گَس، بین ترش و شیرین است، اما این تلخ و شیرین بود؛ مزه ی بادام کوهی یا هسته ی هلوی پاییز که آدم را یاد تلخی شربت اکسپکتورانت می اندازد از پس ساختن آدم برفی، توی سرمای اولین برف زمستان که سر درد پس کله اش هیچ وقت تجربه نمی شود تا اولین برف زمستان سال بعد را از دست دهد...
سرش را تکان داد که صدای سکوت را از آن بیرون کند، اما فقط باعث شد، تمام احشام داخلش، تالاپ تولوپ دیوار جمجمه اش را به صدا درآورد، دور بگیرد و ستون فقراتش را تا نوک انگشت شصت پا برقصاند. انگار مغزش کوچک شده بود و مخچه اش حذف؛ مثل یک گردوی پوچ!
اما پوچ نبود، پُر: پُر از شور، حس، حکمت، زندگی،پُر از چیزی که دزدیده بود از زندگی و زندگی از آن موقع کُپ مانده بود؛ همین روزها یحتمل می آیند و کت بسته می برند و می پرسند: "آآآآآی! این همه خوبی برایت زیاد نیست؟ بار امانت بَسَت نبود؟"
اما ارزشش را داشت، با همه ی تلخی هاش، مثل شیرینی نفس عمیق دختر بچه ی 7ساله، وقتی طاق باز روی سبزه های بهاره پهن شده باشد و هیبت اسب سفیدی را لا به لای ابری دنبال می کند؛ حتی اگر گوشش توی دست مامان تاب بردارد، که چرا پیراهن آبی خوشگلت را سبز کرده ای! یا یک اُردنگی آب نکشیده، به خاطر شیرینی خنده های ریز وقتِ خوابِ بعد از ظهرِ بابا.
می ترسید، از صدای تیز سکوت که با نوک فولادیش مرز ثانیه ها را ویران می کرد؛ می ترسید که بر خیزد و ببیند همه اش توهم بود، ببیند فقط رویا بود، خواب خوش بعد از اذانِ سحرِ رمضان. می ترسید این صدا اجماع جوارحش را بر هم ریزد؛ مثل جسدی که ذره ذره آوندهای درختی را بالا روند و توی یک روز پاییزی بشوند خنده ی دختر عقرب که آن سیب سرخ را از دست دلدارش گرفته باشد.
اما ارزشش را داشت، هیچ کس نتوانسته بود آن را در دست بگیرد، چون خزه هایش آن را فررار کرده بودند؛ او تنها کسی بود که با طرحی حساب شده خزه های دورش را نازیده بود که وقتی پا بر آن می گذارد، نلغزد درون خروشان زندگی و بی آنکه چشم در چشم پریان دریایی بیندازد که با نوای هوسناکشان نامش را می خواندند و پستان های گردشان هوش از سرش می بردند و گیسوان طلائیشان برق از دیده، شیشه ی عمرش را از لای تار های عنکبوتی شکل، بیرون کشیده بود؛ تارهایی که خودِ شیشه ی عمر، با آرزوهایش تنیده بود و در آنها گیر افتاده، منتظر منجی. درست همان لحظه، شماته ی ساعت ها روی ساعت صفر، لمس ماندند و همه ی چند میلیارد انسانِ روی زمین بعلاوه ی چند صد میلیارد موجود زنده، نفس در شش ها حبس کردند، که باکر بماند آن لحظه.
این همه دردِ شیرین را تحمل می کرد مثل گاوی که نیش عقرب خورده که خواب به چشمانش نیاید و همچنان سرپا ایستاده بیرون از پناهگاهی که با عقرب ساخته اند و حرمتِ عظمتش، او را مبهوت داشته و اذن دخول نمیابد.
آنقدر خوبی درونش بود، آنقدر پاکی، آنقدر انتها و بی انتهایی، که حتی اگر توهم هم بود، ارزشش را داشت؛
اگر توانش را داشت...
پ.ن۱: اگه بدونید چه آکواریومی راه انداختم.خودم تو کفش موندم!
پ.ن۲: میدونید رسیدن به معشوق معنی وصل نمیده؟
بعدش فرمودند که یه اثر دیگه هم بفرستم.
حالا کمک!
هر کی وقت داشت این داستان های من رو یه مروری بکنه غیر از "و اینک آخر الزمان" یکی ۲تا از قشنگ هاش رو به من بگه واسه این فراخوان هه بفرستم.
قبلا از همکاری شما کمال تشکر را دارم!

