای شقایق ها راه پایین را می کاویدند، بوی گِل بهاره را دوچندان کرده بودند.

وقتی چوبی را که با آن گِل لای دنده های کیکرزم را تمیز کرده بودم کنار انداختم و سرم را بلند کردم، لبخند شیرین و نصفه سیب سرخی که به طرفم دراز کرده بود، وجودم را لرزاند.

- بفرمایید آقا. پنج دقه اس دستم خشک شد، تو نخت بودم، زود باش بگو به چی فکر می کردی؟ نگو فکر نمی کردم که باور نمی کنم!

- چی می شد اگه همش بهار بود؟ چی مشد اگه پاییز نبود؟ چی می شد آخر نبود؟

- حالا این سیب رو بخور تا بفهمی! اگه پاییز نبود که نه من بودم و نه این سیب...

سرخی سیب، سفیدی دندان هایش را ولع بارتر می کرد و معصومیت چشم هایش، سبب شرم نبوسیدن.

- اون ابرهای کبود روی کوه رو می بینی؟ بابام میگه هر وقت ابرها عمود می شن روی قله ی کوه، یعنی اونجا بارون میاد.

سفیدی برفهای نوک قله که آدم رو برای فتح تحریک می کرد، ابرهای بهاری را به رقابت می خواندند.

- اینو می گی یعنی برگردیم؟ دیدی کم آوردی؟

- نه اتفاقا می خوام زیر بارون راه بریم، به یاد اون شب؛ یادته؟

- کی یادش می ره؟ می خوام داد بزنم؛ می خوام همه ی دنیا بدونن.

چوپانی که غرق صدای زنگوله ی گله، مشغول کندن کاسنی کوهی بود، با دیدن ما جا خورد:

- سلام، نه خسته. چیزی به باران نمانده، زودتر برگردین، یا صد متر بالاتر برید توی جان پناه، باران بهاره زود تمام میشه!

سگ سفید، قهوه ای که انگار دستوری گرفته باشد، جلوی ما به راه افتاد، یاد چند دانه شکلاتی افتادم که مامان، پایین، کف دستم گذاشته بود، از جیبم بیرون کشیدم و به چوپان دادم.

- ممنون آقا

 چند دقیقه بعد به قطرات بزرگ باران که روی گونه هایش جان می دادند، حسودی می کردم و او با شرارت، فقط حزنم را می خندید. جان پناه را که دیدیم، به دو به طرفش رفتیم و سگ همانطور که سر جایش نشسته بود و بدنش را رعشه می داد، تا جان پناه به ما خیره شد.

داخل جان پناه، به اندازه ی یک ماه هیزم بود و کبریت و آفتابه ی چدن برای جوشاندن آب و بساط چای هم مهیا. انگار باران که حالا سیل شده بود، قصد بند آمدن نداشت. همانطور که سرش را روی پایم گذاشته بود و دست هایش را زیر صورت و  شراره های آتش را دنبال می کرد، گفت:

- اگه بند نیاد، چند روز اینجا به پام می مونی؟

- 7روز!

- هفت روز؟همش؟

- آخه بعد از هفت روز برای اینکه از گشنگی نمیرم، مجبورم بخورمت!

آنقدر برایش گفتم، از دلم، از دردم، از نیازم و از اینکه زندگی تنها این دو روز نیست و ما نباید ساده ورق بخوریم، که دیدم خوابش برد.

محو معصومیتش شدم، محو چشم های بسته اش، مژه های بلندش، و لبها و چانه ی کوچکش، صورت بی آرایش و زیبایش؛

اگر مرد بودم، همانجا جان می دادم...

دم دم های صبح که خواب هنوز هم فراموشم کرده بود، نور چند فانوس را دیدم که به طرف جان پناه می آمدند.


پ.ن B پ.ن

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت13:3توسط ترامونتانا |
فصل دوم

خب، اینگونه است دیگر! که وقتی تو خوابی، اینطور است که می گویی دیوانه ام؛

وقتی نه گونه ایست، برای گونه گذاشتن، نه مردمک هایی که زیر معصومیت پلک ها می رقصند در خواب، نه گوشی که نشنود زمزمه هایم را در رویا، نه موهایی که دریده شوند لا به لای انگشتان، نه حتی انگشتان کلافه ی دست ها، از شرارت بوسه ها.

اینطور است که فکر می کنی به اشک هایی که شانه ای را شور کرد، غرق شادی وصل در عزای شور فراق؛ یا 742 پله ای که آسمان را دور کرد و اکالیپتوس پیر و دکه ی روزنامه فروشی را حجیم تر. مثل هزاران پله ای که شریعتی را به اندیشه رساند و امان پیرزن را برید، وقتی "ژانگولر" سر چهار راه "قصر" دلواپس سرباز شد که دستانش را هاه! می کرد، تا قلب زلیخاه را بیشتر بگدازد، وقتی ریخته نشد و پیموده نشد و بی آنکه امانی را ببرد، دلواپس هم نشد.

همه ی اینها در شبی که حرف هایی که نباید بزنی، می زنی! اس ام اس هایی که دوست داری بنویسی، نمی فرستی.

آه چقدر مسخره می شود عشق، مثل این نوشته ، وقتی درک نشود. وقتی حوصله نداری بشماری چندبار این کلمه ی "وقتی" را به کار برده ای.

مادر چشم به راه است و تو دلتنگ؛ دلتنگ وصالی که گفته اند فراقش خوش تر. دلتنگ هزار کلمه ی در گوشی، هزار بوسه که نلرزاند، هزار شبگیری، که می گویند، غنیمت هایش ناشماری دل است، که غارت کردند و ورق زدند و در گنجه ی هزار دل کشتند و باز نطفه بست به امید...

این امید چیست؟ این امید چیست که هزار خاطره ی نداشته را به فردا می سپارد؟

چرا باید یکی نباشیم؟ نه یک دل؛ یک آدم، یک مرگ، یک حیات، یا اصلا یک خدا؟ آنگاه دیگر نه غم فراقی بود، نه جرقه ی وصالی و نه رنج یک سراب.

نه "تو"، نه "من"، نه پایان یک پیاده رو یا یک شب بارانی. و نه شیرینی این شب که هزار بار می گویی بزرگ است، آزمایش است، سرنوشت که نه، ولی حکمت است؛ اصلا هست؟

حرفی نیست، چشمهایت را باز نکن؛ من اینجا اما، بیدارم و می خوانم، می خندم، فکر می کنم، می خندم و لا به لای تصویر، خاطرات نداشته ی مان را می گریم؛ چشمانت را می بندم و تا یک ساعت دیگر که آفتاب بزند، نگاهت می کنم و نگاهت می کنم و کنار بسترت می نشینم و لب هایت را، بینیت را، پیشانی ات را، چانه ی کوچکت را، گوشهایت را، موهایت را، دانه دانه، انگشتانت را، آرام نوازش می کنم و باز نگاهت می کنم. نکند این طور کابوس ببینی! هان؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت13:17توسط ترامونتانا |
س و ز ن – ها

سردتر بود؛ فقط یه کم بیشتر؛ ولی این همش یه دلداری بود؛ فقط من می دونستم دیگه نمی تونست تحمل کنه. سعی می کرد اونا رو نرم و لطیف نگه داره، نه اونطور که خودش می گفت: "برای خودم"، بلکه برای من. فکر می کردم چیز زیادی ازش نخواستم؛ حالا که فکر می کنم، برای اون مشکل ترین تلاش بود.

شستن کهنه ها که تموم شد، باید پارکت ها رو می سابید و فکری برای شام. بعد هنوز برف شروع نشده، شکستن هیزم و به راه کردن شومینه. ولی می دونست، انباری رو، دَم بی طاقتی گرفته.

          لولای در که ناله کرد، انباری پر از عطر یاس شد و من خالی... . همیشه از حس ترحم متنفر بودم، بارها گفته بودم و تاوان ناراحتیش... آخ که این درد را چقدر، چقدر دوست دارم.

          کاش مرد بودم، کاش عرضه داشتم، آنگاه دیگر نبودم.

          دستهاش رو که روی بخاری هیزمی زنگاری گرم می کرد، حسودی ام شد. نمی دونم از روی بی رحمی بود یا ترحم؛ شاید هم از زوق، زوق انگشتاش، که تلخ خندی لبهاش رو گزید.

          هوس کرده بودم، خیلی بیشتر از دیدن صورت مچاله شده، وقتی یه تیکه لواشک آلوچه توی دهانی آب میشه؛ یا فَکِ بازی در ولع یه تیکه کیک پف کرده با مارمالاد توت فرنگی و یه کپه خامه سفید سرد...، انگار فهمید، یادم نیست که واقعیت بود یا توهم. نوک انگشتاش، گونه هام رو نوازش می کرد و بعد بینیم رو و بعد...لبها...حالا، اونا خیسِ خیس بودن... . غرور در حالی که توی چشاش برق انداخته بود، شرم رو همراهی می کرد، تا گونه هاش رو گُلی کنه. شاپرک ها که دیگه تاب نداشتند، ریز، ریز می لرزیدند.

          خدایا، من همه ی سختی ها، همه ی درد ها رو حکمت می دونم، ولی این روح، کوچکتر از این حرف هاست.

- دوستم داری؟

- اصلاً!

- چه خوب.

- لوسِ بی مزه.

- خودتی... . بعدش تو چی کار می کنی؟

- تو خوب می شی، می ری سر کار تا بتونی خرج یه پرنسس رو در بیاری، بعد دست پرنسست رو می گیری و با هم می ریم...یه جای دور...

          حرسم گرفت که نمی تونستم چشای پر آبش رو از پشت سرش ببینم و همینطور دستش رو که صدای گریه ای رو اسیر کرده بود.

          از خواب که بیدار شدم، پنجره ی انباری رو باز کردم، چشام از سفیدی برف، سیاهی رفت. این حس رو خیلی دوست دارم، ولی حیف که توی روز فقط یه بار حسش می کنی. کلاغ ها زر می زدند و ماهی ها به خیال اینکه من نمی فهمیدم، زیر یخ ها غیبت می کردند. با هر بار صدای ضربه ی تبر، پشت سرم تیر می کشید. انبار رو دوباره دَم گرفته بود. از آسمان یاس بی عطر می بارید.


پ.ن1. این تیکه "ساری گلین" رو خیلی دوس دارم.

پ.ن2. ساعت 3بعد از نیمه شب، از ترس این که همه ی این کلمات از مخت بپره، بشینی داستان بنویسی از این بهتر نمی شه!

پ.ن3. نخند، تو از من بدتری!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت11:5توسط ترامونتانا |
دستان خالی بعد از باران

این مطلب رو دوست خوبم (؟) وبلاگ معضلی برخواسته از جهنم در ادامه مطلب " ، می شود؟!" نوشتند. اولاً باید بگم تنها کسی که این مطلب رو کامل درک کرد و در این رابطه این متن رو نوشت، ایشون بودند. دوماً رو بذارید خودتون بفهمید:


خدایا باران امشب چقدر کوتاه است و کلمات چه قاصر! مرا چه می شود؟
درد از این بزرگتر؟ وای انگشتانت مرا از درد خودخواهی باز می گرداند، ولی
باز هم، چیزی از تو، در متن کلیشه ای من به جا نمی ماند. درد در واژگان من جا افتاده اس .


پ.ن1: خودم عمراً می تونستم با این کلمات این متن رو بنویسم(این دوماً بود)
پ.ن2: چقدر این شبا طولانی شده و چه مسخره، شاید.
پ.ن3: گاهی گفتن حرف حق چقدر،چقدر،چقدر سبکت می کنه.

پ.ن4: این عکس رو 22اردیبهشت ماه سال 87 یعنی تقریبا 9 ماه پیش، توی پارک پشت دانشکده گرفتیم. این آقا سجاد که تی شرت راهراه داره! خیلی گله، ماه، باقلوا، عسل و اینا! این آقا که می خوام سر رو تنش همیشه سبز مثل علف باشه! خیلی به سر تی شرت سفیده! که حاجیتون باشه، حق داره. خیلی ما رو تحویل می گیره و خلاصه ما هم اصلا از پس تلافی بر نمی یایم.حالا هم یه ثوابی در حق ما کرده که خداییش هم ثواب بود، ولی از دست عده ای - بیپ - یه کمی احساس می کنه که کباب شده این آقا سجاد . اینجا این عکس رو گذاشتم که بگم بابا سجاد نوگرتم! داداج، ما اوجیکتیم، به خدا خیالی نیس، خدا بزرگه به خدا. ما هیچی از شما به دل نداریم به مولا.(جو گیر نشی صلاوات بفرست!)

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت18:13توسط ترامونتانا |
، ميشود؟!

كليشه:

كلمات چه قاصرند.


متن:

خدايا.

باران.

این شب چقدر كوتاست.


درد:

درد از اين بزرگتر؟


واژگان جا افتاده:

خودخواهي

واي

انگشتانت

تو

تو

تو...


+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت14:6توسط ترامونتانا |
فصل اول

چطور این سلسه غم، منتهی می شود به آسمان شادی؟ من آه می شوم و تو خنده، باز پر می شوم از پوچی و تو قبل از چند سال و چند ماه هنوز عرش بودنت را به فرش می نمایی.

آخ را نفهمیدم چگونه با درد بنویسم، همانطور که آه را با حسرت. درد نکشیده ز رویاهای خمیده ام، چطور ورق بزنم دردواره های لمس گونه ات را؟ ولی انبار شده اند اینجا، همه ی محبت های سقط شده، سر به شورش دارند و وای...چه بی مهابا عقل مانندم را به تباهی می انگارند؛ "و این است خاصیتش"، چه غریب، چه مسخ، مثل صدای پایی در تاریکی، گویی غریبه ای اینجا قدم می گذارد که خود غریبه اش کرده ایم. دنباله ی نگاهت، میرود تا آن بی کران، تا آن گذشته و رد نامردی اش را می گیرد و آنجا از سطح غم هم می گذرد و در اعماق آن مقصر را می بوسد، من فقط تا سطح می آیم و آنجا گویی انعکاس نگاهت را می بینم که مرا می نگرد خیره و شک می کند و  باز راز می شکافد. گفت: "اگر "همین حالا" بود، چه رازها که مدفون نمی شد و هیچ کس جلاد دیگری نمی شد". می گویم اگر "همین حالا" بود، رازی بود برای شکافتن و این کتاب تمام نمی شد.

تو اینجا نشسته ای، دلی - بی - کران تر از آسمان، گناه سنگ ها را - فقط - در کرانه هایت هضم می کنی تا عمق سفید اقیانوس، بکر بماند، می دانم. زیباتر از شعر "انار" شیرین تر از نمره ی ثلث؛ خمس مهربانیت، ماضی و حال و آینده ی فعل هایمان را بس است.

کاش فصل آخر گم شود و درد نویسنده و لعنت خواننده با عشق گره خورد و به اشکی مشترک بسوزد، آنگاه شبیخون خواب شود و تا صبح زجه زنان، قلب را جلا دهد، صبحی که هیچ وقت نه همبستری داشت و نه راز دار بود؛ هیچ گاه هم بکر نماند.


پ . ن1: خیلی حرف داشتم.جاش نمیشد.حوصله شما هم سر می رفت.بقیش واسه بعد.

پ.ن.2: این یه تیکه از شاهکار ویلیامز، واسه فیلمه Schindler's list  هر کی ندیده نصفش پریده.

پ.ن3: تو رو خدا خوب بخونیدش.نقد هم.

پ.ن4: آهنگ آپلود شد بالاخره.لذت ببريد.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت20:14توسط ترامونتانا |
وصول عشق

هِدِر: مرسی استاد علیرضا عامری


صبح، سردمست سیگاری خواهم خرید و روی برگفرش پاییز تا انتها خواهم کشید، آنوقت دوتا برای فردا که تکرار امروز است و روز بعد سه تا. بعد از آن سیگار را کنار خواهم گذاشت و سراغ تریاق، آنقدر، تا معتاد نامندم؛ سپس سه روز دست می شویم تا طعم کبود خماری استخوان بشکاند. بعد با سرنگی آلوده، از شرم خماری تنم را آبستن جان خواری وحشی می کنم. حالا وقتش رسیده، تا خبر کنند، تو را؛ شاید غریبه ای یا آشنایی مشترک! تا ترحم بار به سویم شتاب بگیری و از من سوگندترک بشنوی.

          این روزها چند صباحی، فرصت بودن کنارت را، دیدنت و بوئیدنت را یافته ام؛ می ارزد به این دردِ جانگز و حتی... . تو ناهوس و من مرگ زی، ماه می گذرانیم تا فرزند وحشخو دیده گشاید؛ حالا من ایدز دارم.

          دیگر نیازی نیست؛ دیگر، نیازی نیست به غمبستر عشق، به هولِ مرگ، کور تعصبِ رغیب، نه حتی روتینِِ زندگی؛ چون "بازچهره" ام در دیدگانت فرش انداخته.

          حالا دستهایت را درون دستکش می خزانم، که بی حسادت به هوا، تا انتها، تا بلوغ انتظار، فقرنیاز از اثبات عشق، برای تضاد مهر و هوس، هر روز انگشتانت را ببوسم.


فوتر1: احساس کردم یه سبک جدید یاد گرفتم.

فوتر2: کاش عامری وبلاگ داشت.

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت19:28توسط ترامونتانا |
سبزه ی سوخته!

آنوقت نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم! حتی آنروز که وی را خونسرد و بی قید و بندِ دنیا شناخته بودم. همان روز لعنتی که جواب مثبت آزمایش سرطان خونش را تلفنی به من اطلاع داده بودند، یا روزی که شورلت مشکی را "تابوت پرنده" خوانده بود. یا حتی شاید سالها قبل، وقتی در آن تانگوی شبانه، تمام حرکات و نگاه هایش را ذره ذره بلعیده بودم.

         آنوقت نگاهی به من انداخت، نگاه مرده ای به مرد؛ گویی یخ به آتش! درست همان روز لعنتی که من خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، در دفترم روی کاناپه ی سرمه ای ولو شده بودم، که زنگ تلفن به صدا درآمد، چشمهایم را باز کردم و قاب عکسی را که روی میز بود، نگاه کردم: ماکسی مشکی، رژ مشکی، لاک مشکی و آرام...در آغوش من...دستی در دست هم و دستی به گیلاس! بعد از پارتی شبانه، به مناسبت خرید "تابوت پرنده"!

"تابوت پرنده" بعد از فورد و جيپ سومین ماشینی بود که ما خریده بودیم، اما این پارتی بی فایده برای شاد کردن او پس از شنیدن خبر سرطانش و مرگ زود هنگام وی بود، همانند خرید ماشین که بی فایده تر؛ درست همان روزی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، تا شاید بیمار روانی اي را به زندگی امیدوار کنم، در ماشین او به سمت خانه می رفتیم، همان روز بود که از من خواست تا شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را برایش بخرم:

_ آخه فورد که دست توئه! جيپ رو هم هر وقت خواستی میتونی ببری!

***

آنوقت نگاهی به من انداخت و گفت:

-         دیر یا زود هممون می میریم، یکی با سرطان، یکی با تصادف، یکی به مرگ طبیعی!

آنجا بود که وی را خونسرد و بی قید و بند دنیا شناخته بودم و چند روز بعد وقتی شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را خواسته بود، نگاه نا امیدش را به من انداخت و در جواب حرفم گفت:

-         یه "تابوت پرنده" میخوام!

و من فهمیدم که چیزی به مرگش نمانده!

          از آن شب دیگر او را خندان ندیدم، حتی آنها را فراموش کردم، تنها خنده ای که به یاد داشتم مربوط می شد به سالها قبل، در آن تانگوی شبانه! زمانی که از او خواستگاری کردم؛ حتی آنروز، آنروز لعنتی که خبر محو شدن تمام آثار سرطان خون از بدنش را شنید...نخندید.

          و دیگر خودش را هم فراموش کرده بودم، کارش شده بود: نیمه شب به خانه می آمد و خسته از رانندگی طولانی به خواب میرفت و صبح زود...تکرار...اما من...خیلی وقت بود که وی را فراموش کرده بودم؛ تا آنروز! همان، آن روز لعنتی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، ولو روی کاناپه ی سرمه ای دفترم، با صدای زنگ تلفن، چشم هایم را باز کردم و با دیدن قاب عکس، او را به یاد آوردم؛ صدای خشن و آرام مردی پشت تلفن:

          - سلام، خسته نباشید قربان! من از اداره ی پلیس تماس می گیرم، عذر می خوام بی موقع وقتتون رو گرفتم، ولی متاسفانه باید بگم ما ماشینی رو ته دره پیدا کردیم که پلاکش به نام شماست و جسد خانمی هم داخله اونه. برای شناسایی به آدرسی که میگم تشریف بیارید.

          آنوقت وقتی صورتش را به سمت من برگرداندند، نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم.


پ.ن01: با تشکر از دوست خوبم گلبو بابت این آهنگ قشنگ.

پ.ن 02:نمیتونم این آهنگ رو بدم، چون لوس میشه. پس التماس نکن!

پ.ن03: جانشین لافکادیو می خوام، کسی هست؟

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت15:0توسط ترامونتانا |
کنعان
لوکیشن: داخل ماشین

کاراکترها بهرام رادان در نقش علی، افسانه بایگان در نقش آذر.

آذر: پس تو هم معماری؟

علی: نه بابا! می بینی که...من همون ۱۵ سال پیش که بچه ها ازدواج کردن دانشکده رو ول کردم!

آذر: چرا؟!

علی همونطور که دستش رو روی دهنش می ذاره از شیشه بیرون رو نیگاه می کنه و هیچی نمی گه...

موسیقی: صدای ویولن، ویولنسل، پیانو بالا میاد.کات

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فیلم فوق العاده ای بود.این صحنه جون آدم رو در میاره.مو رو تنم سیخ شد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت11:31توسط ترامونتانا |
برگشتيم؛ با هم!
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 

كاوشن: براي خواندن اين داستان بايد ابتدا اين رابخوانيد.

حتي يك دكتر هم ميتواند به بيماري خود شك كند و اين اتفاق درست وقتي براي من رخ داد كه منشيم گفت:‌ "آقاي دكتر بيمار بعدي"
همان جا بود كه من احساس كردم، بيماري تپش قلب مثل واگير به من منتقل شده، ليوان كريستاليم را پر از آب يخ كردم و تمام سرمايش را به وسيله ي دست به بدنم منتقل كردم و تا ته سر كشيدم؛ سرماي درون تازه آرامشي به من داده بود كه وارد اتاق شد! بدون توجه به دكور اتاق، بهت زده من را ورنداز كرد، طوري كه فكر كردم، نكند روپوش عاريه غير از اطوي كعج و معوج ايراد ديگري هم دارد، تلاش كردم تصنعي بودن لبخند را در پرده ي دندانهاي سفيد محو كنم. سبك جلو آمد و پس از گذاشتن پرونده پزشكي و دفترچه ي بيمه روي ميز، با متانتي خاص روي صندلي مخصوص بيمار جاي گرفت، طوري كه گويي صد سال آنجا نشسته بود.سعي كردم خطوط اطوي اشتباه روپوش عاريه را، كه از صبح پس از فرستادن روپوش خودم به خشك شوي مرا آزار مي داد، پنهان كنم. دفترچه اش را ورقي زدم ولي استرس كورم كرده بود، تنها چيزي كه ديدم دو كلمه بود: "نفيسه احمدي"براي اينكه سكوت طولاني آزارش ندهد گفتم: "خانم احمدي؟" و ادب حكم مي كرد تا سرم را براي اعتماد سازي بيمار بلند كنم، ولي سنگيني نگاه و ابهت وجودش، چاره اي جز خضوع نگذاشته بود. پس از مكثي كوتاه قاطع جواب داد:"بله" اما دوباره تلاش كردم سرماي اتاق را كم كنم و گفتم: "نفيسه خانم چه مشكلي دارند؟"
با حرفهاي شمرده و منتخب و حركات دست و سر كه هوش سرشارش را عيان مي كرد، سعي در توضيح علائم بيماريش داشت؛ تجربه ي طولانيم، محل هايي را كه وي نشان مي داد و من جرأت نمي كردم سر بلند كنم و ببينم، برايم آشكار مي كرد. اما به وضوح ناراحتي را از اينكه به اشاراتش براي توضيح توجه نداشتم، در صدايش حس مي كردم.
پس از توضيحاتش، تكاني به چرخهاي صندلي دادم و همزمان ميخواستم بگويم:" ميخواهم ضربان قلبتان را ببينم"، اما قطره اي آب ته گلويم، اجازه ي صحبت ندا د و احساس كردم اگر كلمه اي بگويم، حتما سرفه خواهم كرد؛ بنابراين با استفاده از جابه جا كردن گوشي دور گردنم سعي كردم به وي بفهمانم كه قصد چه كاري دارم. به دستور مغزش دكمه هاي بالايي مانتويش را در حالي كه با شرم نگاهش را از صورتم مي دزديد و به دستانم مي دوخت، گشود. خون از نوك انگشتانم مي گريخت تا از او دور شود! رنگ پوستم كاملا سفيد و گچ مانند بود.انگشتانم ميلرزيد و لحظه اي به اين فكر كردم كه خدايا، اگر كار به عملش بكشد، چگونه اين رعشه را ناكار كنم! مي خواستم تا مي توانم از تماس دستم با بدنش پرهيز كنم، اتفاقي كه هر روز روي دهها بيمار مي افتاد و بي توجه بودم؛ صداها نشان از تپش قلب مي دادند، اما اگر جاي بيمار بودم و اين استرس دكتر را مي ديدم، حتما تپش قلب كه هيچي انفلاكتوس تحويل مي گرفتم! نگاهم را به دفترچه دوخته بودم تا كنجكاوي باعث توجه به دكمه هاي بازش نشود، نياز به آزمايش و نوار قلب بود كه مطمئن شوم اين تپش مسري از من نيست.دستگاه نوار قلب سالم و سر حال بود، اما ترسيدم استرس، گندي غير قابل جبران به بار آورد و گفتم:"دستگاه خودم خراب است، فردا برويد بيمارستان برايتان انجام مي دهند."
ديگر كار تمام بود و مي توانستم تا فردا ديدار دوباره را به تاخير بيندازم.از يك طرف احساس راحتي داشتم و از طرفي، احساس غريب دلتنگي؛ به هر حال مدارك را دستش دادم و براي خداحافظي در جايم نيم خيزشدم، كه ناگهان با معصوميتي دوست داشتني و كودكانه گفت: "دکتر این نوار قلب گرفتن چه طوری است، یعنی شوک الکتریکی که به آدم وارد نمی کند؟"
مي خواستم اين همه معصوميت را در آغوش بگيرم و از طرفي سرما از بين رفته بود، ناخودآگاه لپ راستش را كشيدم و گفتم: "دختر اگه شوک بهت وارد کنیم که از دست میری!" از كار خودم شرمزده شدم و براي اينكه سريعتر اشتباه را سرپوش بگذارم در حالي كه از جايم بلند مي شدم گفتم: " نترس جانم، این همه تشکیلات کارشان ثبت کردن است. هیچی به شما وارد نمی شود، فقط همه ی جریانات الکتریکی ثبت می شود."
تا جلوي در همراهيش كردم و به احترام در را برايش گشودم، قبل از اينكه خارج شود پرسيد: "دکتر نوار قلب و آزمایش ها را کی بیاورم پیشتان؟"
فكري كردم و گفتم بهتر است فرصتي براي برنامه ريزي ديدار بعدي بگذارم، اما حس همدردي و نگراني احوالش دلم را فشرد و گفتم:" همین فردا بیاورید. خدا نگهدار." با لبخندي محو شد و من هاج و واج پشت در بسته به فردا فكر مي كردم.

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت21:50توسط ترامونتانا |
چشمهاي سگ مشكي

كاوشن: قبل از خوندن داستان صداي اسپيكرتون رو تا آخر زياد كنيد!

ميون اون همه هالوژن و ريسه هايي كه به محض ورود به فروشگاه، از هستيشون مايه مي ذاشتن كه فقط يه ثانيه به اونا نگاه كنم، چشمهاي سگ مشكي اون بود كه توجه من رو به خودش جلب كرد، پوست سبزه و آفتاب ديده اش و موهاي مشكي كه هايلايت شرابي و خاكستري به وضوح روي دسته اي از موهاش كه چشم چپش رو پوشونده بود، ديده مي شد؛ به انضمام چشم و ابروي مشكي و كشيده اش كه فقط به من زل زده بودن، نشون مي داد بايد اهل جنوب شرق آسيا باشه؛ شايد يه دورگه ي تاهيتي كه به خاطر رگه ي ژاپنيش قدري پوستش نسبت به فيليپيني ها روشن تر و زردتر بود.
    از همون ابتدا كه وارد شدم، شايد خيلي قبل تر از ورود من! لبخند جذابي روي لباش بود و انگار منتظر ورود كسي باشه كه بهش زل بزنه، درست چشماي سگ مشكيش رو توي چشام دوخته بود، فقط تو چشام!
    اول كه متوجه نگاهش شدم، احساس بدي داشتم؛ دو، سه بار تصميم گرفتم كه اونجارو ترك كنم، ولي يه كم كه گذشت به نگاه هاش عادت كردم و كمي بعد احساس غرور وجودم رو پر كرد. سعي كردم يه گوشه پيدا كنم كه از زير تير نگاهش دور باشم تا بتونم خوب ورندازش كنم؛ پاهاي باريك و زيباش توي كفش هاي راحتي بدون پاشنه ي راه راه سرمه اي و زرشكي با زمينه ي سفيد آروم گرفته بود، ساق هاي براق و كشيده اش بويي از رنگ پوست سبزه ي صورت و دستهاش نبرده بود، دامن پف كرده اي كه روي لبه ي تورهاي چين دار سفيدش، يه مغزي آبي دوخته بودن، ابعاد پايين تنه اش رو از ديد پنهان مي كرد و از ذهن نه!
    پيرهن اندامي سفيدش كه با منجوق و مرواريدهاي آبي و صورتي به صورت مدور تزئين شده و روي سينه هاي متناسبش متمركز بود و در انتها به دامنش متصل مي شد، به وضوح تضاد كمر باريك و دامن پف پفي رو مشخص مي كرد. انگشتهاي باريك و ناخن هاي لاك نزده اش كه با كف دست كوچيكش متحد شده و مچ دست باركش رو چسبيده بودند، آدم رو ناخودآگاه به بوسيدن ترغيب ميكردند، وقتي صورت زيبا و وحشي و بدون آرايشش رو، مدهوش، به تماشا ايستاده بودم، متوجه شدم چشمهاي سگ مشكيش به من خيره شده و موذيانه لبخند مي زنه، شرم زده نگاهم رو دزديدم و خودمو مشغول چيزهايي كردم كه نمي ديدم.
    بعد از يه چرخ مختصر، تصميمم رو گرفتم و مصمم به طرفش راه افتادم، سعي كردم جوري وانمود كنم كه بدون اينكه بترسه، متوجه شه كه مي خوام باهاش حرف بزنم، اما درست وقتي كه نيم متر بيشتر باهاش فاصله نداشتم، متوجه شدم همچنان كه هنوز لبخند روي لب داره، ديگه به من زل نزده، يه آن احساس كردم كه خون داره رگ هاي مغزم رو منفجر مي كنه، سريع رد نگاهشو دنبال كردم و ديدم مرد فروشنده ي خوش هيكلي كه شلوار مشكي و پيرهن طوسي آستين كوتاه و كفش هاي ديپلمات تيپ رسمي اي بهش داده بوده، همونطور كه مشغول صحبت كردن با يه مشتري ديگه بود، به طرف ما اومد و من به اندازه ي تمام عمرم، احساس حسادت كردم، فروشنده بي توجه به من، كمر اون رو بغل زد و مثل پر كاهي اون رو كنار دستش روي زمين گذاشت و درست لحظه اي كه دست روي دامن چين دارش مي كشيد، نگاهش با نگاه بهت زده و خشمگين من برخورد كرد،بعد، با دستپاچگي در حالي كه به تته پته افتاده بود گفت:
    - آ...آقا...بازم از اين پيرهن داريم، به خاطر رنگ آبي مغزيهاشه كه من ميخوام از تن مانكن بدمش به مشتري...
هنوز چشمهاي سگ مشكيش به من زل زده بودند و لبهاش مهربانانه مي خنديد...

 


لافكاديو:All about the girl who came to stay!
پوينت: لينك دانلود موزيك متن قبلي وبلاگم رو به اسم Music 1 توي لينكهاي روزانم ميذارم، لينك دانلود موزيك جديد هم به اسم Music 2 همونجاست، ولي جفتشون رو 20Bit ميذارم كه راحت آپلود بشه، اما هيچي لذت 96kbps رو نداره!
+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت12:44توسط ترامونتانا |
توطئه ی سبز

مجبور شدم به يه بوسه ي شيرين كوچولوي نخودي، توي اتاق خوابم با ديوارهاي آبي و پرده هاي طوسي و نور نارنجي آباژور گوشه ي اتاق، وقتي كه دوتايي پايين تخت نشسته بوديم، بسنده كنم، تا اون بلند شه و موهاي مشكي لختشو كه بلندترين تار اون 76سانتيمتر بود رو با دستاي ظريفش از پشت جمع كنه و تا ميتونه اونارو بالا بياره و بعد از اينكه از توي كش ردشون كرد، دو دسته كنه و محكم بكشه كه به اندازه ي كافي سفت بشه و لبخند رضايت رو روي لبهاي من ببينه، بعد در حالي كه مانتوي زمينه ي سبزش رو با شال زرد پوشيده بود و در رو پشت سرش مي بست، انگشتاشو با ناخوناي لاك مشكي زده، به عنوان خداحافظي ريز تكون بده؛ تا من بتونم توي سكوت به تختم تكيه بدم و موبايلمو بر دارم و مرحله ي 43 بازي كيوبيس پازل رو روي لِوِل هارد با آرامش بازي كنم.

 

لافكاديو: آي لاو نات ماي هاني دِ لِس، بات گِيم مُر...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت13:8توسط ترامونتانا |