تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
حق

وحشی تر از آن که فریاد رامم کند؛ رامتر از آن که فریاد بزنم. جوش و خروشی که می خورد ذره، ذره. بالا می آید تا سر انگشتانم، راه نمی یابد و برمیگردد، دوباره می خزد و حجم می گیرد و بی جرم، وجودش را از شرارت چشمانم، خدنگی بر کمان ابروانم پرتاب می کند و باز آرام نمی گیرد، نیش می شود و از نوک زبانم، زخم بر حبابتان می انگارد و نمی بخشید، با اینکه انسانید، ولی نسی نمی کنید...

          بُهتغرق در هستی مان، هجوم ثانیه ها را می پذیرم، بی آنکه دست بشویم از رنگ زدنِ وهم ِ شیرین ِ دیگران، حبوط می کنم به آدمیت. آدم! این آدم کیست؟ کیست که مرا انداخت در این جنگل که قانونی ندارد، نه قانون جنگلی هم که اگر بود، نمی خوردیم هم جنس خود را؛ بلعیدم! بلعیدم وجودت را، هضم نشد حتی ذره ای از دانه دانه های ذهنت که خیس می خورَد، حجم می گیرد و متبلور می شود از الماسه های اشکهایت. رنگ می بازد حق، وقتی نمی فهمم که کدام سزاواری را شایسته بودم که بشوم خلیفه! کدام خلیفه؟ کدام حق؟ نه می خواهم زمینی را که مدیون مخلوقاتش باشم که به غفلت نخورم آن ها را، نه وجودی که شرمنده ی چیزی شوم که چون ندارم توان هضم حضورش را، پس ندارم حق لمس خدایی که دوستش دارم و به او عشق می ورزم. این کدام حق است که مرا انداخته ای اینجا تنها ؟! چه حقیست که حتی دوستش ندارم ؟! حق وجود ؟! کدام وجود که باید اجتماعیش کنم؟ اجتماعی که می دزدد وجودم را، هستی ام را عمر و نَفَس و نیمه ام را؛ و بی معنی می کند همه ی مِهرم را.

          آی آدم ها نفرینم کنید، نابودم کنید، نیستم کنید، کاش نبودم تا نمی خواستم نابودی تک تکتان را. نمی خواستم تا دنیا بچرخد فقط برای من.

من اینگونه پست و حقیر و کوچکم...

زبانه می کشند این شعله ها که مدیدیست شکنجه می کنند کرانه های هستی ام را، تا گُر بگیرد از درون و گدازه هایش پوچ بگماند کلام همه ی خدایان و پیامبرانشان را که تن ساییدند به مهر مردمی که پس از قرن ها همچو من به صلیب کشیدند چه خودشان، چه زنده بگورانی که متعهد به زمین، به سان شال سبزانی به گردن، ندا و سهراب شدند...

نمی خواهم، نمی خواهم این حقوقی را که پراکنده اید دور کودکی که هاج و واج می نگرد و بازیچه ها را نشانش می دهید و بر آنها اصرار می ورزید که "این حق توست" " این ریشه ی توست" ... نه حرفی دارم، نه حقی بر شما، نه وصیتی. جانم را بردارید و فراموش کنید و به آیندگان هم نگویید.جسمم را هم نیست کنید تا پایی به پای دیدارم آزرده نگردد...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت17:38توسط ترامونتانا |