تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
تولدت مبارك!

هديه ي سال نو

 

وقتي دست خالي وارد اتاق شد، دلا اولين هق هق هاي خودش رو سر داد؛ بعد از ششمين سالگرد ازدواجشان، اين اولين باري بود كه جيمز روز تولد دلا دست خالي به خونه اومده بود و دلا بي آنكه بخواهد، غم فراموشي تولدش رو كوهي از غم شمرده بود و حالا زار زار گريه مي كرد. جيمز بي توجه به ناراحتي دلا كت مندرسش رو روي كاناپه وسط اتاق پرت كرد و با بي حوصلگي در حالي كه به طرف يخچال مي رفت گفت: "عزيزم! پاشو شامو گرم كن، نمي تونم گريتو تحمل كنم!" دلا مثل آتشي كه بنزين رويش ريخته باشند، گر گرفتو بلندتر گريه كرد؛ جيمز پس از اينكه نصف شيشه ي آب رو يك نفس سر كشيده بود و اونو سر جاش گذاشته بود،خودش رو روي كاناپه ولو كرد و دكمه ي پاور ريموت تلويزيون رو فشار داد. بي توجه به برنامه ها، چندتا شبكه رو عوض كرد و وقتي ديد دلا نمي خواد زار زدن رو كه حالا به عر زدن بي شباهت نبود قطع كنه، از جاش بلند شد و به طرف دلا رفت كه روي صندلي گوشه ي اتاق نشسته بود و پاهاشو ستون دستاش كه صورتشو پوشونده بودن، كرده بود. با دست چپ چونه ي دلا رو نوازش كرد و با صدايي كه فقط خودشون مي شنيدن گفت: "عزيزم منو بابت اين كار ببخش، ولي مثل اينكه تو اصلا حالت خوش نيست..." و قبل از اينكه حرفش تموم بشه، با دست راست محكم توي صورتش كوبيد، طوري كه دلا پرت شد و به ديوار خورد و صندلي رويش افتاد، حالا دلا نه به خاطر فراموشي تولدش بلكه به خاطر اينكه جيمز بدون پرسيدن دليل گريه اش اونو زده بود، بلندتر گريه مي كرد؛ جيمز همينطور كه فرياد مي زد :"بس كن عزيزم!" با نوك پا به شدت به پهلوي دلا مي زد، اما باز هم افاقه نكرد؛ اونوقت موهاي طلائي دلا رو كه پس از گذشت سه سال از غارت مادام سوفيا، تقريبا به كمرش مي رسيد، توي مشتش گرفت و در حالي كه دلا از درد فرياد مي كشيد،‌اونو تا جلوي در روي زمين كشيد و وقتي سرش رو لاي در گذاشت، سه چهار بار محكم درو بست، بعد از اون به طرف صندلي گوشه ي اتاق رفت و اونو برداشت و بالاي سرش برد و به طرف در دويدو فرياد زد: "لال شو...!" و درست در همون لحظه صندلي رو پايين آورد و به كمر دلا كه سعي مي كرد روي پاهاش بايستد كوبيد.

          وقتي جيمز دلا را ديد كه روي زمين ولو شده بود و ديگر صدايي ازش بيرون نميومد و تكه هاي صندلي چوبي كه اطرافش پراكنده بود، روي كاناپه نشست و سرش رو بين دستاش گرفت، وقتي دلا بهوش اومد، دوباره شروع به گريه كرد، بي آنكه بداند جيمز به خاطر اينكه حقوقش چهار ماه عقب افتاده و نتوانسته براي دلا كادوي تولد بخرد، ناراحت است...

 

لافكاديو: گاهي آدم با گريه خودشو آروم مي كنه ولي گاهي وقتها نياز داره كه يه چيزيو خورد كنه!

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت0:0توسط ترامونتانا |
بعد از ظهر سگي

وقتي مورچه تمام زورشو براي گاز گرفتن گردن دختر جمع كرد، اون همه ي اتفاقاتي رو كه از ساعت 12 ظهر تا الان رخ داده بود، جلوي چشاش ديد:

 اولين بد شانسي وقتي اتفاق افتاد كه "هيچ قنادي لعنتي اون دور و بر نبود" دومي وقتي بود كه قنادي كه پيدا شد، فقط نصف شيريني كه دختر مي خواست رو داشت؛ بعد از اون پياده روي با اعمال شاقه بود كه خورشيد ماه تيرهم ملاتشو زياد كرده بود! بدشانسي بعدي زماني بود كه پيرمردي براي قرص گياهي يبوست گدايي مي كرد، و دوستش با بي رحمي يه جوك واسش ساخته بود و درست همون موقع پيرمرد وردي زير لب خونده بود و با اينكه هيچ كدوم چيزي نشنيده بودن ولي دل دختر واسه پيرمرد سوخته بود! قنادي بعدي كه توي آخرين نقطه ي مسيرشون بود و دختر رو مجبور به خريدن شيريني كه نمي خواست مي كرد، يه بد شانسي ديگه به حساب ميومد؛ بعلاوه ي خوردن بستي كه با باقيمونده ي پولش خريده بود با ترس اينكه‌ "نكنه يكي از آشناهامون ما دو تا را با هم اينجا ببينه!" آخرش هم حمله ي مورچه ها به جعبه ي شيريني و بيرون كشيدن دونه دونه ي اونا با انگشت، كه نهايتاً يكي از مورچه ها خودشو توي سوراخ هاي شيريني دانماركي مخفي كرده بود.

حالا دختر در حالي كه روي زمين دراز شده بود، بدن بي جان پدرش رو ديد، در حالي كه قلبش بيرون از سينه اش افتاده بود و برادرش در حالي كه قطعه قطعه شده بود و صورت خون آلود مادرش را در حالي كه هنوز همان لبخند مهربان را وقتي كه گفت: "واي عزيزم! از كجا مي دونستي كه من كيك فانتزي دوس دارم".

اما تا دختر به خودش اومده بود تا بگه كه: "اون كيك نيست، بلكه مورچه ايه كه با خوردن همه ي شيرينيها اينقدر شده" ديگه خيلي دير شده بود؛ چون مورچه به محض بيرون اومدن، كلك همه رو كنده بود و حالا روي دختر چنبره زده بود تا با دندوناي نيشش خرخره ي دختر رو بجود! دختر نااميدانه صورتشو برگردوند تا صحنه ي مرگش را به چشم نبيند، در همين لحظه چشمش به مادربزرگ نيمه جانش افتاد كه هميشه همه چيز به وي الهام ميشد! مادربزرگ در آخرين لحظات عمرش رو به دختر گفت: "نبايد دل پيرها رو بشكوني"

وقتي دختر متوجه موضوع شد و وردي كه پيرمرد خونده بود، صورتشو رو به مورچه كرد تا بهش بفهمونه اين كار دوستش بوده ولي...فيش...خون همه جا رو پوشوند!

-------------------------------------------------------------------------------- 

  لافكاديو: سه تا مورچه پشت سر هم مي رفتن؛ اولي ميگه پشت سر من دو تا مورچه است، دومي ميگه پشت سر من يه مورچه است؛ سومي ميگه پشت سر من دوتا مورچه است؛ به نظر شما چطور پشت سر سومي دوتا مورچه بوده؟

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت10:38توسط ترامونتانا |