تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
Note on a scandal

اینم از وبلاگ من و آیدا. هر کی اومد قدمش رو چشم.فقط قراره اینجا دردامون رو هم بنویسیما.

7سال و 11ماه و 24روز طول کشید، شروعش ماه اکتبر بود، 26اکتبر، اولین روز شروع گریه ی "آتِن" بود. "آتن" اسم مسخره ای برای یه دختر بود. پدرش "دُن وِراتزی" از کله گنده های شرکت ویکتوری و مادرش "سانتا دِلا آمارانته" دختر اصیل زاده ی بلند قدی بود که شخص پاپ اصیل زادگی پدرش را تضمین کرده بود و اینکه جسدش بعد از مرگ به هیچ وجه از بین نخواهد رفت! آندو توی سانحه ی هوایی بوئینگ 747 روی دریای سیاه با هم آشنا شده بودند و جزء 19 مسافری بودند که از سانحه جون سالم به در برده بودند و 6ساعت تمام در حالی که 16نفر بازو به بازو ی هم داده بودند، پا دوچرخه می زدند که 3نفر مجروح وسط حلقه روی آب باقی بمونن. همونجا بود که آتن توی شکم مادرش جسماً، و توی دنیای آدم ها، به خاطر مقصد پرواز اسماً شکل گرفته بود.

همه جا را بوی نم گرفته بود و دیوارها و سنگ فرش های کف خانه ها ی شهر از سال دوم گریه های آتن از خزه سبز شده بود. هیچ کس خیال کُشتن آتن را نداشت، چون بر اساس یک افسانه، کشتن دختر همیشه گریان همزمان است با جاری شدن سیلابی که همه ی دنیا را فرا می گیرد و تنها نجات یافتگان مسفران کشتی مردی هستند که از پیرترین مردم است. اما از آنجا که مردم "هِو" به عمر خود دریا ندیده بودند، دانش ساختن کشتی را نداشتند.

روزهای اول که آتن شروع به گریه کرد، پیرمرد همسایه در اعتراض به صدای گریه هایش مدام به دیوار می کوبید، اما کم کم که شدت گریه اش بیشتر شد و چشمانش همچون دو آبشار، آب را به شدت به بیرون میراندند و صدایی همچون صدای موتورآب تولید می کردند، صدای زار زار آتن توی آن صدا گم شد و ضربه های پیرمرد فقط جنبه ی هم دردی با او را پیدا کرد.

سال سوم گریه هایش، وقتی مردم متوجه بیماری ماهیانی شدند که در فضای اشباع شده از رطوبت از دودکش خانه وارد می شدند و از پنجره خارج می شدند، دست از خوردن آن ها برداشتند و شروع به خوردن اجساد اسب ها و گاوها و خرهایی کردند که یا توی گل اصطبل گیر کرده بودند یا بادکرده و با 4پای سیخ شده روی آب شناور بودند.دیگر هیچ کس رنگ خورشید را به خاطر نداشت؛ ابرهای مصنوعی همیشه در فاصله ی دو متری زمین همچون اشباحی در حرکت بودند.

اواخر سال چهارم یکی از پیرمردها که کتابی را از طریق پست در مورد کشتی سازی خریده بود، شروع به ساختن کشتی کرد؛ تمام تلاشش را می کرد که از چوب های خشک استفاده کند؛ برای همین ساقه ی درختان را از یک متر به بالا قطع می کرد. اما رطوبت به حدی بود که وقتی تا نصفه ی تنه اره می شد،  درخت همچون ژلاتین به روی زمین خم می شد ولی شکسته نمی شد؛ نهایتا در روز بیست و چهارم از یازدهمین ماه سال هفتمِ گریه ی آتن، وقتی کار ساختن کشتی به پایان رسیده بود و مردمان "هِو" شنا کنان خودشان را به کشتی می رساندند و سربازان همانطور که در صدد پایان دادن به نزاع بر سر آذوقه ی باقی مانده بودند، بهت زده، شاهد ورود آتن گریان به عرشه ی کشتی شدند. در حالی که دست در دست پدر و مادرش داشت. بعد از چند دقیقه سکوت، بجز صدای شرشر گریه های آتن، که دیگر جزئی از سکوت بود، کم کم ندای اعتراض از بین مردم بلند شد که ناگهان سربازی اسلحه اش را به سمت وی نشانه رفت؛ پیرمرد کشتی ساز خیز برداشت و در آخرین لحظه تیرش را منحرف کرد. اما دیر شده بود. سربازی دیگر قلب آتن را به ستون فقراتش دوخته بودو تیر منحرف شده به یکی از تیرهای بادبان کشتی برخورد کرده و آن را که مرطوب و سست بود، واژگون کرده بود؛ جمعیت از وسط شکافته می شد و راه را برای سقوط تیر چوبی باز می کرد، تیر با صدای مهیبی کف کشتی را سوراخ کرد. اما با مرگ آتن خبری از سیلاب نبود و گریه اش قطع شده بود. مردم بهت زده، در حالتی بین شادی و گریه به جسد آتن خیره شده بودند. کم کم از زیر پیرهن سفید آتن درست جایی که گلوله سینه اش را شکافته بود، مایع سبز رنگی تراوش کرد و از لبه ی کشتی به داخل آب ریخت و همه ی آب را سبز کرد، کم کم بر شدت سبزریزی افزوده شد و آب سبز رنگ از سوراخ کشتی مثل فواره ای به داخل فوران می کرد...


پ.ن1: این داستان خیلی تو ذهنم طولانی تر بود، حوصلتون سر می رفت.تقریبا رمان بود ولی خوب رمان نویسی هم کار من نیست.

پ.ن2: نقاط ضعف این فیکشن خیلی تابلوئه ولی خوب فیکشنه دیگه، سخت نگیرین.

پ.ن3: دعام کنید تو رو خدا

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت18:25توسط ترامونتانا |
سلام عقربک خوشگلم

      پاییز که از راه رسیده، هوا تکلیف خودش را گم کرده، آخر پاییز خیلی شیطان است. حتی مشق های خورشید هم بد خط شده.انگار بازی گوشی اش با ابرها، پاک حواسش را پرت کرده. مردم هنوز مردد پاییز و تابستان مانده اند؛ یکی بازوانش از زیر آستین بیرون زده؛ یکی، کاپشن و حتی شال گردانش را هم از بقچه پاییزی در آورده.

      این پاییز خیلی شیطان است، با آن میزان و عقرب و قوسش. اصلا حواس برای موجودی نمی گذارد. میزانش که اصلا تعادل ندارد، شده مثل ترازوهای ضایعاتی محله ما! هر وقت پلاستیک و نون خشک ها را می کشید، می گفت: "2کیلو!" تا شکایت می کردی، همونطور که نون خشک ها را قاطی کیسه بزرگ نون خشک ها می کرد، می گفت: "خودت ببر بکش!" هیچوقت پول دندان گیری نمی داد، ولی همیشه مال من و مریم بود. من همیشه شوکولات و آدامس می خریدم، مریم ولی از همان اول زرنگ بود! به قول مامان، مخ اقتصادی داشت، همیشه جمع می کرد و جمع می کرد، تا بشود یک چیز حسابی بخرد؛ تا یادم می آید جمع می کرد، هیچ وقت تنها با پول خودش چیزی نخرید. 5 ، 6 تومن که می شد، به مامان می گفت، مامان هم کیف می کرد و چند برابرش می کرد و برایش طلایی، چیزی می خریدند؛ این میشد خرید با پول خودش! من اما وضعم خوب بود، من پسر خانه بودم؛ به قول مامان، مرد خانه! همیشه خرید بیرون به عهده ی من بود، برای همین همیشه 2 ، 3 تومنی داشتم. هیچ وقت پول برای چیز بزرگ جمع نکردم، تا بود خرجش می کردم و اگه نبود، باید صبر می کردم که خریدی را به من بسپارند. همیشه دلی خرید می کردم، مثلا یکهو دوچرخه ام را اسپرت می کردم و 2هفته بعد پشیمان بودم، یک دفعه وسایل خطاطی می خریدم و تمرینم همش 2روز! خلاصه آدم پس انداز نبودم.

      پاییز را می گفتم با ماه هاش؛ آذرش که هیچ! هیچ وقت نفهمیدم آذر که آتش معنی می دهد با قوس که همان کمان است با آن هیکل نیمه اسب و نیمه مرد کماندار، چه نسبتی دارند؛ آذر حتما همان ترکیب رنگ های آتشین است، اما همیشه توی آذر برف می بارد، حداقل دهات ما اینطور بوده، اگر هم برفی نباشد، حتما اونقدر سرد می شود که رنگ پاییز اصلا توش به چشم نمی آید.

      عقرب اما همیشه گُم بود برایم، یک چیز خطرناک و وحشتناک! که نیشش حتما از پا درت می آورد. فقط توی فیلم ها دیده بودم که عقرب که نیششان می زند، دورش را می بندند و می مکند تا زهرش درآید. گاهی خواب مار و عقرب و از این چیز ها می دیدم، ولی هیچ وقت، فکر نکرده بودم که پَرم به عقرب بگیرد.

      پاییز که از را رسید، سال 85 را می گویم، ماه رمضان بود، از آن سال هایی که پاییز حسابی شیطان بود، بالاخره نیش این عقرب شیطان قلب مرا گزید، از آن جاهایی که نه می شود دورش را بست، نه می شود مکیدش؛ زهر این عقرب پُمپ شد و پُمپ شد تا همه ی جونم شد عقرب، حالا دقیقا 3سال می گذرد، 3سال تمام که عقرب موفق شد بشود تمام جهان من، هستی من، نیش عقرب شده بوسه هایی که می گیرم تا تنم از زهرش تهی نشود. این عقرب را دوست دارم. خیلی بیشتر از اسپرت کردن دوچرخه ام یا خطاطی کردن. عقرب که حالا زندگی من است، دلش هم مثل پاییز شیطان است، فراموش می کند گاهی که مرا گزیده و باید پرستاریم کند. گاهی بی تابی می کند، غُر میزند، از سر و کولم بالا می رود، قهر می کند، یادش می رود، آشتی می کند. دختر پاییز است آخر. دوستش دارم، این عقرب شیطانی را.


پ.ن۱: تولدت مبارك

پ.ن۲: 22سال پیش، امروز، آیدا جونم اومد به این دنیا که جون منو بگیره!

پ.ن۳:‌ كيا ديشب ساعت ۱۲ متوجه بارون شدن؟ درست اولين دقيقه ۴آبان...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت11:25توسط ترامونتانا |
کسی میدونه چرا؟
قاصد روزان ابری،

داروگ،

کی میرسد باران...

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت9:52توسط ترامونتانا |
دنیا

آی آدم هایی که حسرت عصر لیلی و مجنون ها رو می خورید، اسطوره ای ساختیم که لیلی و مجنون ها هم انگشت به دهن موندن.

فرشته ای از فرشته های آسمون اینجا رو زمین جا مونده، من بال هاش رو قیچی کردم که نتونه فرار کنه، گذاشتمش تو قفس زندگیم، شده برده ی محبت من. اسم زمینیش آیداست.

ای آدم هایی که میگین این کلیشست، اونایی که میگید این زرد نوشته است، اونایی که از گفتن این حس من خندتون میگیره، این آیدا عشق منه، جونه منه.

پرم از آیدا...لبریزم، نفس هام شده آیدا. دارم میترکم از این همه محبت آیدا.کمکم کنید...دعامون کنید...

خدا جون تو که قدرت داری، برو یه فرشته ی دیگه واسه خودت درست کن، خدا جون دوسِت دارم، با چه زبونی بهت بگم؟ آهاااااااااااای...

آره وبلاگ من زرده، خزون آیدا گرفتتش. نیش این عقربه دیوونم کرده، آیدا دوسِت دارَ َ َ َ َ َ َ َ َ َم...

صدای منو به گوش دنیا برسونید...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت8:50توسط ترامونتانا |
طعم خورشید

گَس، بین ترش و شیرین است، اما این تلخ و شیرین بود؛ مزه ی بادام کوهی یا هسته ی هلوی پاییز که آدم را یاد تلخی شربت اکسپکتورانت می اندازد از پس ساختن آدم برفی، توی سرمای اولین برف زمستان که سر درد پس کله اش هیچ وقت تجربه نمی شود تا اولین برف زمستان سال بعد را از دست دهد...

          سرش را تکان داد که صدای سکوت را از آن بیرون کند، اما فقط باعث شد، تمام احشام داخلش، تالاپ تولوپ دیوار جمجمه اش را به صدا درآورد، دور بگیرد و ستون فقراتش را تا نوک انگشت شصت پا برقصاند. انگار مغزش کوچک شده بود و مخچه اش حذف؛ مثل یک گردوی پوچ!

          اما پوچ نبود، پُر: پُر از شور، حس، حکمت، زندگی،پُر از چیزی که دزدیده بود از زندگی و زندگی از آن موقع کُپ مانده بود؛ همین روزها یحتمل می آیند و کت بسته می برند و می پرسند: "آآآآآی! این همه خوبی برایت زیاد نیست؟ بار امانت بَسَت نبود؟"

اما ارزشش را داشت، با همه ی تلخی هاش، مثل شیرینی نفس عمیق دختر بچه ی 7ساله، وقتی طاق باز روی سبزه های بهاره پهن شده باشد و هیبت اسب سفیدی را لا به لای ابری دنبال می کند؛ حتی اگر گوشش توی دست مامان تاب بردارد، که چرا پیراهن آبی خوشگلت را سبز کرده ای! یا یک اُردنگی آب نکشیده، به خاطر شیرینی خنده های ریز وقتِ خوابِ بعد از ظهرِ بابا.

          می ترسید، از صدای تیز سکوت که با نوک فولادیش مرز ثانیه ها را ویران می کرد؛ می ترسید که بر خیزد و ببیند همه اش توهم بود، ببیند فقط رویا بود، خواب خوش بعد از اذانِ سحرِ رمضان. می ترسید این صدا اجماع جوارحش را بر هم ریزد؛ مثل جسدی که ذره ذره آوندهای درختی را بالا روند و توی یک روز پاییزی بشوند خنده ی دختر عقرب که آن سیب سرخ را از دست دلدارش گرفته باشد.

          اما ارزشش را داشت، هیچ کس نتوانسته بود آن را در دست بگیرد، چون خزه هایش آن را فررار کرده بودند؛ او تنها کسی بود که با طرحی حساب شده خزه های دورش را نازیده بود که وقتی پا بر آن می گذارد، نلغزد درون خروشان زندگی و بی آنکه چشم در چشم پریان دریایی بیندازد که با نوای هوسناکشان نامش را می خواندند و پستان های گردشان هوش از سرش می بردند و گیسوان طلائیشان برق از دیده، شیشه ی عمرش را از لای تار های عنکبوتی شکل، بیرون کشیده بود؛ تارهایی که خودِ شیشه ی عمر، با آرزوهایش تنیده بود و در آنها گیر افتاده، منتظر منجی. درست همان لحظه، شماته ی ساعت ها روی ساعت صفر، لمس ماندند و همه ی چند میلیارد انسانِ روی زمین بعلاوه ی چند صد میلیارد موجود زنده، نفس در شش ها حبس کردند، که باکر بماند آن لحظه.

این همه دردِ شیرین را تحمل می کرد مثل گاوی که نیش عقرب خورده که خواب به چشمانش نیاید و همچنان سرپا ایستاده بیرون از پناهگاهی که با عقرب ساخته اند و حرمتِ عظمتش، او را مبهوت داشته و اذن دخول نمیابد.

آنقدر خوبی درونش بود، آنقدر پاکی، آنقدر انتها و بی انتهایی، که حتی اگر توهم هم بود، ارزشش را داشت؛

اگر توانش را داشت...


پ.ن۱: اگه بدونید چه آکواریومی راه انداختم.خودم تو کفش موندم!

پ.ن۲: میدونید رسیدن به معشوق معنی وصل نمیده؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت13:42توسط ترامونتانا |
دوستان بدوووووووووو!
آقا ما یه قلطی کردیم تو  یه مسابقه ی داستان نویسی البته مسابقه زیاد نبود! ولی یادم نیست که آیا یه فراخوان ارسال آثار بود! هر چی! خلاصه یه داستان کوتاه که توی همین وبلاگ هم هس به اسم "و اینک آخرالزمان" فرستادیم. حالا امروز زنگ زدن که جز آثار برتر شده.(احتمالا از آخر انتخاب کردن!)

بعدش فرمودند که یه اثر دیگه هم بفرستم.

حالا کمک!

هر کی وقت داشت این داستان های من رو یه مروری بکنه غیر از "و اینک آخر الزمان" یکی ۲تا از قشنگ هاش رو به من بگه واسه این فراخوان هه بفرستم.

قبلا از همکاری شما کمال تشکر را دارم!

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت11:31توسط ترامونتانا |
زنده به گور!

دوستان نویسنده داستان مورد نظر، جناب صادق هدایت و داستان زنده به گور بود که احتمالا هیچ شباهتی نداشت که کسی بتونه حدس بزنه.غیر از دوست خوبمون لیلا.

خوب دستشون درد نکنه.حالا اومدم عرض کنم به خدمتتون که این مادر کامپیوترم معیوب شده. ما یه غلطی کردیم این مارک رو به توصیه دوستان چند سال پیش خریدیم.تا حالا ۱بار گارانتی تعویض بهش خورده و الان دومین باره که خراب شده و داریم میبریم گارانتی! و معلوم نیست که کی برگرده. پس تا یه اینترنت گیر بیارم شرمندتونم.


پ.ن۱: وقتی قبلا یه مارکی خریدی و ازش راضی بودی بار دوم نمی خواد تجدد گرا بشی بری سراغ یه مارک جدید!

پ.ن۲: اسم نمیبرم که تبلیغ و ضد تبلیغ نشه!

پ.ن۳: الان دارم با کامپوتر خودم کار می کنم نه اینکه کار نکنه ولی این مشکل مجبورم می کنه که کامپیوتر رو ۲،۳بار ری استارت کنم تا بالا بیاد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت12:50توسط ترامونتانا |
رابینسون کروزوئه هه!

ضعف کرده ام، دهانم خشک است ، داغ، خسته، بی جان، سرم زق می زند، هرز می روم انگار؛ خط هایی که روی دیواره ی صخره ای ِ غار کشیده ام، زبان در می آورند برایم. دنبال مشابه میان دسته های هفت تایی که هفته را نشان می دهند می گردم، بیفایده! کار بی فایده. وقتم را هدر می دهم؛ وقتی که به هیچ دردی نمی خورد. پنج سال. مثل اینکه سی صدسال گذشته باشد، که بعد از پنج سال ساعت جیبی تقویم دارم از کار افتاده بود. بعد از پنج سال زندگی در جزیره ای که جاندار عاقلی در آن نبود... انسانی، گرگی، میمونی؛ درخت هست تا دلت بخواهد، موز، نارگیل. انگار همه ی رویاهای کودکیت. همیشه یاد داستان های دریانوردانی می افتم که مثل من افتاده بودند توی یکی از این لامصب ها: آخرش گنج پیدا می کنی، یک کشتی می آید و پیدایت می کند و باقی عمر... . همین من را امیدوار می کرد. همین امید مسخره که بیست و پنج سال مرا این جا زنده به گور کرده بود.

غار بوی نم می دهد، اضمحال، کوری، بوی بدبختی، غرق می شوم درون تنهاییم؛ یک چیزی توی سرم گُر میگرد: تو نباید اینجا می بودی. حقت نبود سوار آن کشتی می شدی. نباید از کشور فراریت می دادند. نباید به دنیا می آمدی. حق زندگی را نمی خواهی... این افکار آزارم می دهد.

یک ساعت نشده کل جزیره را گشته ام، سنگ چینی که دور چشمه ی وسط جزیره چیده بودم و هفته ی پیش ویران کردم، باتلاق با آن نی های سبز مسخره، تمشک های پای تپه، پرچم روی تپه که هفته پیش شکستم، سرم پر بود از امید. اما حالا چی! پرچم را شکستم. بزم را کشتم. مرغ هایم را سر کندم و انداختم جلوی سگ. سگ دوبرمنم رو که از تولگی هم صحبت و هم سلولی ام بود دوتا سیلی زدم. حالم را فهمید بد بخت. رفت گم و گور شد این یک هفته و صبح بود که دیدم برگشته. بد مصب وفا دارد مثل این زندگی نکبت، که چسبیده به من و ول نمی کند.

یکشنبه صبح بود که رفتم توی حفره آب گیر ساحل خوابیدم که آب بالا بیاید و به بالای صخره ها گیر کنم و جان بِکَنم. سه بطری که هفت سال پیش روی برگ نامه نوشته بودم و داخل آنها به آب انداخته بودم، توی صخره قوس می خورد. آب که بالا آمد، می کوبیدم به صخره. سرم درد می کرد، پایم، دستم، سینه ام می گرفت، گلویم شور. صبح که چشم باز کردم، سگ بی صاحاب صورتم را میلیسید. همان روز بود که همه چیز را نابود کردم که نباشد امید، که دل بکنم از این زندگی سگی و بمیرم. اما سگ تر از جان، الآن توی این جزیره ی نکبتی راه می روم. خسته شدم از این آبی بیکران که گاهی برای دلتنگی من سبز می شود، نمی داند اینجا همه چیز سبز است. خسته شدم از سبز هم، از زردی ماسه های آفتاب گرفته ی ساحل شرقی، از ماهی های آتشین زیر مرجان ها، از نارنجی این غروب بدترکیب که صبحش را با من شب می کند و شب معلوم نیست هم خوابه ی کدام ستاره است. از این طوطی های رنگارنگ با آن منقارهای گنده که پُرند از خنده های مسخره؛ اصلا از این افکار سیاه و سفید، چرکینِ، دردناک، ابلق. صدای  سوت کشتی می آید. 25 سال کشتی ای از اینجا عبور نکرده بود، این چند دقیقه هم روش. طنابی که سرش را حلقه کرده ام بر می دارم و از تپه بالا می روم. به طرف آن اکالیپتوس روی تپه...


پ.ن 1: این داستان میشه گفت یه تقلید کامله! البته نه اینکه کپی کرده باشم ولی چند وقته پیش خونده بودم، این ایده به ذهنم رسید که متقارن شده با احوالم. میشه گفت ساختار، چهار چوب کلی، قلم و حتی موضوع مطابق شده. حالا می خوام بدونم کیا این داستان رو خوندن و می تونن مطابقت بدن و اسم اون داستان یا نویسندش رو واسم بگن. چون سبک تقلیدیه اگه اسم داستان رو هم ندونید می تونید نویسندش رو بشناسید. بنابراین نظراتون رو چند روز تائید نمی کنم ولی بهتون می گم که درست گفتید یا نه. منتظرم.

پ.ن 2: خیلی وقت بود این وبلاگ از موضوع اصلیش که داستان بود دور افتاده بود. دلم تنگ شده بود (بود!)

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت21:11توسط ترامونتانا |
حق

وحشی تر از آن که فریاد رامم کند؛ رامتر از آن که فریاد بزنم. جوش و خروشی که می خورد ذره، ذره. بالا می آید تا سر انگشتانم، راه نمی یابد و برمیگردد، دوباره می خزد و حجم می گیرد و بی جرم، وجودش را از شرارت چشمانم، خدنگی بر کمان ابروانم پرتاب می کند و باز آرام نمی گیرد، نیش می شود و از نوک زبانم، زخم بر حبابتان می انگارد و نمی بخشید، با اینکه انسانید، ولی نسی نمی کنید...

          بُهتغرق در هستی مان، هجوم ثانیه ها را می پذیرم، بی آنکه دست بشویم از رنگ زدنِ وهم ِ شیرین ِ دیگران، حبوط می کنم به آدمیت. آدم! این آدم کیست؟ کیست که مرا انداخت در این جنگل که قانونی ندارد، نه قانون جنگلی هم که اگر بود، نمی خوردیم هم جنس خود را؛ بلعیدم! بلعیدم وجودت را، هضم نشد حتی ذره ای از دانه دانه های ذهنت که خیس می خورَد، حجم می گیرد و متبلور می شود از الماسه های اشکهایت. رنگ می بازد حق، وقتی نمی فهمم که کدام سزاواری را شایسته بودم که بشوم خلیفه! کدام خلیفه؟ کدام حق؟ نه می خواهم زمینی را که مدیون مخلوقاتش باشم که به غفلت نخورم آن ها را، نه وجودی که شرمنده ی چیزی شوم که چون ندارم توان هضم حضورش را، پس ندارم حق لمس خدایی که دوستش دارم و به او عشق می ورزم. این کدام حق است که مرا انداخته ای اینجا تنها ؟! چه حقیست که حتی دوستش ندارم ؟! حق وجود ؟! کدام وجود که باید اجتماعیش کنم؟ اجتماعی که می دزدد وجودم را، هستی ام را عمر و نَفَس و نیمه ام را؛ و بی معنی می کند همه ی مِهرم را.

          آی آدم ها نفرینم کنید، نابودم کنید، نیستم کنید، کاش نبودم تا نمی خواستم نابودی تک تکتان را. نمی خواستم تا دنیا بچرخد فقط برای من.

من اینگونه پست و حقیر و کوچکم...

زبانه می کشند این شعله ها که مدیدیست شکنجه می کنند کرانه های هستی ام را، تا گُر بگیرد از درون و گدازه هایش پوچ بگماند کلام همه ی خدایان و پیامبرانشان را که تن ساییدند به مهر مردمی که پس از قرن ها همچو من به صلیب کشیدند چه خودشان، چه زنده بگورانی که متعهد به زمین، به سان شال سبزانی به گردن، ندا و سهراب شدند...

نمی خواهم، نمی خواهم این حقوقی را که پراکنده اید دور کودکی که هاج و واج می نگرد و بازیچه ها را نشانش می دهید و بر آنها اصرار می ورزید که "این حق توست" " این ریشه ی توست" ... نه حرفی دارم، نه حقی بر شما، نه وصیتی. جانم را بردارید و فراموش کنید و به آیندگان هم نگویید.جسمم را هم نیست کنید تا پایی به پای دیدارم آزرده نگردد...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت17:38توسط ترامونتانا |
آه!

آنچه با شاملو کرد را نفهمیدم؛

اما آنچه با من کرد این بود:

 آیدا،

زندگیم را رنگ کرد و دنیا را برایم بی رنگ...


پ.ن 1: به مولا نمی تونم؛ کاری بکن، التماست می کنم.

پ.ن 2: نیستم، بی لطفم، نامرد، بی احساس، فراموش کار، نارفیق؛ ولی در کنار شما بزرگانِ بخشنده.

پ.ن 3: Standing on The Outside of Your Shelter by Shel Silver Stein

پ.ن 4: قشنگی خرداد کمتر از اردی بهشت نبود، کافیه حس کنی.

پ.ن 5: کادو تولدم یه سمندر بود، با اینکه اولش ازش می ترسیدم، ولی این اواخر شده بود همه چیزم، دنیام، محرم رازم، همه چیزو میدیدو به هیچ کس هیچی نگفت، تا اینکه دلش از همه غصه هام ترکید و چند روز پیش 21 خرداد از قفس تنش فرار کرد.

خاکش کردیم. پارک هنرمندان، همه ی عاشقانه های عمو شلبی رو هم رو قبرش خوندیم.

حالا، هروقت رفتید پارک هنرمندان و حال داشتید، سر قبرش برید و فاتحه که نه، یه بیت شعر براش بخونید؛ آدرسش هم اینه:

می خواستم پارک ساعی خاکش کنم که به خاطر اوضاع اونروز، نمی شد به خیابون ولیعصر نزدیک شد.به همین خاطر رفتیم پارک هنرمندان، از در شرقی که به طرف خیابون مفتحِه که وارد شدی، مستقیم به سمت مجسمه بز که میری، بعد از ساختمون دسشویی، یه میز شطرنج هس که کنارش یه درخت بیدمجنون بزرگه، پای اون درخت خاک شده،بالای قبرش هم رو تنه ی درخت یه زخم کوچولو گذاشتم که درخته واسش اشک بریزه.

پ.ن 6: آهای اونایی که این روزای تهرون رو نمی بینید، دارن به هموطنامون بد می کنن. نمی دونید با ناموس مردم که ناموس هممونه چیکار می کنن، یزید با زینب نکرده مطمئناً!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت20:14توسط ترامونتانا |
هميشه اردي بهشت...
دوست خوبم قاصدي از بهشت دوباره حسابي شرمندم كردن و اين مطلب رو واسم نوشتن:

آنقدر بنویس و با صدای بلند بخوان تا بیاموزی چگونه خش صدایت را پنهان کنی آن هنگام که چشمانت گرم می شود و دلت خالی .

تو مختاری که سیاهه هایت را با خود ببری ولی یادت باشد که دفتری نو بخری و از سر سطر بنویسی :

"آیا آدمها آن آب آرامش بخش را که طعمی گس تر از هر حسرتی دارد به هیچ خواهند داشت ؟
ولی تو بدان آسمان که آبی می شود آغاز اردی بهشت است و زمان بهشتی شدن ."


پ.ن1:‌  مي بخشيد اين روزا تهران نيستم. مسافر داشتم بايد ميومدم. اگه دير به بلاگهاتون سر زدم عذر مي خوام.

پ.ن2: ممنون از قاصد. براي همه ي مطالب و همه ي همدردي ها.

پ.ن3:‌ دلم براش تنگ شده، مي دونم نمي دونه چقدر،‌ الان عصباني مي شه دوباره...

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت12:43توسط ترامونتانا |
آ

مي گويند اسم آسمان كه بیاید، آبی می شوی، آبی آغاز می شوی، در این تلاطم صورتی. وقتی میبنی و می فهمی و حرف می زنی، انگار سبز هم. می گویند، حرف تلاطم را که بزنی، جذبش می کنی، تلاطم اگر بود چه؟ اگر وحشی بود...، اگر می سوزاند...‌‌‌، اَر، دی، بهشت را باختیم و حالا فهمیدیم چه؟ تلاطمی بنفش تر از صورتی.

انگار که می خواستی بنویسی " « آ »، یعنی آغاز" و دفترت را پر کرده ای با مشق های آ - آ - آ - آ ...که کلاهش را با مداد گلیت آنقدر فشار داده ای که بماند. وقتی ورق خورد، ردش، رد همه اش مانده تا صفحه ی آخَر، آخِر، تا وقتی دفترت را دور انداختی، انداختند، مانده باشد روی میز، روی قالی، روی زمین، روی گیتی...

وقتی می خواستی بنویسی "گره خورده ایم، مثل بوآآنوقت است که می فهمی گره خورده ای انگار و غلطیده ای در خود. چه بی معنی شده بود بهشت، وقتی اردی بهشت را بلعیده بودی، همه اش را، فراموش کرده بودی حتی خوشه چین ها را، فکر می کردی همه چیز شده آ - آ - آ - آ ... ا - ا - ا - ا ردی بهشت، و جهنم شیرین خواهد بود و باز می پرسیدی هست آیا؟ وقتی همه ی روزهای هفته ات را می شماری اینگونه: شنبه، یکشنبه، دوشنبه... فکر می کنی که تکراری نیست. پر شده ام از آنچه دوست، می داشت و خالی از هرچه که دوست، وقتی میبینی بی تابی می کنند غازها، می تر سند از ما آدمها که به آن ها دانه داده ایم و نمی فهمی که چرا می ترسند از ما « آدم » ها!. وقتی میگردی که بیابی رد شرمی را و میبینی که می خندند، می خندد. می خندی مثل یک آب جو کلاسیک که طعم تهوع می دهد. وقتی می ترسی و همه ی ترس ها را به جان خریده ای. حالا که ترس را دیده ای، فراموش کرده ای همه ی خوبی ها، مهربانی ها، همه ی ثبات ها. این را ببین چه قشنگ می سوزد، نمی بیند نگاهشان را که معصومانه اشک می ریزند و مه می کنند توی دلم را. شاید هم طلائی، چون اسمش را گذاشته اند طلائی. نه، مگر او؟!!...ولش کن، اسم همه شان را بیاورم شلوغ می شود. دیگر نمانده آرامشی، بگذار تشویش نشود. سنگم، می دانم. خاکستری، خاکستری تر از این خاکسترهای زیر صندلی. نمی فهمد سنگ، نمی بیند. شاید برایت مهم باشد، هیچ چیز...هیچ را که می کشی و تکرار می کنی، همه چیز را سیاه کرده ای، همان که دوستش نداری. مثل بچه گربه ای که به ناحق کور شد، یا اشک هایی که ریخته شد و اصلا پشیمان نبود، یا پیرزنی که می فروخت حرمت مادریش را لای رزهای قرمز زندانی، پای چراغ قرمز سر حافظ، فقط آخ...

بگذار بنویسم، بگذار بخوانیم، بگذار خالی شوم. می دانم خواستم، خواستم... اینها زبان ما را می فهمند، آنجا شاید حتی، کسی عطر دردهایمان را هم نکشد، وقتی خط می زد معلمم می گفت "« ن » هایت شکم دارد" ، پر می کردم دفترم را، ولی آرام ن - ن - ن... که نماند. همه اش خط کش می خوردم، تا آن روز که گرفتم زدم و فرار کردم، ولی دیگر نه فرار می کنم، نه می گذارم کمرنگ شود. محکم تر، با ترسش، با دردش، باید آنقدر بنویسم تا نه ترسی بماند، نه خط کشی، نه کلاهش کج شود آ - آ - آ ، بی فاصله آآآآآآآآ ... تا اااا ... تا ۱۹ تا اردی بهشت، ۲۰ پایان است...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت12:26توسط ترامونتانا |
سكون
اي ساعت آبي از جريان بايست.

اي آب، جلوي رواني خود را بگير، تا اين لحظات زيبا سكن بماند.

                                      سينوحه نوشته ي ميكا والتاري

پ.ن۱: از همه ي اونايي كه به خاطر پست قبلي واسم نگران شدن و تلفني و اس ام اسي و با نظر خصوصي باهام ابراز همدردي كردن، واقعا ممنونم.و شرمنده ي اينكه نگرانشون كردم.
پ.ن۲:‌ بايد بدونيد اين روزا خيلي خوبه.مي خوام بدونيد اين اردي بهشت بزرگترين اردي بهشت عرم هست و خواهد بود.دعا كنيد آرومتر بگذره.
پ.ن۳: ميشه ساعت آبي از حركت بايسته؟
پ.ن۴: نمي دونم كيا واسم دعا كردن كه اينقدر خوب بوده.به هر حال از همشون ممنونم.
+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت11:28توسط ترامونتانا |
من
این مطلب رو یه دوست خوب واسم فرستاده، حس کردم نمی خواد اسمش اینجا بیاد، ولی اگه خودش بخواد و بهم بگه اسمش رو میارم.ممنونم ازش.
چشمامو می بندم و حس می کنم . فقط تصور می کنم نگاهتو عطر تنتو که من دیوونشم . دارم از پشت پلکام چشمای تیز و شیطونتو می بینم . آخ که چقدر لبخندت قشنگه اونقدری که دلم نمیاد چشمامو باز کنم و ولعتو برای دیدنم تموم کنم .
می دونی دارم تو دلم چی می گم ، می شنوی دارم برات دعا می کنم . شایدم به راستی دارم برای خودم آرزو می کنم که دنیا همین الان وایسه . جلو تر نره چون من می ترسم از شب و روزای نیومده وحشت دارم نمی دونم چی می شه من همین الان عاشقم تو رو دارم خدارو دارم دیگه چیزی نمونده که بخوام براش بجنگم .
وقتی با نوک انگشتات موهامو از روی صورتم کنار می زنی پیش خودم می گم اگه می شد هیچ وقت موهامو از تو صورتم جمع نمی کردم تا تو همیشه صورتمو لمس کنی و منو از درون آتیش بکشی که این تنها سوختن با لذت .
عزیزم .
حرفام زیاده ولی لغات دنیا کم .
زمستون گذشت و من دوباره تو بهار منتظر توم .
چه افسوس که من تو رو با چشم بسته می بینمو تو منو با چشم باز نمی بینی .

پ.ن۱: این اردیبهشت قراره یه اردی بهشت به یاد موندنی واسم باشه، شایدم نشه، یه جورایی حس می کنم زیاد هم مهم نیس.برام دعا نکنید، بذارید ببینیم چی میشه!

پ.ن۲: دلم گرفته، حموم خرابه، حالم خوب نیست، واقعا نمی دونم چرا.

پ.ن۳: علیرضا اینجا رو نمی خونه، ولی امیدوارم این روزا اخلاق سگیه منو ببخشه!

پ.ن۴: این چرت و پرتا اعصابتون رو خورد کرده، ولی به خدا جایی نداشتم برم سرم رو بزارم های های گریه کنم.

پ.ن۵: تا حالا تو اردیبهشت حالم خراب نشده بود.

پ.ن۶: ۱۵اردی بهشت رو دوس دارم، حتما باید برم کوه...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:19توسط ترامونتانا |
تو

- اینجا که رسیدی، این سنگ رو که دیدی، فقط کافیه اسمم رو بگی و لبخند بزنی، اونوقت بدون که همون لحظه منم به تو فکر می کنم.

نمی دانم چرا، ولی ناگهان بغض گلویم را پر کرد و با طعنه گفتم:

- من هیچوقت تنها اینجا نمیام.

- چشمم روشن! با کی میای اونوقت؟

با شیطنت به آسمان خیره شدم و گفتم:

- کی بودنش مهم نیست، مهم اینه که دختر باشه و پوست سبزه اش خوشگلی موهای مشکی بلند و چشای درشتش رو داد بزنه و وقتی می خنده همه ی کوه رو مسحور کنه.

- خیلی پر رویی، بذا یه دقه استراحت کنیم.

تخته سنگی که رویش نشسته بودیم، بد جوری روی زمین جا خوش کرده بود، شبدرها از زیر سنگ به آسمان سرک می کشیدند؛ زنبق های وحشی و شقایق های سرخ و خارهای صورتی، جا به جا بزمی به راه انداخته بودند؛ ابابیل ها که این بالا را شاید آخر آسمان می دانستند، لذت پرواز را با تحمل سوز بهار به جان خریده بودند و آهنگ گوش نوازشان را به رخ سهره ای می کشیدند که مست بهار، بی حیا، تن آسایی می کرد. جوی های باریک آب که بی اتحاد از زیر سنگ و زیر مخمل سبز و گاهی هوسناک لای شقایق ها راه پایین را می کاویدند، بوی گِل بهاره را دوچندان کرده بودند.

وقتی چوبی را که با آن گِل لای دنده های کیکرزم را تمیز کرده بودم کنار انداختم و سرم را بلند کردم، لبخند شیرین و نصفه سیب سرخی که به طرفم دراز کرده بود، وجودم را لرزاند.

- بفرمایید آقا. پنج دقه اس دستم خشک شد، تو نخت بودم، زود باش بگو به چی فکر می کردی؟ نگو فکر نمی کردم که باور نمی کنم!

- چی می شد اگه همش بهار بود؟ چی مشد اگه پاییز نبود؟ چی می شد آخر نبود؟

- حالا این سیب رو بخور تا بفهمی! اگه پاییز نبود که نه من بودم و نه این سیب...

سرخی سیب، سفیدی دندان هایش را ولع بارتر می کرد و معصومیت چشم هایش، سبب شرم نبوسیدن.

- اون ابرهای کبود روی کوه رو می بینی؟ بابام میگه هر وقت ابرها عمود می شن روی قله ی کوه، یعنی اونجا بارون میاد.

سفیدی برفهای نوک قله که آدم رو برای فتح تحریک می کرد، ابرهای بهاری را به رقابت می خواندند.

- اینو می گی یعنی برگردیم؟ دیدی کم آوردی؟

- نه اتفاقا می خوام زیر بارون راه بریم، به یاد اون شب؛ یادته؟

- کی یادش می ره؟ می خوام داد بزنم؛ می خوام همه ی دنیا بدونن.

چوپانی که غرق صدای زنگوله ی گله، مشغول کندن کاسنی کوهی بود، با دیدن ما جا خورد:

- سلام، نه خسته. چیزی به باران نمانده، زودتر برگردین، یا صد متر بالاتر برید توی جان پناه، باران بهاره زود تمام میشه!

سگ سفید، قهوه ای که انگار دستوری گرفته باشد، جلوی ما به راه افتاد، یاد چند دانه شکلاتی افتادم که مامان، پایین، کف دستم گذاشته بود، از جیبم بیرون کشیدم و به چوپان دادم.

- ممنون آقا

 چند دقیقه بعد به قطرات بزرگ باران که روی گونه هایش جان می دادند، حسودی می کردم و او با شرارت، فقط حزنم را می خندید. جان پناه را که دیدیم، به دو به طرفش رفتیم و سگ همانطور که سر جایش نشسته بود و بدنش را رعشه می داد، تا جان پناه به ما خیره شد.

داخل جان پناه، به اندازه ی یک ماه هیزم بود و کبریت و آفتابه ی چدن برای جوشاندن آب و بساط چای هم مهیا. انگار باران که حالا سیل شده بود، قصد بند آمدن نداشت. همانطور که سرش را روی پایم گذاشته بود و دست هایش را زیر صورت و  شراره های آتش را دنبال می کرد، گفت:

- اگه بند نیاد، چند روز اینجا به پام می مونی؟

- 7روز!

- هفت روز؟همش؟

- آخه بعد از هفت روز برای اینکه از گشنگی نمیرم، مجبورم بخورمت!

آنقدر برایش گفتم، از دلم، از دردم، از نیازم و از اینکه زندگی تنها این دو روز نیست و ما نباید ساده ورق بخوریم، که دیدم خوابش برد.

محو معصومیتش شدم، محو چشم های بسته اش، مژه های بلندش، و لبها و چانه ی کوچکش، صورت بی آرایش و زیبایش؛

اگر مرد بودم، همانجا جان می دادم...

دم دم های صبح که خواب هنوز هم فراموشم کرده بود، نور چند فانوس را دیدم که به طرف جان پناه می آمدند.


پ.ن B پ.ن

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت13:3توسط ترامونتانا |
تعبير و سو تعبير
اين مطلب رو دوست خوبم خانوم نيوشا با وبلاگ دستور زبان عشق لطف كردن و برام فرستادن:


ستاره ها
همه ی آن بیان نشدنی ها
همه ی آن دورهای نیکو
مثل ِ مرگ
مثل ِ زیستن
مثل نوشتنند و مثل
تو
مثل من که میل دردناک ماندن و رفتنم

پ.ن1: گاهي وقت ها چقدر خالي مي شيم، از همه چي، حرف، كلمه، حتي از درد.گاهي چه آسون ميشه همه چي! ولي مهم اينه كه تو آخرش بشماري ببيني چنتا دل بدست آوردي و چنتا شكوندي.

پ.ن2: به نظر شما ما بايد سرنوشت رو بسازيم؟ يا بايد سرنوشت رو طي كنيم؟

پ.ن3: ميدونستيد مهران مديري عشق منه؟!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت11:47توسط ترامونتانا |
ناگفته هاي سال

به اين ميگن يه دوست خوب. هميشه به ياري بي مطلبي من ميرسه. بازم يه مطلب از قاصدي از بهشت:


هزاران کلمه نگفتم بي آنکه تو بداني من با سکوتم هر شب در آغوشت فرياد مي زنم، حتي مي گريم بي اشک، در پس لبخند و تو حتي لرزش غم را بر بدنم حس نمي کني .

هر روزم شب مي شد، به اميد اينکه آنگاه که خورشيد مي رود تا ماه در آيد، تو باشي نور مهتاب در دل تاريک من . ولي افسوس که باز هم تو بدون ديدن من مي خوابي و نگاه خسته من مي شود تيري بر صورت بي تفاوتت که هيچ زخمي بر قلبت نمي زند و لمسهاي من مي ماند بي اثر.

امسال هم همچون سالهاي پيش گذشت بي آنکه نگاهمان در هم گم شود، ولي باز هم من تو را چشم در راهم شباهنگام .


پ.ن1:

عشق يک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر مي‌کنم

با اينا خستگي‌مو در مي‌کنم


پ.ن2: فقط ميگم سالتون پر از عشق و نيروي اميد باشه...

پ.ن3: سعي كردم تا اونجا كه مي تونم ديرتر آپ كنم كه به لحظه ي تحويل سال نزديكتر باشه.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:30توسط ترامونتانا |
فصل دوم

خب، اینگونه است دیگر! که وقتی تو خوابی، اینطور است که می گویی دیوانه ام؛

وقتی نه گونه ایست، برای گونه گذاشتن، نه مردمک هایی که زیر معصومیت پلک ها می رقصند در خواب، نه گوشی که نشنود زمزمه هایم را در رویا، نه موهایی که دریده شوند لا به لای انگشتان، نه حتی انگشتان کلافه ی دست ها، از شرارت بوسه ها.

اینطور است که فکر می کنی به اشک هایی که شانه ای را شور کرد، غرق شادی وصل در عزای شور فراق؛ یا 742 پله ای که آسمان را دور کرد و اکالیپتوس پیر و دکه ی روزنامه فروشی را حجیم تر. مثل هزاران پله ای که شریعتی را به اندیشه رساند و امان پیرزن را برید، وقتی "ژانگولر" سر چهار راه "قصر" دلواپس سرباز شد که دستانش را هاه! می کرد، تا قلب زلیخاه را بیشتر بگدازد، وقتی ریخته نشد و پیموده نشد و بی آنکه امانی را ببرد، دلواپس هم نشد.

همه ی اینها در شبی که حرف هایی که نباید بزنی، می زنی! اس ام اس هایی که دوست داری بنویسی، نمی فرستی.

آه چقدر مسخره می شود عشق، مثل این نوشته ، وقتی درک نشود. وقتی حوصله نداری بشماری چندبار این کلمه ی "وقتی" را به کار برده ای.

مادر چشم به راه است و تو دلتنگ؛ دلتنگ وصالی که گفته اند فراقش خوش تر. دلتنگ هزار کلمه ی در گوشی، هزار بوسه که نلرزاند، هزار شبگیری، که می گویند، غنیمت هایش ناشماری دل است، که غارت کردند و ورق زدند و در گنجه ی هزار دل کشتند و باز نطفه بست به امید...

این امید چیست؟ این امید چیست که هزار خاطره ی نداشته را به فردا می سپارد؟

چرا باید یکی نباشیم؟ نه یک دل؛ یک آدم، یک مرگ، یک حیات، یا اصلا یک خدا؟ آنگاه دیگر نه غم فراقی بود، نه جرقه ی وصالی و نه رنج یک سراب.

نه "تو"، نه "من"، نه پایان یک پیاده رو یا یک شب بارانی. و نه شیرینی این شب که هزار بار می گویی بزرگ است، آزمایش است، سرنوشت که نه، ولی حکمت است؛ اصلا هست؟

حرفی نیست، چشمهایت را باز نکن؛ من اینجا اما، بیدارم و می خوانم، می خندم، فکر می کنم، می خندم و لا به لای تصویر، خاطرات نداشته ی مان را می گریم؛ چشمانت را می بندم و تا یک ساعت دیگر که آفتاب بزند، نگاهت می کنم و نگاهت می کنم و کنار بسترت می نشینم و لب هایت را، بینیت را، پیشانی ات را، چانه ی کوچکت را، گوشهایت را، موهایت را، دانه دانه، انگشتانت را، آرام نوازش می کنم و باز نگاهت می کنم. نکند این طور کابوس ببینی! هان؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت13:17توسط ترامونتانا |
ایمان . ، ! ؟
این مطلب رو دوست خوبم (؟)  با وبلاگ معضلی برخاسته (خواسته!!!) از جهنم لطف کرده و واسم فرستاده تا من رو از این معضل بی مطلبی نجات بده. یاد بگیرید!
گاهی اونقدر عاشقم که
از بی تفاوتی تو
از ته دل با گریه می خندم
بر ساده لوهیم .
ولی من ایمان دارم
پس این منم که باز به سویت بر می گردم
با دانش بر انکار تو .
تو هم روزی خواهی خواند
چرا که من سالهاست بی صدا تو را می خوانم .

از صدای تنهایی صدای بلند تر سراغ داری برای گوشهای ناشنوا ؟

پ.ن۱: حالا شبا چه جوری بخوابم؟ تا نگی بخواب

پ.ن۲: یعنی من قبول میشم؟ یعنی میشه؟ خدا بزرگه آیا؟

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت11:12توسط ترامونتانا |
باران

این مطلب رو دوست خوبم آیدا (لینک نداره خوب!) لطف کرده و برام نوشته.


دویست و شصت و پنج تا، درست دویست و شصت و پنج تا پله، تقریبا دویدم ولی شمارشم دقیق دقیق بوده، حواسم جمع بود. توی پاگردها فقط به اندازه ی یک نفس عمیق توقف داشتم. حالا رسیدم، بدون این که پشت سرم را نگاه کنم یا به آن دویست و شصت و پنج پله فکر کنم، وارد اتاق سیصد و هفت می شوم، این همان اتاقی است که من می توانم با دستگاه نسبتا بزرگی که در گوشه ی راستش قرار گرفته، خودم را برای تو فکس کنم. البته تو گفتی وقتی این همه دورم، خوب است، شاید چون بیشتر دوستت دارم ... نه، از این گزینه بدون نفس عمیق می گذریم، چون تو می خواهی همه ی گزینه های توجیهی حذف شود. حالا شماره ات را با تکرار لمس انگشتانم روی این عددهای خوشگل وارد می کنم و روی آن صندلی ی مخصوص می نشینم، سکوت می کنم، دست هایم را روی زانوهایم می گذارم و چشم هایم را می بندم. فکرش را بکن، تا چهل و پنج ثانیه ی دیگر مرا دریافت می کنی. توی اتاق پانصد و یک، بالای هفتصد و چهل و دو پله.

چه قدر خوب، چه قدر خوب که می توانم چهل و پنج ثانیه به این فکر کنم که دست های همدیگر را می گیریم، اتاق پانصد و یک را برای همیشه ترک می کنیم و هفتصد و چهل و دو پله را با آهنگ انعکاس خنده ها و قدم هامان می دویم و به خیابانی می رسیم که یک آسمان آبی دارد، چند تا اکالیپتوس پیر، دکه ی روزنامه فروشی و مغازه ای که می توانیم از آن جا آلوچه و لواشک بخریم. فکرش را بکن، تا بیست و پنج دقیقه ی دیگر باران هم می بارد.


پ.ن1: 2عالمه

پ.ن2: یه هفته دیگه جوابش رو میذارم.

پ.ن3: کم کم داره تو وبلاگم نوشتن مطلب دوستان فرهنگ سازی می شه!

پ.ن4: واسه عید کلی برنامه دارم. میخوام حداقل 2تا کتاب حقوق بخونم.

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت10:27توسط ترامونتانا |
س و ز ن – ها

سردتر بود؛ فقط یه کم بیشتر؛ ولی این همش یه دلداری بود؛ فقط من می دونستم دیگه نمی تونست تحمل کنه. سعی می کرد اونا رو نرم و لطیف نگه داره، نه اونطور که خودش می گفت: "برای خودم"، بلکه برای من. فکر می کردم چیز زیادی ازش نخواستم؛ حالا که فکر می کنم، برای اون مشکل ترین تلاش بود.

شستن کهنه ها که تموم شد، باید پارکت ها رو می سابید و فکری برای شام. بعد هنوز برف شروع نشده، شکستن هیزم و به راه کردن شومینه. ولی می دونست، انباری رو، دَم بی طاقتی گرفته.

          لولای در که ناله کرد، انباری پر از عطر یاس شد و من خالی... . همیشه از حس ترحم متنفر بودم، بارها گفته بودم و تاوان ناراحتیش... آخ که این درد را چقدر، چقدر دوست دارم.

          کاش مرد بودم، کاش عرضه داشتم، آنگاه دیگر نبودم.

          دستهاش رو که روی بخاری هیزمی زنگاری گرم می کرد، حسودی ام شد. نمی دونم از روی بی رحمی بود یا ترحم؛ شاید هم از زوق، زوق انگشتاش، که تلخ خندی لبهاش رو گزید.

          هوس کرده بودم، خیلی بیشتر از دیدن صورت مچاله شده، وقتی یه تیکه لواشک آلوچه توی دهانی آب میشه؛ یا فَکِ بازی در ولع یه تیکه کیک پف کرده با مارمالاد توت فرنگی و یه کپه خامه سفید سرد...، انگار فهمید، یادم نیست که واقعیت بود یا توهم. نوک انگشتاش، گونه هام رو نوازش می کرد و بعد بینیم رو و بعد...لبها...حالا، اونا خیسِ خیس بودن... . غرور در حالی که توی چشاش برق انداخته بود، شرم رو همراهی می کرد، تا گونه هاش رو گُلی کنه. شاپرک ها که دیگه تاب نداشتند، ریز، ریز می لرزیدند.

          خدایا، من همه ی سختی ها، همه ی درد ها رو حکمت می دونم، ولی این روح، کوچکتر از این حرف هاست.

- دوستم داری؟

- اصلاً!

- چه خوب.

- لوسِ بی مزه.

- خودتی... . بعدش تو چی کار می کنی؟

- تو خوب می شی، می ری سر کار تا بتونی خرج یه پرنسس رو در بیاری، بعد دست پرنسست رو می گیری و با هم می ریم...یه جای دور...

          حرسم گرفت که نمی تونستم چشای پر آبش رو از پشت سرش ببینم و همینطور دستش رو که صدای گریه ای رو اسیر کرده بود.

          از خواب که بیدار شدم، پنجره ی انباری رو باز کردم، چشام از سفیدی برف، سیاهی رفت. این حس رو خیلی دوست دارم، ولی حیف که توی روز فقط یه بار حسش می کنی. کلاغ ها زر می زدند و ماهی ها به خیال اینکه من نمی فهمیدم، زیر یخ ها غیبت می کردند. با هر بار صدای ضربه ی تبر، پشت سرم تیر می کشید. انبار رو دوباره دَم گرفته بود. از آسمان یاس بی عطر می بارید.


پ.ن1. این تیکه "ساری گلین" رو خیلی دوس دارم.

پ.ن2. ساعت 3بعد از نیمه شب، از ترس این که همه ی این کلمات از مخت بپره، بشینی داستان بنویسی از این بهتر نمی شه!

پ.ن3. نخند، تو از من بدتری!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت11:5توسط ترامونتانا |
چقدر !
این روزها،

- چقدر - مرا دوست دارد!

با این همه باران...


پ.ن۱. تجدید بیعت. خودتون ببینید.

پ.ن۲. اینم عکس قبلی برای بار سوم آپلود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت19:15توسط ترامونتانا |
دستان خالی بعد از باران

این مطلب رو دوست خوبم (؟) وبلاگ معضلی برخواسته از جهنم در ادامه مطلب " ، می شود؟!" نوشتند. اولاً باید بگم تنها کسی که این مطلب رو کامل درک کرد و در این رابطه این متن رو نوشت، ایشون بودند. دوماً رو بذارید خودتون بفهمید:


خدایا باران امشب چقدر کوتاه است و کلمات چه قاصر! مرا چه می شود؟
درد از این بزرگتر؟ وای انگشتانت مرا از درد خودخواهی باز می گرداند، ولی
باز هم، چیزی از تو، در متن کلیشه ای من به جا نمی ماند. درد در واژگان من جا افتاده اس .


پ.ن1: خودم عمراً می تونستم با این کلمات این متن رو بنویسم(این دوماً بود)
پ.ن2: چقدر این شبا طولانی شده و چه مسخره، شاید.
پ.ن3: گاهی گفتن حرف حق چقدر،چقدر،چقدر سبکت می کنه.

پ.ن4: این عکس رو 22اردیبهشت ماه سال 87 یعنی تقریبا 9 ماه پیش، توی پارک پشت دانشکده گرفتیم. این آقا سجاد که تی شرت راهراه داره! خیلی گله، ماه، باقلوا، عسل و اینا! این آقا که می خوام سر رو تنش همیشه سبز مثل علف باشه! خیلی به سر تی شرت سفیده! که حاجیتون باشه، حق داره. خیلی ما رو تحویل می گیره و خلاصه ما هم اصلا از پس تلافی بر نمی یایم.حالا هم یه ثوابی در حق ما کرده که خداییش هم ثواب بود، ولی از دست عده ای - بیپ - یه کمی احساس می کنه که کباب شده این آقا سجاد . اینجا این عکس رو گذاشتم که بگم بابا سجاد نوگرتم! داداج، ما اوجیکتیم، به خدا خیالی نیس، خدا بزرگه به خدا. ما هیچی از شما به دل نداریم به مولا.(جو گیر نشی صلاوات بفرست!)

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت18:13توسط ترامونتانا |
، ميشود؟!

كليشه:

كلمات چه قاصرند.


متن:

خدايا.

باران.

این شب چقدر كوتاست.


درد:

درد از اين بزرگتر؟


واژگان جا افتاده:

خودخواهي

واي

انگشتانت

تو

تو

تو...


+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت14:6توسط ترامونتانا |
فصل اول

چطور این سلسه غم، منتهی می شود به آسمان شادی؟ من آه می شوم و تو خنده، باز پر می شوم از پوچی و تو قبل از چند سال و چند ماه هنوز عرش بودنت را به فرش می نمایی.

آخ را نفهمیدم چگونه با درد بنویسم، همانطور که آه را با حسرت. درد نکشیده ز رویاهای خمیده ام، چطور ورق بزنم دردواره های لمس گونه ات را؟ ولی انبار شده اند اینجا، همه ی محبت های سقط شده، سر به شورش دارند و وای...چه بی مهابا عقل مانندم را به تباهی می انگارند؛ "و این است خاصیتش"، چه غریب، چه مسخ، مثل صدای پایی در تاریکی، گویی غریبه ای اینجا قدم می گذارد که خود غریبه اش کرده ایم. دنباله ی نگاهت، میرود تا آن بی کران، تا آن گذشته و رد نامردی اش را می گیرد و آنجا از سطح غم هم می گذرد و در اعماق آن مقصر را می بوسد، من فقط تا سطح می آیم و آنجا گویی انعکاس نگاهت را می بینم که مرا می نگرد خیره و شک می کند و  باز راز می شکافد. گفت: "اگر "همین حالا" بود، چه رازها که مدفون نمی شد و هیچ کس جلاد دیگری نمی شد". می گویم اگر "همین حالا" بود، رازی بود برای شکافتن و این کتاب تمام نمی شد.

تو اینجا نشسته ای، دلی - بی - کران تر از آسمان، گناه سنگ ها را - فقط - در کرانه هایت هضم می کنی تا عمق سفید اقیانوس، بکر بماند، می دانم. زیباتر از شعر "انار" شیرین تر از نمره ی ثلث؛ خمس مهربانیت، ماضی و حال و آینده ی فعل هایمان را بس است.

کاش فصل آخر گم شود و درد نویسنده و لعنت خواننده با عشق گره خورد و به اشکی مشترک بسوزد، آنگاه شبیخون خواب شود و تا صبح زجه زنان، قلب را جلا دهد، صبحی که هیچ وقت نه همبستری داشت و نه راز دار بود؛ هیچ گاه هم بکر نماند.


پ . ن1: خیلی حرف داشتم.جاش نمیشد.حوصله شما هم سر می رفت.بقیش واسه بعد.

پ.ن.2: این یه تیکه از شاهکار ویلیامز، واسه فیلمه Schindler's list  هر کی ندیده نصفش پریده.

پ.ن3: تو رو خدا خوب بخونیدش.نقد هم.

پ.ن4: آهنگ آپلود شد بالاخره.لذت ببريد.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت20:14توسط ترامونتانا |
Circle

 

این مطلب رو دوست خوبم زهرا(ترافیک)نوشته که در ادامه ی پست Suicide اومده. لطف کنید اگه ممکنه واسه خودش کامنت بدید، البته کامنت های اینجا رو هم خواهند خوند.


شانه های ضمختش را، به لحظه ای حس کردم. سردی همیشگی! فکر میکرد که افکارم را سوزاندم؛ اما نه! فقط خاکستری به ما قبلم اضافه شد. میروم جلوتر؛ چراغ خاموش را روشن میکنم؛ چشمان خیسش را میبینم. هر سه به هم ذل زده ایم ؛ چشمانش را پاک میکند؛ میز چهارگوش را ترک میکنیم . دست در دست هم همان بازیِ همیشگی.


پ.ن۱.منتظر مطالب شما هستیم.

پ.ن۲. ترافیک جان ببخشید اسم داستانت رو خودم انتخاب کردم.[پر رو]

پ.ن.۳.خواهش می کنم این مطلب رو بخونید...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت15:40توسط ترامونتانا |
Suicide

کارمان تمام بود، خودکار را روی میز انداختیم، هر کدام را درون یک پاکت گذاشتیم، بعد، هر یک، در گوشه ای از میز چهار گوش، در صندلی خود جای گرفتیم و بی کلام، یکدیگر را نگریستیم و بی صدا، به باد فحش بستیم.

          گویی کسی، صدای سوت کتری را شنید. یکی از ما، در یخچال را گشود؛ تا شاید گرمتر شود.

          آنگاه، سه پاکت را، روی اجاق سوزاندیم؛ مطمئن از اینکه هیچ کس "فکر سوخته " را "نمی خواند". چایمان را خوردیم، اما بی فایده بود. دیگر وقتش رسیده بود، ولی هر یک به گوشه ای گریختیم، بی آنکه بدانیم چرا.

          یک هفته بعد، وقتی سگ پارس می کرد، هر سه به آشپزخانه بازگشتیم، کسی از ما چراغ را روشن کرد. در یخچال همچنان باز؛ ولی امتداد تاریکی و سردی.سگ غذایش را می خورد؛ هر یک در صندلی خود جای گرفتیم و هنوز یک گوشه خالی. بی کلام یکدیگر را نگریستیم و بی صدا گریستیم.

ساعتی بعد، وقتی یکی از ما چراغ را خاموش کرده بود و در یخچال را بسته بود، همدیگر را بوسیدیم و شانه های یکدیگر را لمس کردیم، بی آنکه کسی، کسی را کشته باشد.

بی آنکه بدانیم چرا.


پ.ن۱.گاهی اونقدر عصبانی میشم که کاسه ی صبر ماه صور پر می شه و اون موقع است که دیگه اختیار این زبون رو ندارم،بابت اون لحظات واقعا عذر می خوام.

پ.ن۲.ای دریغا! به برم می شکند...چی کار کردی با ما سهیل نفیسی...

پ.ن.۳.این آهنگ مربوط به تبراژ پایانی یه فیلم خیلی زیباست، که این روزا نابودم کرده.فیلم بازا اسمش چیه؟ البته پس از نظر در مورد داستان من اسمش رو بگید.

پ.ن۴.اکثر دوستان میان  و میگن این داستانت خوب بود یا این عالی بود.تو رو خدا نقدتون رو بگید! جاهایی که اذیتتون می کنه، یا جاهایی که با روحتون بازی می کنه، یا جاهایی که هجو به نظر میاد. یا حتی اگه یه اصلاحیه. و یه چیز دیگه اینکه اکثر نوشته های من می تونه مخاطب داشته باشه، خودتون رو مخاطب بذارید و بنویسید. من حتما میذارمش به عنوان مطلب بعدی، یه کوچولو برای این دوست کوچولوی مجازی وقت بذارید.این جوری من اصلا پیش نمیوفتما.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت9:24توسط ترامونتانا |
وصول عشق

هِدِر: مرسی استاد علیرضا عامری


صبح، سردمست سیگاری خواهم خرید و روی برگفرش پاییز تا انتها خواهم کشید، آنوقت دوتا برای فردا که تکرار امروز است و روز بعد سه تا. بعد از آن سیگار را کنار خواهم گذاشت و سراغ تریاق، آنقدر، تا معتاد نامندم؛ سپس سه روز دست می شویم تا طعم کبود خماری استخوان بشکاند. بعد با سرنگی آلوده، از شرم خماری تنم را آبستن جان خواری وحشی می کنم. حالا وقتش رسیده، تا خبر کنند، تو را؛ شاید غریبه ای یا آشنایی مشترک! تا ترحم بار به سویم شتاب بگیری و از من سوگندترک بشنوی.

          این روزها چند صباحی، فرصت بودن کنارت را، دیدنت و بوئیدنت را یافته ام؛ می ارزد به این دردِ جانگز و حتی... . تو ناهوس و من مرگ زی، ماه می گذرانیم تا فرزند وحشخو دیده گشاید؛ حالا من ایدز دارم.

          دیگر نیازی نیست؛ دیگر، نیازی نیست به غمبستر عشق، به هولِ مرگ، کور تعصبِ رغیب، نه حتی روتینِِ زندگی؛ چون "بازچهره" ام در دیدگانت فرش انداخته.

          حالا دستهایت را درون دستکش می خزانم، که بی حسادت به هوا، تا انتها، تا بلوغ انتظار، فقرنیاز از اثبات عشق، برای تضاد مهر و هوس، هر روز انگشتانت را ببوسم.


فوتر1: احساس کردم یه سبک جدید یاد گرفتم.

فوتر2: کاش عامری وبلاگ داشت.

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت19:28توسط ترامونتانا |
ختم سحر در تهران

مراسم ختم سحر جمعه در مسجد نارمك

واقع در خيابان سمنگان از ساعت 3تا4.30

از جلو دانشكده هم ساعت 2.30حركت مي كنيم كه بريم اونجا

هر كي دوس داشت بيا

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت13:50توسط ترامونتانا |
رفت...

بچه ها سحر رفت

روحش شاد

چه بازي مسخره اي!


+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت12:15توسط ترامونتانا |
سبزه ی سوخته!

آنوقت نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم! حتی آنروز که وی را خونسرد و بی قید و بندِ دنیا شناخته بودم. همان روز لعنتی که جواب مثبت آزمایش سرطان خونش را تلفنی به من اطلاع داده بودند، یا روزی که شورلت مشکی را "تابوت پرنده" خوانده بود. یا حتی شاید سالها قبل، وقتی در آن تانگوی شبانه، تمام حرکات و نگاه هایش را ذره ذره بلعیده بودم.

         آنوقت نگاهی به من انداخت، نگاه مرده ای به مرد؛ گویی یخ به آتش! درست همان روز لعنتی که من خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، در دفترم روی کاناپه ی سرمه ای ولو شده بودم، که زنگ تلفن به صدا درآمد، چشمهایم را باز کردم و قاب عکسی را که روی میز بود، نگاه کردم: ماکسی مشکی، رژ مشکی، لاک مشکی و آرام...در آغوش من...دستی در دست هم و دستی به گیلاس! بعد از پارتی شبانه، به مناسبت خرید "تابوت پرنده"!

"تابوت پرنده" بعد از فورد و جيپ سومین ماشینی بود که ما خریده بودیم، اما این پارتی بی فایده برای شاد کردن او پس از شنیدن خبر سرطانش و مرگ زود هنگام وی بود، همانند خرید ماشین که بی فایده تر؛ درست همان روزی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، تا شاید بیمار روانی اي را به زندگی امیدوار کنم، در ماشین او به سمت خانه می رفتیم، همان روز بود که از من خواست تا شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را برایش بخرم:

_ آخه فورد که دست توئه! جيپ رو هم هر وقت خواستی میتونی ببری!

***

آنوقت نگاهی به من انداخت و گفت:

-         دیر یا زود هممون می میریم، یکی با سرطان، یکی با تصادف، یکی به مرگ طبیعی!

آنجا بود که وی را خونسرد و بی قید و بند دنیا شناخته بودم و چند روز بعد وقتی شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را خواسته بود، نگاه نا امیدش را به من انداخت و در جواب حرفم گفت:

-         یه "تابوت پرنده" میخوام!

و من فهمیدم که چیزی به مرگش نمانده!

          از آن شب دیگر او را خندان ندیدم، حتی آنها را فراموش کردم، تنها خنده ای که به یاد داشتم مربوط می شد به سالها قبل، در آن تانگوی شبانه! زمانی که از او خواستگاری کردم؛ حتی آنروز، آنروز لعنتی که خبر محو شدن تمام آثار سرطان خون از بدنش را شنید...نخندید.

          و دیگر خودش را هم فراموش کرده بودم، کارش شده بود: نیمه شب به خانه می آمد و خسته از رانندگی طولانی به خواب میرفت و صبح زود...تکرار...اما من...خیلی وقت بود که وی را فراموش کرده بودم؛ تا آنروز! همان، آن روز لعنتی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، ولو روی کاناپه ی سرمه ای دفترم، با صدای زنگ تلفن، چشم هایم را باز کردم و با دیدن قاب عکس، او را به یاد آوردم؛ صدای خشن و آرام مردی پشت تلفن:

          - سلام، خسته نباشید قربان! من از اداره ی پلیس تماس می گیرم، عذر می خوام بی موقع وقتتون رو گرفتم، ولی متاسفانه باید بگم ما ماشینی رو ته دره پیدا کردیم که پلاکش به نام شماست و جسد خانمی هم داخله اونه. برای شناسایی به آدرسی که میگم تشریف بیارید.

          آنوقت وقتی صورتش را به سمت من برگرداندند، نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم.


پ.ن01: با تشکر از دوست خوبم گلبو بابت این آهنگ قشنگ.

پ.ن 02:نمیتونم این آهنگ رو بدم، چون لوس میشه. پس التماس نکن!

پ.ن03: جانشین لافکادیو می خوام، کسی هست؟

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت15:0توسط ترامونتانا |
بالتيمور

حتی وقتی گفت: "چیزی به مرگم نمونده"، باز هم همه فقط خندیدند؛ از وقتی پانزده سالش تمام شده بود، دیگر هیچ وقت کسی وي را جدی نگرفته بود، همه او را شخصي ساده و ابله، اما دوست داشتنی می دانستند؛ حتی روزی که سگ بالتیمور مرد و او براي سگش زار می زد، هر کس او را در خیابان می دید، شقیقشه اش را  نوازش می کرد و با خنده می گفت: "اوه! بالتیمور بی چاره، اشکال نداره، سگه دیگه!" آخرین باری که کسی جدیش گرفته بود مربوط می شد به روزهای اول پانزده سالگیش، روزی که بالتیمور از روی کنجکاوی ماشه ی تفنگ پدرش را که به درخت تکیه شده بود، کشید و تیر به غاز وحشی که اتفاقی از آنجا رد می شد اصابت کرد؛ بالتیمور که غاز نیمه جان را دید، توی دلش به شدت احساس گناه کرد؛ جسد غاز را بغل گرفت و دوان دوان خودش را به پدرش رساند، وقتی سرهنگ لباسهای خون آلود پسرش را با غازی که در بغل داشت دید، با نگرانی پرسید: "چی کار کردی بالتیمور؟!" پسر که از ترس زبانش بند آمده بود، با تته پته گفت: "ب...باتیر...زدمش!" . آنجا بود که سرهنگ پسرش را بغل گرفت و گفت: "آفرین پسرم دیگه مرد شدی..."!

 از آن اتفاق چهل و سه سال می گذشت و بعد از آن هنوز کسی وي را جدی نگرفته بود؛ کسی وي را جدی نگرفت وقتی گفت: "می خوام یه کاری داشته باشم"؛ کسی وي را جدی نگرفت وقتی گفت، سوزنبان پیر وقتی مشغول خوردن گیلاس بوده و همزمان به بالتیمور می خندیده، در اثر خفگی ناشی از هسته ی گیلاس مرده! و همین شد که بالتیمور از آن به بعد وظایف سوزنبان را انجام می داد. وقتی بالتیمور به شهردار گفت: "دیشب صحبتهای ارواح رو در مورد تسخیر کردن ساختمان شهرداری برای برگزاری جشن شنیدم"، شهردار در حالی که مشغول ریختن شراب در لیوانش بود، چنان قهقهه ای زد که لیوان را انداخت و بی توجه، همونطور که می خندید، مشغول ریختن شراب بر کاغذهای روی میز بود...

 صبح های یکشنبه وقتی همه مشغول خواندن دعا در کلیسا بودند، از پنجره بالتیمور را در حالی که روی قبرها گل میگذاشت به هم نشان می دادند و نخودی به پسرک دیوانه ی پنجاه ساله می خندیدند.

 یکی از شبهای سرد ژانویه وقتی که دکتر تازه لباس خواب راه راهش را تن کرده بود و زیر لحاف پشمی سنگین آرام گرفته بود، صدای در خانه بلند شد، وقتی دکتر بدن کرختش را جلوی در کشاند و در را باز کرد، بالتیمور را دید که با  پرستويي در مشتش که از سرما یخ زده بود، جلو در ایستاده  و ملتمسانه به چشمهای دکتر زل زده بود. دکتر با عصبانیت دستهایش را به کمر زد و با لحنی تند گفت: "بالتیمور نمی خوای بگی که واسه این پرنده اینجایی؟!" بالتیمور بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد، باز هم به چشمهای دکتر خیره شد، دکتر وقتی اوضاع را آنطور دید، از جلو در کنار رفت و گفت: "خیلی خوب! بیا تو ببینیم چی کار می تونیم انجام بدیم."

 چند ماه بعد، صبح یکشنبه بیست و یک آپریل وقتی خورشید یک روز بهاری را شروع می کرد، اهالی روستا در حالی که کالسکه ی حامل جسد بالتیمور را بدرقه می کردند که به کندی پیش می رفت، حیرت زده به آسمان چشم دوخته بودند که از شب گذشته برف گونه ی گل های مینیاتوری زرد و صورتی نرم نرم از آن جاری بود و همه جا را در حدود نیم متر پوشانده بود و سه مرد را مجبور کرده بود که با پارو راه را برای کالسکه بگشایند. وقتی هیئت سوگواری از کنار ساختمان شهرداری می گذشت، صدای پایکوبی از پشت درهای بسته ساختمان در روز تعطیل، همه را متعجب کرده بود؛ چیزی به گورستان نمانده بود که ناگهان همه ایستادند و متحیر به آنجا خیره شدند، دسته ی عظیم پرستوها آسمان گورستان را سیاه پوش کرده بودند و با جیغهای آهنگین خود، سکوت را می شکستند. وقتی مراسم خاکسپاری همزمان با بند آمدن بارش مینیاتوری ها تمام شد، پسرکی که دوان دوان به مردم نزدیک شد، فریاد زد: "عجله کنید! همین الان دوتا قطار نزدیک ایستگاه با هم برخورد کردند..."


پ.ن: اين داستان رو خيلي وقت پيش نوشتم، سعي كردم زياد تغييرش ندم.ميخوام ببينم فرق قلم اون موقع هام رو با الان در چي مي بينيد.


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت9:26توسط ترامونتانا |
کنعان
لوکیشن: داخل ماشین

کاراکترها بهرام رادان در نقش علی، افسانه بایگان در نقش آذر.

آذر: پس تو هم معماری؟

علی: نه بابا! می بینی که...من همون ۱۵ سال پیش که بچه ها ازدواج کردن دانشکده رو ول کردم!

آذر: چرا؟!

علی همونطور که دستش رو روی دهنش می ذاره از شیشه بیرون رو نیگاه می کنه و هیچی نمی گه...

موسیقی: صدای ویولن، ویولنسل، پیانو بالا میاد.کات

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فیلم فوق العاده ای بود.این صحنه جون آدم رو در میاره.مو رو تنم سیخ شد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت11:31توسط ترامونتانا |
سرگذشت یک الاغ نفهم
همه چیز با آتیش یه سیگار مونتانا روشن شد و با سوختن آینده ی یک کُره تموم!
سونوگرافی ماه ششم، یه جهش ژنی رو نشون میداد...

سه ماه بعد، فهميدند كه:
                                    "خرشون از کُره گی دم نداشت"

پ.ن: دیروز یه سگ دیدم که دم نداشت، یه معتاد هم نشسته بود و نازش می کرد.
+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت22:36توسط ترامونتانا |
برگشتيم؛ با هم!
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 

كاوشن: براي خواندن اين داستان بايد ابتدا اين رابخوانيد.

حتي يك دكتر هم ميتواند به بيماري خود شك كند و اين اتفاق درست وقتي براي من رخ داد كه منشيم گفت:‌ "آقاي دكتر بيمار بعدي"
همان جا بود كه من احساس كردم، بيماري تپش قلب مثل واگير به من منتقل شده، ليوان كريستاليم را پر از آب يخ كردم و تمام سرمايش را به وسيله ي دست به بدنم منتقل كردم و تا ته سر كشيدم؛ سرماي درون تازه آرامشي به من داده بود كه وارد اتاق شد! بدون توجه به دكور اتاق، بهت زده من را ورنداز كرد، طوري كه فكر كردم، نكند روپوش عاريه غير از اطوي كعج و معوج ايراد ديگري هم دارد، تلاش كردم تصنعي بودن لبخند را در پرده ي دندانهاي سفيد محو كنم. سبك جلو آمد و پس از گذاشتن پرونده پزشكي و دفترچه ي بيمه روي ميز، با متانتي خاص روي صندلي مخصوص بيمار جاي گرفت، طوري كه گويي صد سال آنجا نشسته بود.سعي كردم خطوط اطوي اشتباه روپوش عاريه را، كه از صبح پس از فرستادن روپوش خودم به خشك شوي مرا آزار مي داد، پنهان كنم. دفترچه اش را ورقي زدم ولي استرس كورم كرده بود، تنها چيزي كه ديدم دو كلمه بود: "نفيسه احمدي"براي اينكه سكوت طولاني آزارش ندهد گفتم: "خانم احمدي؟" و ادب حكم مي كرد تا سرم را براي اعتماد سازي بيمار بلند كنم، ولي سنگيني نگاه و ابهت وجودش، چاره اي جز خضوع نگذاشته بود. پس از مكثي كوتاه قاطع جواب داد:"بله" اما دوباره تلاش كردم سرماي اتاق را كم كنم و گفتم: "نفيسه خانم چه مشكلي دارند؟"
با حرفهاي شمرده و منتخب و حركات دست و سر كه هوش سرشارش را عيان مي كرد، سعي در توضيح علائم بيماريش داشت؛ تجربه ي طولانيم، محل هايي را كه وي نشان مي داد و من جرأت نمي كردم سر بلند كنم و ببينم، برايم آشكار مي كرد. اما به وضوح ناراحتي را از اينكه به اشاراتش براي توضيح توجه نداشتم، در صدايش حس مي كردم.
پس از توضيحاتش، تكاني به چرخهاي صندلي دادم و همزمان ميخواستم بگويم:" ميخواهم ضربان قلبتان را ببينم"، اما قطره اي آب ته گلويم، اجازه ي صحبت ندا د و احساس كردم اگر كلمه اي بگويم، حتما سرفه خواهم كرد؛ بنابراين با استفاده از جابه جا كردن گوشي دور گردنم سعي كردم به وي بفهمانم كه قصد چه كاري دارم. به دستور مغزش دكمه هاي بالايي مانتويش را در حالي كه با شرم نگاهش را از صورتم مي دزديد و به دستانم مي دوخت، گشود. خون از نوك انگشتانم مي گريخت تا از او دور شود! رنگ پوستم كاملا سفيد و گچ مانند بود.انگشتانم ميلرزيد و لحظه اي به اين فكر كردم كه خدايا، اگر كار به عملش بكشد، چگونه اين رعشه را ناكار كنم! مي خواستم تا مي توانم از تماس دستم با بدنش پرهيز كنم، اتفاقي كه هر روز روي دهها بيمار مي افتاد و بي توجه بودم؛ صداها نشان از تپش قلب مي دادند، اما اگر جاي بيمار بودم و اين استرس دكتر را مي ديدم، حتما تپش قلب كه هيچي انفلاكتوس تحويل مي گرفتم! نگاهم را به دفترچه دوخته بودم تا كنجكاوي باعث توجه به دكمه هاي بازش نشود، نياز به آزمايش و نوار قلب بود كه مطمئن شوم اين تپش مسري از من نيست.دستگاه نوار قلب سالم و سر حال بود، اما ترسيدم استرس، گندي غير قابل جبران به بار آورد و گفتم:"دستگاه خودم خراب است، فردا برويد بيمارستان برايتان انجام مي دهند."
ديگر كار تمام بود و مي توانستم تا فردا ديدار دوباره را به تاخير بيندازم.از يك طرف احساس راحتي داشتم و از طرفي، احساس غريب دلتنگي؛ به هر حال مدارك را دستش دادم و براي خداحافظي در جايم نيم خيزشدم، كه ناگهان با معصوميتي دوست داشتني و كودكانه گفت: "دکتر این نوار قلب گرفتن چه طوری است، یعنی شوک الکتریکی که به آدم وارد نمی کند؟"
مي خواستم اين همه معصوميت را در آغوش بگيرم و از طرفي سرما از بين رفته بود، ناخودآگاه لپ راستش را كشيدم و گفتم: "دختر اگه شوک بهت وارد کنیم که از دست میری!" از كار خودم شرمزده شدم و براي اينكه سريعتر اشتباه را سرپوش بگذارم در حالي كه از جايم بلند مي شدم گفتم: " نترس جانم، این همه تشکیلات کارشان ثبت کردن است. هیچی به شما وارد نمی شود، فقط همه ی جریانات الکتریکی ثبت می شود."
تا جلوي در همراهيش كردم و به احترام در را برايش گشودم، قبل از اينكه خارج شود پرسيد: "دکتر نوار قلب و آزمایش ها را کی بیاورم پیشتان؟"
فكري كردم و گفتم بهتر است فرصتي براي برنامه ريزي ديدار بعدي بگذارم، اما حس همدردي و نگراني احوالش دلم را فشرد و گفتم:" همین فردا بیاورید. خدا نگهدار." با لبخندي محو شد و من هاج و واج پشت در بسته به فردا فكر مي كردم.

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت21:50توسط ترامونتانا |
اینجا فعلا تعطیل است.

می رویم تا با هم بیائیم.

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت23:56توسط ترامونتانا |
چشمهاي سگ مشكي

كاوشن: قبل از خوندن داستان صداي اسپيكرتون رو تا آخر زياد كنيد!

ميون اون همه هالوژن و ريسه هايي كه به محض ورود به فروشگاه، از هستيشون مايه مي ذاشتن كه فقط يه ثانيه به اونا نگاه كنم، چشمهاي سگ مشكي اون بود كه توجه من رو به خودش جلب كرد، پوست سبزه و آفتاب ديده اش و موهاي مشكي كه هايلايت شرابي و خاكستري به وضوح روي دسته اي از موهاش كه چشم چپش رو پوشونده بود، ديده مي شد؛ به انضمام چشم و ابروي مشكي و كشيده اش كه فقط به من زل زده بودن، نشون مي داد بايد اهل جنوب شرق آسيا باشه؛ شايد يه دورگه ي تاهيتي كه به خاطر رگه ي ژاپنيش قدري پوستش نسبت به فيليپيني ها روشن تر و زردتر بود.
    از همون ابتدا كه وارد شدم، شايد خيلي قبل تر از ورود من! لبخند جذابي روي لباش بود و انگار منتظر ورود كسي باشه كه بهش زل بزنه، درست چشماي سگ مشكيش رو توي چشام دوخته بود، فقط تو چشام!
    اول كه متوجه نگاهش شدم، احساس بدي داشتم؛ دو، سه بار تصميم گرفتم كه اونجارو ترك كنم، ولي يه كم كه گذشت به نگاه هاش عادت كردم و كمي بعد احساس غرور وجودم رو پر كرد. سعي كردم يه گوشه پيدا كنم كه از زير تير نگاهش دور باشم تا بتونم خوب ورندازش كنم؛ پاهاي باريك و زيباش توي كفش هاي راحتي بدون پاشنه ي راه راه سرمه اي و زرشكي با زمينه ي سفيد آروم گرفته بود، ساق هاي براق و كشيده اش بويي از رنگ پوست سبزه ي صورت و دستهاش نبرده بود، دامن پف كرده اي كه روي لبه ي تورهاي چين دار سفيدش، يه مغزي آبي دوخته بودن، ابعاد پايين تنه اش رو از ديد پنهان مي كرد و از ذهن نه!
    پيرهن اندامي سفيدش كه با منجوق و مرواريدهاي آبي و صورتي به صورت مدور تزئين شده و روي سينه هاي متناسبش متمركز بود و در انتها به دامنش متصل مي شد، به وضوح تضاد كمر باريك و دامن پف پفي رو مشخص مي كرد. انگشتهاي باريك و ناخن هاي لاك نزده اش كه با كف دست كوچيكش متحد شده و مچ دست باركش رو چسبيده بودند، آدم رو ناخودآگاه به بوسيدن ترغيب ميكردند، وقتي صورت زيبا و وحشي و بدون آرايشش رو، مدهوش، به تماشا ايستاده بودم، متوجه شدم چشمهاي سگ مشكيش به من خيره شده و موذيانه لبخند مي زنه، شرم زده نگاهم رو دزديدم و خودمو مشغول چيزهايي كردم كه نمي ديدم.
    بعد از يه چرخ مختصر، تصميمم رو گرفتم و مصمم به طرفش راه افتادم، سعي كردم جوري وانمود كنم كه بدون اينكه بترسه، متوجه شه كه مي خوام باهاش حرف بزنم، اما درست وقتي كه نيم متر بيشتر باهاش فاصله نداشتم، متوجه شدم همچنان كه هنوز لبخند روي لب داره، ديگه به من زل نزده، يه آن احساس كردم كه خون داره رگ هاي مغزم رو منفجر مي كنه، سريع رد نگاهشو دنبال كردم و ديدم مرد فروشنده ي خوش هيكلي كه شلوار مشكي و پيرهن طوسي آستين كوتاه و كفش هاي ديپلمات تيپ رسمي اي بهش داده بوده، همونطور كه مشغول صحبت كردن با يه مشتري ديگه بود، به طرف ما اومد و من به اندازه ي تمام عمرم، احساس حسادت كردم، فروشنده بي توجه به من، كمر اون رو بغل زد و مثل پر كاهي اون رو كنار دستش روي زمين گذاشت و درست لحظه اي كه دست روي دامن چين دارش مي كشيد، نگاهش با نگاه بهت زده و خشمگين من برخورد كرد،بعد، با دستپاچگي در حالي كه به تته پته افتاده بود گفت:
    - آ...آقا...بازم از اين پيرهن داريم، به خاطر رنگ آبي مغزيهاشه كه من ميخوام از تن مانكن بدمش به مشتري...
هنوز چشمهاي سگ مشكيش به من زل زده بودند و لبهاش مهربانانه مي خنديد...

 


لافكاديو:All about the girl who came to stay!
پوينت: لينك دانلود موزيك متن قبلي وبلاگم رو به اسم Music 1 توي لينكهاي روزانم ميذارم، لينك دانلود موزيك جديد هم به اسم Music 2 همونجاست، ولي جفتشون رو 20Bit ميذارم كه راحت آپلود بشه، اما هيچي لذت 96kbps رو نداره!
+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت12:44توسط ترامونتانا |
Braveheart
امروز برای بار پنجم یا ششم واسه ویلیام والاس وقتی که کلاهخود رو از سر بروس برداشت بغض گرفتم و گریه کردم؛
البته نه فقط واسه ویلیام! دلم از دیشب بد گرفته بود، منم که خونه تنها، اساسی جو اشک ریختن و گریه زاری!
انگلیسی های سگ پدر!
 

 

 
+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت13:24توسط ترامونتانا |
تعبير خواب صبح

 

 

هواي دم كرده بد جوري خودش رو توي بينيم مي چپوند، نفسهام به زور بالا ميومد، طوري كه براي بالا اومدن بعديش بايد شرط ميبستي. لباس خيسم طوري به بدنم چسبيده بود كه انگار جزيي از پوستم بود. سگ سومي كه گردنش رو روي لبه ي دره گذاشته بودم و با پام پوزه اش رو فشار مي دادم تا حركت تيغ روي گردنش راحت تر انجام بشه، با خضوع چشاش رو بسته بود و صدايي ازش در نميومد؛ سگ هاي ديگر كه توي قفس چوبي روي سخره انتظار قصابي رو مي كشيدن، بي قرار پارس مي كردن. تيغ رو آروم روي گردن سگ حركت دادم، چند قطره خون غليظ به زور خودشون رو ته دره كشيدن و توي مه كه انتهاي دره رو نا معلوم مي كرد، گم شدند.
اما تيغ بعد از بريدن گردن دوتا سگ قبلي، حالا فقط به بريدن پوست سگ سوم اكتفا كرد و از بريدن گوشتش سر باز مي زد، ناگهان عرق سردي پشتم رو خيس كرد و صداي سگهاي توي قفس درون مجراي گوشم تيز شد و مخم رو خورد كرد؛ سعي كردم تيغ رو محكم تر و تند تر روي گردن سگ حركت بدم، اما بي فايده بود، سگ كه انگار متوجه موضوع شده بود، تيز چشاش رو باز كرد و سريع خودش رو از زير پاي من بيرون كشيد و به طرف من كه ترس وجودم رو تهي كرده بود، خيز برداشت، ناگهان زير پام خالي شد و در آغوش سگ به قعر دره سقوط كرديم...
"محمد! مامان! پاشو لنگه ظهره،‌ چقدر ميخوابي پسرم!"
چشامو كه وا كردم، مامان با قاب دستمال افتاده بود به جون شمعدونهاي قديمي و داشت تقريبا اونا رو مي سابيد. با صداي خفه اي كه سنگيني ده ساعت خواب رو به دوش مي كشيد، زير لب گفتم:
"صبح بخير"
دست از صيقل دادن كشيد، به طرف من برگشت و همونطور كه چشاي مهربونش برق مي زد و لبخند دو تا حفره ي خوشگل روي گونه هاش انداخته بود، گفت:
"صبح بخير گل پسر، پاشو ساعت ده شد، پاشو صبحونتو بخور، امروز من و دخترا خونه تكوني داريم، نهار با تو."
همونطور كه به سگ روي ميز تحرير زل زده بودم، انگار كه نشنيده باشم گفتم:
"مامان يه خواب بد ديدم!"
مامان كه از در اتاق بيرون مي رفت، گفت:
"خواب صبح تعبير نداره پسر جان"
پتو رو از روم كنار زدم، لبه ي تخت نشستم، همه ي تنم خيس عرق بود، با نوك انگشتام، جوري كه انگار چيز نجسي رو دست گرفته باشم، زير پيرهنم رو از بدنم جدا كردم و چندبار تكون دادم. از اتاق كه بيرون ميرفتم چشم افتاد به كارايي كه بايد پس فردا تحويل ميدادم و پولش رو دو هفته قبل سر تصادف ماشين پيش خور كرده بودم، ياد حرف بابا افتادم كه هر روز تكرار مي كرد:
"آخه اينم شد كار! سالي يه بار چهارتا طرح ميدن دستت، ميوفتي جلوي اين كامپيوتر، يه هفته چشات سرخ ميشه، آخر سر هم صد تومن كف دستت گذاشته، نذاشته خرج مي كني"
دوتا دكمه ي كولر رو با دوتا انگشت اشاره و وسطي فشار دادم و وارد دستشويي شدم. كولر خرت، خرتي كرد و بعد انگار با پتك بكوبن روي كانالش، تا..........ق، بعد فقط صداي جريان برق بود؛ دست و صورتمو كه آب مي زدم، صداي فرياد بابا اومد كه:
"خاموشش كن" و براي چهار يا پنجمين بار: "يه مرد مي خواد كه سرويسش كنه!"
صورتمو كه خشك كردم دكمه هاي كولر رو بالا دادم، وارد آشپزخونه شدم. روي ميز، دور و بر نونها و كره اي كه از هرم تابستون آب شده بود، چندتا مگس ضيافتي به پا كرده بودن؛ ظرف كره و مربا رو چپوندم توي يخچال و يه لقمه نون بيات كندم گذاشتم توي دهنم، هر چي جويدم، پايين نرفت، آخر سر با يه ليوان چايي مونده ي سرد، از شرش خلاص شدم.
تا ساعت دوازده غير از ديتيل ها و شيت بندي بقيه كار رو انجام داده بودم كه برق رفت و همه ي كار پريد، يكي زدم تو پيشونيم و يكي توكله ي كيس و بي توجه به مخاطب فحش دادم.
از جام كه بلند شدم، زير پيرهنم يك پارچه خيس بود، با عصبانيت درش آوردم و پرتش كردم گوشه ي اتاق!
جلوي در آشپزخونه يه لحظه به مگسهايي كه انگار كل دنياشون فقط دور ميز بود و همينطور ظرفهايي كه انتظارشسته شدن رو مي كشيدن و فنجان هاي قديمي كه مامان واسه سابيدن روي ميز چيده بود، خيره شدم؛ با اينكه عشق آشپزي داشتم ولي تنها كاري كه امروز حوصله انجامش رو نداشتم آشپزي بود. ظرف هاي توي ظرف شويي رو جلدي آب زدم و قابلمه ي پر ازآب رو گذاشتم روي گاز تا جوش بياد، دوتا سيب زميني گنده پوست گرفتم و واسه ته ديگ حلقه حلقه كردم؛ يه بسته ماكاروني از كابينت برداشتم، ولي هرچي زور زدم درش وا نشد؛ آخرش با چاقو يه خط وسطش انداختم و از لجم محكم كشيدم كه يه دفه كف آشپزخونه پر شد از دونه هاي ماكاروني، چشَم به در بود كه سر و كله ي مامان آفتابي نشه و حول حولكي دونه هاي ماكاروني رو از زمين جمع كردم و داخل قابلمه ي در حال جوش ريختم.
ماكاروني رو كه دم گذاشتم يه لحظه به دور و برم نگاه كردم، احساس كردم همه ي رطوبت دنيا توي آشپزخونست! به پهلوم دست كشيدم، خيس خيس بود.
يه بسته گوشت چرخ شده انداختم توي روغن داغ ماهيتابه و همونطور كه سرخ مي شد، سوياي خيس خورده رو قاطيش كردم و مشغول خورد كردن قارچها و هويجها و فلفل سبزها شدم، نگاهم اينور اونور ميچرخيد كه خورد به بسته ي مكعب مستطيل شكلي كه درش با چسب پهن محكم شده بود و روش نوشته بود:
"مرگ موش"
درست همون لحظه يه چاك عميق انگشت كوچيكه ي دست چپم رو غرق خون كرد و سوزشي كه تا نوك سرم پيش رفت، چند دقيقه دستم رو زير آب سرد گرفتم ولي فايده نداشت، آخرش يه چسب زخم گذاشتم، ولي باز هم از كنارش خون بيرون ميزد. بي توجه قارچها و هويجها و فلفل سبزها رو قاطي گوشتها كردم و همونطور كه تَف مي دادم، رب و ادويه رو اضافه كردم، كه دوباره چشم افتاد به بسته ي مرگ موش...
ميز رو كه چيدم، قبل از اينكه همه توي آشپزخونه حاضر بشن، يه چنگال برداشتم و به طرف ظرف ماكاروني كه يه حلقه قارچ وسط گوشتها و هويجها و فلفل سبزها چشمك مي زد، نشونه رفتم، ولي ياد موشي افتادم كه توي باغ بابا بزرگ با دهان نيمه باز به پشت افتاده بود و شكمش باد كرده بود و دستاش به آسمون؛ منم كه اون موقع 6سال بيشتر نداشتم از بابام پرسيده بودم :
"اين چشه؟"
"سم موش خورده"
پشيمون شدم و چنگال رو گذاشتم روي ميز. از آشپزخونه كه بيرون مي رفتم، مامان گفت:
"مگه خودت نمي خوري؟"
چشَم افتاد توي چشاي متعجب و هميشه خشمگين بابا، گفتم:
"نه صبح كره خوردم، حالم خوب نيس!"
روي تختم كه دراز مي كشيدم، صداي مامان ميومد كه از عيبهاي خوردن كره توي تابستون مي گفت؛ دستام رو زير سرم گذاشتم و استخونام رو كشيدم و توي روياي خرج كردن 500ميليون تومني كه از فروش خونه و ماشين و باغ بابا و خونه و مغازه هاي مامان دستم ميومد،فرو رفتم.
ساعت چهار بعد از ظهر، وقتي از خواب بيدار شدم، مريم روي تختش با دهان نيمه باز خوابيده بود، نا خودآگاه موش توي باغ جلو چشام اومد، احساس گشنگي عجيبي داشتم، به آشپزخونه رفتم، مامانم مشغول شستن قاب دستمال هاي كثيف بود، در يخچال رو وا كردم، ظرف ماكاروني رو بيرون آوردم و روي گاز گذاشتم، دنبال كبريت مي گشتم كه چشم خورد به بسته ي مرگ موش؛ هنوز چسب پهن كه درش رو محكم كرده بود، روي جعبه برق مي زد.



لافكاديو رفتن مسافرت! ما هم يه هفته ميريم! زت زياد!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت14:43توسط ترامونتانا |
و اينك آخرالزمان

جلد قهوه اي انجيل كهنه ي هديه ي شخص اسقف را كه بر اثر فرسايش زياد، چيزي از صليب حك شده بر آن باقي نبود، با انگشتان شسدش نوازش كرد و در آغوش فشرد، سپس دوباره به خواندن دعاهايي مشغول شد، كه از طلوع آفتاب پنج ساعت به طور مداوم خوانده بود. هر از چند گاهي هراسان، گويي چيزي را گم كرده باشد، چشمهايش را مي گشود و با دستپاچگي يقه اش را براي يافتن صليب نقره اي مي كاوييد، آنگاه آنرا نوازش مي كرد و تا نزديك لبها مي برد و پس از نهادن  بوسه اي بر آن به آرامي در يقه اش فرو مي برد و سريع صليب مي كشيد، دوباره چشمهايش را مي بست و آب دهان خشكش را به سختي قورت مي داد و لب هاي ترك خورده اش را كه خون بر آنها لخته بود، تر مي كرد و دوباره ادامه ي دعاهايش. چهل و پنج دقيقه ي ديگر به همين منوال گذشت، كه ناگهان همه جا روشن شد و بعد آسمان غريد و زمين به شدت لرزيد؛ بي آنكه سرش را بجنباند، چشمهايش را رو به آسمان گرداند، ابرهاي كبود، هواي لطيف بهاري را دلگير كرده بودند. از زير درخت اكاليپتوس پر شاخ و برگ بلند شد و بريده بريده از تپه پايين آمد، و همچنان كه انجيل را در بغل مي فشرد، در امتداد جاده ي مستقيمي كه دشت پهناور را دو نيم ميكرد، روان شد؛ باد بهاري كه از روي علف هاي سبز بلند  دشت بر مي خاست و قطرات شبنم را به همراه داشت، عرق سردي بر بدنش نشاند.

چند دقيقه بعد همچنان كه صداي موتور شورلت شش سيلندر را كه هر لحظه زودتر از آنچه انتظار مي رفت، نزديك مي شد، گوشش را مي آزرد، بي توجه زير لب دعا مي خواند، شورلت كرم رنگ پلاك برلين در يك لحظه كشيش جوان را از جا بلند كرد، لحظه اي بعد كشيش درحالي كه گردنش به طرز عجيبي پيچيده بود و خون از گوشهايش جاري بود و قطعه اي گوشت سياه رنگ از بيني اش بيرون زده بود، روي زمين ولو شد.

صداي ترمز شديد روي آسفالت مرطوب و نور قرمز چراغهاي ترمز، بعد لحظه اي سكوت و سپس سر گاز شورلت، و بعد از آن تيك آف با دود غليظ، آخرين چيزهايي بود كه كشيش جوان ديد و شنيد.

چند سال بعد* وقتي صهيونيستها زير هيبت ستاره ي داوود تحت امپراطوري زايون كبير كه چيزي به فتح كامل جهان برايش باقي نبود، وارد روستاي وَلفزبِرگ در نزديكي هانَووِر شدند، و همه ي زنان و مردان و بچه هاي آلماني الاصل را در كليسايي كه پس از مرگ فجيع كشيش اشتين، به مخروبه اي تبديل شده بود، از آلت و سينه ها آويختند، يا پوستشان را زنده زنده كندند، پس از ريختن كاه در آن دوباره بر تنشان پوشاندند يا با تلمبه هاي غول پيكر آنقدر آب به شكمشان بستند تا تركيدند؛ هيچ كس! هيچ كس نه دعايي به ياد آورد و نه صليبي كشيد و نه مسيح و مريم مقدس را ياد كرد.

از وقتي كشيش اشتين مرده بود، كسي به ياد خدا نبود.


 

* هنوز كسي از زمان ظهور زايون خبر ندارد.


رو نوشت:

- آقاي دكتر محمود احمدي نژاد

- آقاي ايهود اولمرت

پ.ن: يه عده از آقاي رئيس جمهوردفاع كردن يه عده هم از رژيم صهيونيستي، ما هم گفتيم Middleman باشيم!


لافكاديو:

God is NOWHERE: God is Now Here or God is No Where!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت9:30توسط ترامونتانا |
توطئه ی سبز

مجبور شدم به يه بوسه ي شيرين كوچولوي نخودي، توي اتاق خوابم با ديوارهاي آبي و پرده هاي طوسي و نور نارنجي آباژور گوشه ي اتاق، وقتي كه دوتايي پايين تخت نشسته بوديم، بسنده كنم، تا اون بلند شه و موهاي مشكي لختشو كه بلندترين تار اون 76سانتيمتر بود رو با دستاي ظريفش از پشت جمع كنه و تا ميتونه اونارو بالا بياره و بعد از اينكه از توي كش ردشون كرد، دو دسته كنه و محكم بكشه كه به اندازه ي كافي سفت بشه و لبخند رضايت رو روي لبهاي من ببينه، بعد در حالي كه مانتوي زمينه ي سبزش رو با شال زرد پوشيده بود و در رو پشت سرش مي بست، انگشتاشو با ناخوناي لاك مشكي زده، به عنوان خداحافظي ريز تكون بده؛ تا من بتونم توي سكوت به تختم تكيه بدم و موبايلمو بر دارم و مرحله ي 43 بازي كيوبيس پازل رو روي لِوِل هارد با آرامش بازي كنم.

 

لافكاديو: آي لاو نات ماي هاني دِ لِس، بات گِيم مُر...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت13:8توسط ترامونتانا |
تولدت مبارك!

هديه ي سال نو

 

وقتي دست خالي وارد اتاق شد، دلا اولين هق هق هاي خودش رو سر داد؛ بعد از ششمين سالگرد ازدواجشان، اين اولين باري بود كه جيمز روز تولد دلا دست خالي به خونه اومده بود و دلا بي آنكه بخواهد، غم فراموشي تولدش رو كوهي از غم شمرده بود و حالا زار زار گريه مي كرد. جيمز بي توجه به ناراحتي دلا كت مندرسش رو روي كاناپه وسط اتاق پرت كرد و با بي حوصلگي در حالي كه به طرف يخچال مي رفت گفت: "عزيزم! پاشو شامو گرم كن، نمي تونم گريتو تحمل كنم!" دلا مثل آتشي كه بنزين رويش ريخته باشند، گر گرفتو بلندتر گريه كرد؛ جيمز پس از اينكه نصف شيشه ي آب رو يك نفس سر كشيده بود و اونو سر جاش گذاشته بود،خودش رو روي كاناپه ولو كرد و دكمه ي پاور ريموت تلويزيون رو فشار داد. بي توجه به برنامه ها، چندتا شبكه رو عوض كرد و وقتي ديد دلا نمي خواد زار زدن رو كه حالا به عر زدن بي شباهت نبود قطع كنه، از جاش بلند شد و به طرف دلا رفت كه روي صندلي گوشه ي اتاق نشسته بود و پاهاشو ستون دستاش كه صورتشو پوشونده بودن، كرده بود. با دست چپ چونه ي دلا رو نوازش كرد و با صدايي كه فقط خودشون مي شنيدن گفت: "عزيزم منو بابت اين كار ببخش، ولي مثل اينكه تو اصلا حالت خوش نيست..." و قبل از اينكه حرفش تموم بشه، با دست راست محكم توي صورتش كوبيد، طوري كه دلا پرت شد و به ديوار خورد و صندلي رويش افتاد، حالا دلا نه به خاطر فراموشي تولدش بلكه به خاطر اينكه جيمز بدون پرسيدن دليل گريه اش اونو زده بود، بلندتر گريه مي كرد؛ جيمز همينطور كه فرياد مي زد :"بس كن عزيزم!" با نوك پا به شدت به پهلوي دلا مي زد، اما باز هم افاقه نكرد؛ اونوقت موهاي طلائي دلا رو كه پس از گذشت سه سال از غارت مادام سوفيا، تقريبا به كمرش مي رسيد، توي مشتش گرفت و در حالي كه دلا از درد فرياد مي كشيد،‌اونو تا جلوي در روي زمين كشيد و وقتي سرش رو لاي در گذاشت، سه چهار بار محكم درو بست، بعد از اون به طرف صندلي گوشه ي اتاق رفت و اونو برداشت و بالاي سرش برد و به طرف در دويدو فرياد زد: "لال شو...!" و درست در همون لحظه صندلي رو پايين آورد و به كمر دلا كه سعي مي كرد روي پاهاش بايستد كوبيد.

          وقتي جيمز دلا را ديد كه روي زمين ولو شده بود و ديگر صدايي ازش بيرون نميومد و تكه هاي صندلي چوبي كه اطرافش پراكنده بود، روي كاناپه نشست و سرش رو بين دستاش گرفت، وقتي دلا بهوش اومد، دوباره شروع به گريه كرد، بي آنكه بداند جيمز به خاطر اينكه حقوقش چهار ماه عقب افتاده و نتوانسته براي دلا كادوي تولد بخرد، ناراحت است...

 

لافكاديو: گاهي آدم با گريه خودشو آروم مي كنه ولي گاهي وقتها نياز داره كه يه چيزيو خورد كنه!

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت0:0توسط ترامونتانا |
بعد از ظهر سگي

وقتي مورچه تمام زورشو براي گاز گرفتن گردن دختر جمع كرد، اون همه ي اتفاقاتي رو كه از ساعت 12 ظهر تا الان رخ داده بود، جلوي چشاش ديد:

 اولين بد شانسي وقتي اتفاق افتاد كه "هيچ قنادي لعنتي اون دور و بر نبود" دومي وقتي بود كه قنادي كه پيدا شد، فقط نصف شيريني كه دختر مي خواست رو داشت؛ بعد از اون پياده روي با اعمال شاقه بود كه خورشيد ماه تيرهم ملاتشو زياد كرده بود! بدشانسي بعدي زماني بود كه پيرمردي براي قرص گياهي يبوست گدايي مي كرد، و دوستش با بي رحمي يه جوك واسش ساخته بود و درست همون موقع پيرمرد وردي زير لب خونده بود و با اينكه هيچ كدوم چيزي نشنيده بودن ولي دل دختر واسه پيرمرد سوخته بود! قنادي بعدي كه توي آخرين نقطه ي مسيرشون بود و دختر رو مجبور به خريدن شيريني كه نمي خواست مي كرد، يه بد شانسي ديگه به حساب ميومد؛ بعلاوه ي خوردن بستي كه با باقيمونده ي پولش خريده بود با ترس اينكه‌ "نكنه يكي از آشناهامون ما دو تا را با هم اينجا ببينه!" آخرش هم حمله ي مورچه ها به جعبه ي شيريني و بيرون كشيدن دونه دونه ي اونا با انگشت، كه نهايتاً يكي از مورچه ها خودشو توي سوراخ هاي شيريني دانماركي مخفي كرده بود.

حالا دختر در حالي كه روي زمين دراز شده بود، بدن بي جان پدرش رو ديد، در حالي كه قلبش بيرون از سينه اش افتاده بود و برادرش در حالي كه قطعه قطعه شده بود و صورت خون آلود مادرش را در حالي كه هنوز همان لبخند مهربان را وقتي كه گفت: "واي عزيزم! از كجا مي دونستي كه من كيك فانتزي دوس دارم".

اما تا دختر به خودش اومده بود تا بگه كه: "اون كيك نيست، بلكه مورچه ايه كه با خوردن همه ي شيرينيها اينقدر شده" ديگه خيلي دير شده بود؛ چون مورچه به محض بيرون اومدن، كلك همه رو كنده بود و حالا روي دختر چنبره زده بود تا با دندوناي نيشش خرخره ي دختر رو بجود! دختر نااميدانه صورتشو برگردوند تا صحنه ي مرگش را به چشم نبيند، در همين لحظه چشمش به مادربزرگ نيمه جانش افتاد كه هميشه همه چيز به وي الهام ميشد! مادربزرگ در آخرين لحظات عمرش رو به دختر گفت: "نبايد دل پيرها رو بشكوني"

وقتي دختر متوجه موضوع شد و وردي كه پيرمرد خونده بود، صورتشو رو به مورچه كرد تا بهش بفهمونه اين كار دوستش بوده ولي...فيش...خون همه جا رو پوشوند!

-------------------------------------------------------------------------------- 

  لافكاديو: سه تا مورچه پشت سر هم مي رفتن؛ اولي ميگه پشت سر من دو تا مورچه است، دومي ميگه پشت سر من يه مورچه است؛ سومي ميگه پشت سر من دوتا مورچه است؛ به نظر شما چطور پشت سر سومي دوتا مورچه بوده؟

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت10:38توسط ترامونتانا |