تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
زنده به گور!

دوستان نویسنده داستان مورد نظر، جناب صادق هدایت و داستان زنده به گور بود که احتمالا هیچ شباهتی نداشت که کسی بتونه حدس بزنه.غیر از دوست خوبمون لیلا.

خوب دستشون درد نکنه.حالا اومدم عرض کنم به خدمتتون که این مادر کامپیوترم معیوب شده. ما یه غلطی کردیم این مارک رو به توصیه دوستان چند سال پیش خریدیم.تا حالا ۱بار گارانتی تعویض بهش خورده و الان دومین باره که خراب شده و داریم میبریم گارانتی! و معلوم نیست که کی برگرده. پس تا یه اینترنت گیر بیارم شرمندتونم.


پ.ن۱: وقتی قبلا یه مارکی خریدی و ازش راضی بودی بار دوم نمی خواد تجدد گرا بشی بری سراغ یه مارک جدید!

پ.ن۲: اسم نمیبرم که تبلیغ و ضد تبلیغ نشه!

پ.ن۳: الان دارم با کامپوتر خودم کار می کنم نه اینکه کار نکنه ولی این مشکل مجبورم می کنه که کامپیوتر رو ۲،۳بار ری استارت کنم تا بالا بیاد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت12:50توسط ترامونتانا |
رابینسون کروزوئه هه!

ضعف کرده ام، دهانم خشک است ، داغ، خسته، بی جان، سرم زق می زند، هرز می روم انگار؛ خط هایی که روی دیواره ی صخره ای ِ غار کشیده ام، زبان در می آورند برایم. دنبال مشابه میان دسته های هفت تایی که هفته را نشان می دهند می گردم، بیفایده! کار بی فایده. وقتم را هدر می دهم؛ وقتی که به هیچ دردی نمی خورد. پنج سال. مثل اینکه سی صدسال گذشته باشد، که بعد از پنج سال ساعت جیبی تقویم دارم از کار افتاده بود. بعد از پنج سال زندگی در جزیره ای که جاندار عاقلی در آن نبود... انسانی، گرگی، میمونی؛ درخت هست تا دلت بخواهد، موز، نارگیل. انگار همه ی رویاهای کودکیت. همیشه یاد داستان های دریانوردانی می افتم که مثل من افتاده بودند توی یکی از این لامصب ها: آخرش گنج پیدا می کنی، یک کشتی می آید و پیدایت می کند و باقی عمر... . همین من را امیدوار می کرد. همین امید مسخره که بیست و پنج سال مرا این جا زنده به گور کرده بود.

غار بوی نم می دهد، اضمحال، کوری، بوی بدبختی، غرق می شوم درون تنهاییم؛ یک چیزی توی سرم گُر میگرد: تو نباید اینجا می بودی. حقت نبود سوار آن کشتی می شدی. نباید از کشور فراریت می دادند. نباید به دنیا می آمدی. حق زندگی را نمی خواهی... این افکار آزارم می دهد.

یک ساعت نشده کل جزیره را گشته ام، سنگ چینی که دور چشمه ی وسط جزیره چیده بودم و هفته ی پیش ویران کردم، باتلاق با آن نی های سبز مسخره، تمشک های پای تپه، پرچم روی تپه که هفته پیش شکستم، سرم پر بود از امید. اما حالا چی! پرچم را شکستم. بزم را کشتم. مرغ هایم را سر کندم و انداختم جلوی سگ. سگ دوبرمنم رو که از تولگی هم صحبت و هم سلولی ام بود دوتا سیلی زدم. حالم را فهمید بد بخت. رفت گم و گور شد این یک هفته و صبح بود که دیدم برگشته. بد مصب وفا دارد مثل این زندگی نکبت، که چسبیده به من و ول نمی کند.

یکشنبه صبح بود که رفتم توی حفره آب گیر ساحل خوابیدم که آب بالا بیاید و به بالای صخره ها گیر کنم و جان بِکَنم. سه بطری که هفت سال پیش روی برگ نامه نوشته بودم و داخل آنها به آب انداخته بودم، توی صخره قوس می خورد. آب که بالا آمد، می کوبیدم به صخره. سرم درد می کرد، پایم، دستم، سینه ام می گرفت، گلویم شور. صبح که چشم باز کردم، سگ بی صاحاب صورتم را میلیسید. همان روز بود که همه چیز را نابود کردم که نباشد امید، که دل بکنم از این زندگی سگی و بمیرم. اما سگ تر از جان، الآن توی این جزیره ی نکبتی راه می روم. خسته شدم از این آبی بیکران که گاهی برای دلتنگی من سبز می شود، نمی داند اینجا همه چیز سبز است. خسته شدم از سبز هم، از زردی ماسه های آفتاب گرفته ی ساحل شرقی، از ماهی های آتشین زیر مرجان ها، از نارنجی این غروب بدترکیب که صبحش را با من شب می کند و شب معلوم نیست هم خوابه ی کدام ستاره است. از این طوطی های رنگارنگ با آن منقارهای گنده که پُرند از خنده های مسخره؛ اصلا از این افکار سیاه و سفید، چرکینِ، دردناک، ابلق. صدای  سوت کشتی می آید. 25 سال کشتی ای از اینجا عبور نکرده بود، این چند دقیقه هم روش. طنابی که سرش را حلقه کرده ام بر می دارم و از تپه بالا می روم. به طرف آن اکالیپتوس روی تپه...


پ.ن 1: این داستان میشه گفت یه تقلید کامله! البته نه اینکه کپی کرده باشم ولی چند وقته پیش خونده بودم، این ایده به ذهنم رسید که متقارن شده با احوالم. میشه گفت ساختار، چهار چوب کلی، قلم و حتی موضوع مطابق شده. حالا می خوام بدونم کیا این داستان رو خوندن و می تونن مطابقت بدن و اسم اون داستان یا نویسندش رو واسم بگن. چون سبک تقلیدیه اگه اسم داستان رو هم ندونید می تونید نویسندش رو بشناسید. بنابراین نظراتون رو چند روز تائید نمی کنم ولی بهتون می گم که درست گفتید یا نه. منتظرم.

پ.ن 2: خیلی وقت بود این وبلاگ از موضوع اصلیش که داستان بود دور افتاده بود. دلم تنگ شده بود (بود!)

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت21:11توسط ترامونتانا |