تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
ناگفته هاي سال

به اين ميگن يه دوست خوب. هميشه به ياري بي مطلبي من ميرسه. بازم يه مطلب از قاصدي از بهشت:


هزاران کلمه نگفتم بي آنکه تو بداني من با سکوتم هر شب در آغوشت فرياد مي زنم، حتي مي گريم بي اشک، در پس لبخند و تو حتي لرزش غم را بر بدنم حس نمي کني .

هر روزم شب مي شد، به اميد اينکه آنگاه که خورشيد مي رود تا ماه در آيد، تو باشي نور مهتاب در دل تاريک من . ولي افسوس که باز هم تو بدون ديدن من مي خوابي و نگاه خسته من مي شود تيري بر صورت بي تفاوتت که هيچ زخمي بر قلبت نمي زند و لمسهاي من مي ماند بي اثر.

امسال هم همچون سالهاي پيش گذشت بي آنکه نگاهمان در هم گم شود، ولي باز هم من تو را چشم در راهم شباهنگام .


پ.ن1:

عشق يک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر مي‌کنم

با اينا خستگي‌مو در مي‌کنم


پ.ن2: فقط ميگم سالتون پر از عشق و نيروي اميد باشه...

پ.ن3: سعي كردم تا اونجا كه مي تونم ديرتر آپ كنم كه به لحظه ي تحويل سال نزديكتر باشه.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:30توسط ترامونتانا |
فصل دوم

خب، اینگونه است دیگر! که وقتی تو خوابی، اینطور است که می گویی دیوانه ام؛

وقتی نه گونه ایست، برای گونه گذاشتن، نه مردمک هایی که زیر معصومیت پلک ها می رقصند در خواب، نه گوشی که نشنود زمزمه هایم را در رویا، نه موهایی که دریده شوند لا به لای انگشتان، نه حتی انگشتان کلافه ی دست ها، از شرارت بوسه ها.

اینطور است که فکر می کنی به اشک هایی که شانه ای را شور کرد، غرق شادی وصل در عزای شور فراق؛ یا 742 پله ای که آسمان را دور کرد و اکالیپتوس پیر و دکه ی روزنامه فروشی را حجیم تر. مثل هزاران پله ای که شریعتی را به اندیشه رساند و امان پیرزن را برید، وقتی "ژانگولر" سر چهار راه "قصر" دلواپس سرباز شد که دستانش را هاه! می کرد، تا قلب زلیخاه را بیشتر بگدازد، وقتی ریخته نشد و پیموده نشد و بی آنکه امانی را ببرد، دلواپس هم نشد.

همه ی اینها در شبی که حرف هایی که نباید بزنی، می زنی! اس ام اس هایی که دوست داری بنویسی، نمی فرستی.

آه چقدر مسخره می شود عشق، مثل این نوشته ، وقتی درک نشود. وقتی حوصله نداری بشماری چندبار این کلمه ی "وقتی" را به کار برده ای.

مادر چشم به راه است و تو دلتنگ؛ دلتنگ وصالی که گفته اند فراقش خوش تر. دلتنگ هزار کلمه ی در گوشی، هزار بوسه که نلرزاند، هزار شبگیری، که می گویند، غنیمت هایش ناشماری دل است، که غارت کردند و ورق زدند و در گنجه ی هزار دل کشتند و باز نطفه بست به امید...

این امید چیست؟ این امید چیست که هزار خاطره ی نداشته را به فردا می سپارد؟

چرا باید یکی نباشیم؟ نه یک دل؛ یک آدم، یک مرگ، یک حیات، یا اصلا یک خدا؟ آنگاه دیگر نه غم فراقی بود، نه جرقه ی وصالی و نه رنج یک سراب.

نه "تو"، نه "من"، نه پایان یک پیاده رو یا یک شب بارانی. و نه شیرینی این شب که هزار بار می گویی بزرگ است، آزمایش است، سرنوشت که نه، ولی حکمت است؛ اصلا هست؟

حرفی نیست، چشمهایت را باز نکن؛ من اینجا اما، بیدارم و می خوانم، می خندم، فکر می کنم، می خندم و لا به لای تصویر، خاطرات نداشته ی مان را می گریم؛ چشمانت را می بندم و تا یک ساعت دیگر که آفتاب بزند، نگاهت می کنم و نگاهت می کنم و کنار بسترت می نشینم و لب هایت را، بینیت را، پیشانی ات را، چانه ی کوچکت را، گوشهایت را، موهایت را، دانه دانه، انگشتانت را، آرام نوازش می کنم و باز نگاهت می کنم. نکند این طور کابوس ببینی! هان؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت13:17توسط ترامونتانا |
ایمان . ، ! ؟
این مطلب رو دوست خوبم (؟)  با وبلاگ معضلی برخاسته (خواسته!!!) از جهنم لطف کرده و واسم فرستاده تا من رو از این معضل بی مطلبی نجات بده. یاد بگیرید!
گاهی اونقدر عاشقم که
از بی تفاوتی تو
از ته دل با گریه می خندم
بر ساده لوهیم .
ولی من ایمان دارم
پس این منم که باز به سویت بر می گردم
با دانش بر انکار تو .
تو هم روزی خواهی خواند
چرا که من سالهاست بی صدا تو را می خوانم .

از صدای تنهایی صدای بلند تر سراغ داری برای گوشهای ناشنوا ؟

پ.ن۱: حالا شبا چه جوری بخوابم؟ تا نگی بخواب

پ.ن۲: یعنی من قبول میشم؟ یعنی میشه؟ خدا بزرگه آیا؟

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت11:12توسط ترامونتانا |
باران

این مطلب رو دوست خوبم آیدا (لینک نداره خوب!) لطف کرده و برام نوشته.


دویست و شصت و پنج تا، درست دویست و شصت و پنج تا پله، تقریبا دویدم ولی شمارشم دقیق دقیق بوده، حواسم جمع بود. توی پاگردها فقط به اندازه ی یک نفس عمیق توقف داشتم. حالا رسیدم، بدون این که پشت سرم را نگاه کنم یا به آن دویست و شصت و پنج پله فکر کنم، وارد اتاق سیصد و هفت می شوم، این همان اتاقی است که من می توانم با دستگاه نسبتا بزرگی که در گوشه ی راستش قرار گرفته، خودم را برای تو فکس کنم. البته تو گفتی وقتی این همه دورم، خوب است، شاید چون بیشتر دوستت دارم ... نه، از این گزینه بدون نفس عمیق می گذریم، چون تو می خواهی همه ی گزینه های توجیهی حذف شود. حالا شماره ات را با تکرار لمس انگشتانم روی این عددهای خوشگل وارد می کنم و روی آن صندلی ی مخصوص می نشینم، سکوت می کنم، دست هایم را روی زانوهایم می گذارم و چشم هایم را می بندم. فکرش را بکن، تا چهل و پنج ثانیه ی دیگر مرا دریافت می کنی. توی اتاق پانصد و یک، بالای هفتصد و چهل و دو پله.

چه قدر خوب، چه قدر خوب که می توانم چهل و پنج ثانیه به این فکر کنم که دست های همدیگر را می گیریم، اتاق پانصد و یک را برای همیشه ترک می کنیم و هفتصد و چهل و دو پله را با آهنگ انعکاس خنده ها و قدم هامان می دویم و به خیابانی می رسیم که یک آسمان آبی دارد، چند تا اکالیپتوس پیر، دکه ی روزنامه فروشی و مغازه ای که می توانیم از آن جا آلوچه و لواشک بخریم. فکرش را بکن، تا بیست و پنج دقیقه ی دیگر باران هم می بارد.


پ.ن1: 2عالمه

پ.ن2: یه هفته دیگه جوابش رو میذارم.

پ.ن3: کم کم داره تو وبلاگم نوشتن مطلب دوستان فرهنگ سازی می شه!

پ.ن4: واسه عید کلی برنامه دارم. میخوام حداقل 2تا کتاب حقوق بخونم.

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت10:27توسط ترامونتانا |