صدای ناله ی واسیلفنا، محبوب زیبارویش را که می شنید، پا روی پایش بند نمی شد. جیغ های ملتمسانه ی زنی حین فراغ. سِرگِی، صبح وقتی متوجه درد زنش شده بود، سریع خودش را به خانه ی مادر همسرش رسانده و او را به خانه آورده بود، ولی حالا که پاسی از شب گذشته بود، درد واسیلیفنا واسیلیا بیداد کرده بود و کاری از مادرش ساخته نبود. سِرگِی با چکمه های کهنه و زمختش که گویی 1000سال از پایش بیرون نیامده بود، روی کف چوبی خانه اینطرف و آنطرف می رفت و سعی می کرد، صدای فریاد های شیرینش را توی صدای جیر جیر کف چوبی، فراموش کند. دست های پینه بسته ی خشک و درشتش را توی شکمش روی هم میمالید. 2ساعتی بود که حال زن به این وخامت رسیده بود و سِرگِی ایباکُف به زمین و زمان فحش می داد؛ حتی به خودش که باعث این درد شده بود! آشفتگی او، واسیلیفنا و مادرش را هم ترسانده بود. تصمیم گرفته بود که به کِینشما برود و زن قابله ای را که آنجا میشناخت با خود بیاورد؛ اما بوران سختی که از هفته ی پیش شدت گرفته بود، رفتن با گاری را غیر ممکن می کرد، پیاده هم که می رفت، حتماً صبح یه خانه میرسید. ضمن اینکه قابله هم راضی نمی شد در آن برف پیاده به روستا بیاید. سرانجام نتوانست جیغ های محبوبش را که دلش را عمیقاً به درد می آورد تحمل کند و در خانه را باز کرد تا پا بیرون بگذارد؛ نیم متر برف یخ زده پایین چهارچوب در، قالب بسته بود. باد غارتگرانه به داخل خانه حجوم آورد، یقه ی انگلیسی پالتویش را بالا آورد و گوشهای کلاه پشمی قهوه ایش را پایین داد و بندش را زیر گردنش گره زد؛ جای تای گوش های کلاهش سوراخ شده بود و سرما سرش را می سوزاند. دست هایش را توی جیبهایش فرو برد و توی تاریکی شب، همانطور که دانه های یخ زده ی برف به صورتش می خورد، تلو تلو جلو رفت. صدای کولاک باد، مانع از شنیدن هر صدایی، حتی صدای نفس های خودش می شد؛ توی این خلوت پر هیاهو، در افکارش غوطه ور شد؛ فکر بچه ای که توی این اوضاع اسفناک به دنیا می امد و آینده اش و حتی امید اینکه شاید بچه اش وضعیت بهتری داشته باشد و باز اینکه شرایط خودش از پدرش بهتر که نشده بود هیچ، بدتر هم شده بود...این افکار سختی مسیر را از یادش برده بود، حالا برف نرمی از آسمان قرمز رنگ، آرام می بارید و از کولاک و چراغهای روستا خبری نبود و چکمه هایش که حالا کاملاً مملو از آب شده بودند، روی پاهای یخ زده و دردناکش سنگینی می کرد، با هر قدم صدای تُرد لِه شدن نیم متر برف زیر پایش را، می شنید. نفس های عمیقش که به سبیل هایش برخورد می کرد، او را متوجه آب شدن یخ های روی آن ها می کرد. ناگهان از صدای پارس سگی که سمت راستش بود، نا خودآگاه به طرف دیگر افتاد؛ صدای قلبش را که به شدت می تپید، می شنید. اما آن سگ، ماکاریج، سگ دوبِرمَن وحشی اربابش بود، که معلوم نبود این موقع شب توی این سرمای طاقت فرسا آنجا چه می کرد. با آن که ماکاریج او را می شناخت، مصرانه پارس می کرد و سعی می کرد به وی حمله کند. سِرگِی همانطور که دستش را جلو می برد با لحنی دوستانه گفت: "بیا اینجا پسر، من سِرگِی ام، تو که منو میشناسی ها؟ چه ته؟!" سگ در همین لحظه پرخاشگرانه در حالی که خُرخُری از گلویش بیرون می آمد، دست سِرگِی ایباکُف را گاز گرفت.رَد خونش روی برف، توی تاریکی شب، سیاه دیده می شد...
- اَاَاَ آ آ ...ه، ای حروم زاده...
سگ همچنان پارس می کرد و دوباره قصد حمله داشت که از توی تاریکی سگ تازی براق و مشکی رنگ ارباب که ژیوانُف نام داشت، خرامان جلو امد و جلوی ماکاریج را گرفت، بر خلاف ماکاریج، او سگی با متانت و خونگرم بود و روی موهای نرم کمرش ردی از زخم کهنه مانده بود. ماکاریج که خصمانه قصد عبور از ژیوانف را داشت، بی وقفه پارس می کرد. ناگهان سگ ها با هم درگیر شدند و صدای ناله های بریده بین خُرخُرهایشان پیدا بود، سِرگِی بی توجه همانطور که روی زمین افتاده بود، پشت سرش را نگاه کرد، چراغ های کِنیشما پیدا بود، دیگر راهی باقی نمانده بود. از جایش برخواست و همانطور که با دست دیگرش، جای زخم را روی کف دستش گرفته بود و آن را حایل به بدنش نگه داشته بود تا لباس هایش خونی نشود، خواست به راهش ادامه دهد.در این لحظه صدای سگ ها خاموش ماند، وقتی به سمت آنها برگشت، دو سگ مبهوت به او خیره شده بودند، هر دو با یک جهش، وی را به زمین انداختند.
صبح روز بعد توی سکوت برف صدای جغدی از دور دست می آمد...
پ.ن۱: دیدی داستان من هم همونه:)
پ.ن۲: همه خوشحال و راضی ۶،۷ تا غذای نذری گرفته بودند، فقط گدای بی پا سر کوچه هنوز گشنه مانده بود...
هديه ي سال نو
وقتي دست خالي وارد اتاق شد، دلا اولين هق هق هاي خودش رو سر داد؛ بعد از ششمين سالگرد ازدواجشان، اين اولين باري بود كه جيمز روز تولد دلا دست خالي به خونه اومده بود و دلا بي آنكه بخواهد، غم فراموشي تولدش رو كوهي از غم شمرده بود و حالا زار زار گريه مي كرد. جيمز بي توجه به ناراحتي دلا كت مندرسش رو روي كاناپه وسط اتاق پرت كرد و با بي حوصلگي در حالي كه به طرف يخچال مي رفت گفت: "عزيزم! پاشو شامو گرم كن، نمي تونم گريتو تحمل كنم!" دلا مثل آتشي كه بنزين رويش ريخته باشند، گر گرفتو بلندتر گريه كرد؛ جيمز پس از اينكه نصف شيشه ي آب رو يك نفس سر كشيده بود و اونو سر جاش گذاشته بود،خودش رو روي كاناپه ولو كرد و دكمه ي پاور ريموت تلويزيون رو فشار داد. بي توجه به برنامه ها، چندتا شبكه رو عوض كرد و وقتي ديد دلا نمي خواد زار زدن رو كه حالا به عر زدن بي شباهت نبود قطع كنه، از جاش بلند شد و به طرف دلا رفت كه روي صندلي گوشه ي اتاق نشسته بود و پاهاشو ستون دستاش كه صورتشو پوشونده بودن، كرده بود. با دست چپ چونه ي دلا رو نوازش كرد و با صدايي كه فقط خودشون مي شنيدن گفت: "عزيزم منو بابت اين كار ببخش، ولي مثل اينكه تو اصلا حالت خوش نيست..." و قبل از اينكه حرفش تموم بشه، با دست راست محكم توي صورتش كوبيد، طوري كه دلا پرت شد و به ديوار خورد و صندلي رويش افتاد، حالا دلا نه به خاطر فراموشي تولدش بلكه به خاطر اينكه جيمز بدون پرسيدن دليل گريه اش اونو زده بود، بلندتر گريه مي كرد؛ جيمز همينطور كه فرياد مي زد :"بس كن عزيزم!" با نوك پا به شدت به پهلوي دلا مي زد، اما باز هم افاقه نكرد؛ اونوقت موهاي طلائي دلا رو كه پس از گذشت سه سال از غارت مادام سوفيا، تقريبا به كمرش مي رسيد، توي مشتش گرفت و در حالي كه دلا از درد فرياد مي كشيد،اونو تا جلوي در روي زمين كشيد و وقتي سرش رو لاي در گذاشت، سه چهار بار محكم درو بست، بعد از اون به طرف صندلي گوشه ي اتاق رفت و اونو برداشت و بالاي سرش برد و به طرف در دويدو فرياد زد: "لال شو...!" و درست در همون لحظه صندلي رو پايين آورد و به كمر دلا كه سعي مي كرد روي پاهاش بايستد كوبيد.
وقتي جيمز دلا را ديد كه روي زمين ولو شده بود و ديگر صدايي ازش بيرون نميومد و تكه هاي صندلي چوبي كه اطرافش پراكنده بود، روي كاناپه نشست و سرش رو بين دستاش گرفت، وقتي دلا بهوش اومد، دوباره شروع به گريه كرد، بي آنكه بداند جيمز به خاطر اينكه حقوقش چهار ماه عقب افتاده و نتوانسته براي دلا كادوي تولد بخرد، ناراحت است...
لافكاديو: گاهي آدم با گريه خودشو آروم مي كنه ولي گاهي وقتها نياز داره كه يه چيزيو خورد كنه!
وقتي مورچه تمام زورشو براي گاز گرفتن گردن دختر جمع كرد، اون همه ي اتفاقاتي رو كه از ساعت 12 ظهر تا الان رخ داده بود، جلوي چشاش ديد:
اولين بد شانسي وقتي اتفاق افتاد كه "هيچ قنادي لعنتي اون دور و بر نبود" دومي وقتي بود كه قنادي كه پيدا شد، فقط نصف شيريني كه دختر مي خواست رو داشت؛ بعد از اون پياده روي با اعمال شاقه بود كه خورشيد ماه تيرهم ملاتشو زياد كرده بود! بدشانسي بعدي زماني بود كه پيرمردي براي قرص گياهي يبوست گدايي مي كرد، و دوستش با بي رحمي يه جوك واسش ساخته بود و درست همون موقع پيرمرد وردي زير لب خونده بود و با اينكه هيچ كدوم چيزي نشنيده بودن ولي دل دختر واسه پيرمرد سوخته بود! قنادي بعدي كه توي آخرين نقطه ي مسيرشون بود و دختر رو مجبور به خريدن شيريني كه نمي خواست مي كرد، يه بد شانسي ديگه به حساب ميومد؛ بعلاوه ي خوردن بستي كه با باقيمونده ي پولش خريده بود با ترس اينكه "نكنه يكي از آشناهامون ما دو تا را با هم اينجا ببينه!" آخرش هم حمله ي مورچه ها به جعبه ي شيريني و بيرون كشيدن دونه دونه ي اونا با انگشت، كه نهايتاً يكي از مورچه ها خودشو توي سوراخ هاي شيريني دانماركي مخفي كرده بود.
حالا دختر در حالي كه روي زمين دراز شده بود، بدن بي جان پدرش رو ديد، در حالي كه قلبش بيرون از سينه اش افتاده بود و برادرش در حالي كه قطعه قطعه شده بود و صورت خون آلود مادرش را در حالي كه هنوز همان لبخند مهربان را وقتي كه گفت: "واي عزيزم! از كجا مي دونستي كه من كيك فانتزي دوس دارم".
اما تا دختر به خودش اومده بود تا بگه كه: "اون كيك نيست، بلكه مورچه ايه كه با خوردن همه ي شيرينيها اينقدر شده" ديگه خيلي دير شده بود؛ چون مورچه به محض بيرون اومدن، كلك همه رو كنده بود و حالا روي دختر چنبره زده بود تا با دندوناي نيشش خرخره ي دختر رو بجود! دختر نااميدانه صورتشو برگردوند تا صحنه ي مرگش را به چشم نبيند، در همين لحظه چشمش به مادربزرگ نيمه جانش افتاد كه هميشه همه چيز به وي الهام ميشد! مادربزرگ در آخرين لحظات عمرش رو به دختر گفت: "نبايد دل پيرها رو بشكوني"
وقتي دختر متوجه موضوع شد و وردي كه پيرمرد خونده بود، صورتشو رو به مورچه كرد تا بهش بفهمونه اين كار دوستش بوده ولي...فيش...خون همه جا رو پوشوند!
--------------------------------------------------------------------------------

