تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
آه!

آنچه با شاملو کرد را نفهمیدم؛

اما آنچه با من کرد این بود:

 آیدا،

زندگیم را رنگ کرد و دنیا را برایم بی رنگ...


پ.ن 1: به مولا نمی تونم؛ کاری بکن، التماست می کنم.

پ.ن 2: نیستم، بی لطفم، نامرد، بی احساس، فراموش کار، نارفیق؛ ولی در کنار شما بزرگانِ بخشنده.

پ.ن 3: Standing on The Outside of Your Shelter by Shel Silver Stein

پ.ن 4: قشنگی خرداد کمتر از اردی بهشت نبود، کافیه حس کنی.

پ.ن 5: کادو تولدم یه سمندر بود، با اینکه اولش ازش می ترسیدم، ولی این اواخر شده بود همه چیزم، دنیام، محرم رازم، همه چیزو میدیدو به هیچ کس هیچی نگفت، تا اینکه دلش از همه غصه هام ترکید و چند روز پیش 21 خرداد از قفس تنش فرار کرد.

خاکش کردیم. پارک هنرمندان، همه ی عاشقانه های عمو شلبی رو هم رو قبرش خوندیم.

حالا، هروقت رفتید پارک هنرمندان و حال داشتید، سر قبرش برید و فاتحه که نه، یه بیت شعر براش بخونید؛ آدرسش هم اینه:

می خواستم پارک ساعی خاکش کنم که به خاطر اوضاع اونروز، نمی شد به خیابون ولیعصر نزدیک شد.به همین خاطر رفتیم پارک هنرمندان، از در شرقی که به طرف خیابون مفتحِه که وارد شدی، مستقیم به سمت مجسمه بز که میری، بعد از ساختمون دسشویی، یه میز شطرنج هس که کنارش یه درخت بیدمجنون بزرگه، پای اون درخت خاک شده،بالای قبرش هم رو تنه ی درخت یه زخم کوچولو گذاشتم که درخته واسش اشک بریزه.

پ.ن 6: آهای اونایی که این روزای تهرون رو نمی بینید، دارن به هموطنامون بد می کنن. نمی دونید با ناموس مردم که ناموس هممونه چیکار می کنن، یزید با زینب نکرده مطمئناً!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت20:14توسط ترامونتانا |
هميشه اردي بهشت...
دوست خوبم قاصدي از بهشت دوباره حسابي شرمندم كردن و اين مطلب رو واسم نوشتن:

آنقدر بنویس و با صدای بلند بخوان تا بیاموزی چگونه خش صدایت را پنهان کنی آن هنگام که چشمانت گرم می شود و دلت خالی .

تو مختاری که سیاهه هایت را با خود ببری ولی یادت باشد که دفتری نو بخری و از سر سطر بنویسی :

"آیا آدمها آن آب آرامش بخش را که طعمی گس تر از هر حسرتی دارد به هیچ خواهند داشت ؟
ولی تو بدان آسمان که آبی می شود آغاز اردی بهشت است و زمان بهشتی شدن ."


پ.ن1:‌  مي بخشيد اين روزا تهران نيستم. مسافر داشتم بايد ميومدم. اگه دير به بلاگهاتون سر زدم عذر مي خوام.

پ.ن2: ممنون از قاصد. براي همه ي مطالب و همه ي همدردي ها.

پ.ن3:‌ دلم براش تنگ شده، مي دونم نمي دونه چقدر،‌ الان عصباني مي شه دوباره...

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت12:43توسط ترامونتانا |