تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
Circle

 

این مطلب رو دوست خوبم زهرا(ترافیک)نوشته که در ادامه ی پست Suicide اومده. لطف کنید اگه ممکنه واسه خودش کامنت بدید، البته کامنت های اینجا رو هم خواهند خوند.


شانه های ضمختش را، به لحظه ای حس کردم. سردی همیشگی! فکر میکرد که افکارم را سوزاندم؛ اما نه! فقط خاکستری به ما قبلم اضافه شد. میروم جلوتر؛ چراغ خاموش را روشن میکنم؛ چشمان خیسش را میبینم. هر سه به هم ذل زده ایم ؛ چشمانش را پاک میکند؛ میز چهارگوش را ترک میکنیم . دست در دست هم همان بازیِ همیشگی.


پ.ن۱.منتظر مطالب شما هستیم.

پ.ن۲. ترافیک جان ببخشید اسم داستانت رو خودم انتخاب کردم.[پر رو]

پ.ن.۳.خواهش می کنم این مطلب رو بخونید...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت15:40توسط ترامونتانا |
Suicide

کارمان تمام بود، خودکار را روی میز انداختیم، هر کدام را درون یک پاکت گذاشتیم، بعد، هر یک، در گوشه ای از میز چهار گوش، در صندلی خود جای گرفتیم و بی کلام، یکدیگر را نگریستیم و بی صدا، به باد فحش بستیم.

          گویی کسی، صدای سوت کتری را شنید. یکی از ما، در یخچال را گشود؛ تا شاید گرمتر شود.

          آنگاه، سه پاکت را، روی اجاق سوزاندیم؛ مطمئن از اینکه هیچ کس "فکر سوخته " را "نمی خواند". چایمان را خوردیم، اما بی فایده بود. دیگر وقتش رسیده بود، ولی هر یک به گوشه ای گریختیم، بی آنکه بدانیم چرا.

          یک هفته بعد، وقتی سگ پارس می کرد، هر سه به آشپزخانه بازگشتیم، کسی از ما چراغ را روشن کرد. در یخچال همچنان باز؛ ولی امتداد تاریکی و سردی.سگ غذایش را می خورد؛ هر یک در صندلی خود جای گرفتیم و هنوز یک گوشه خالی. بی کلام یکدیگر را نگریستیم و بی صدا گریستیم.

ساعتی بعد، وقتی یکی از ما چراغ را خاموش کرده بود و در یخچال را بسته بود، همدیگر را بوسیدیم و شانه های یکدیگر را لمس کردیم، بی آنکه کسی، کسی را کشته باشد.

بی آنکه بدانیم چرا.


پ.ن۱.گاهی اونقدر عصبانی میشم که کاسه ی صبر ماه صور پر می شه و اون موقع است که دیگه اختیار این زبون رو ندارم،بابت اون لحظات واقعا عذر می خوام.

پ.ن۲.ای دریغا! به برم می شکند...چی کار کردی با ما سهیل نفیسی...

پ.ن.۳.این آهنگ مربوط به تبراژ پایانی یه فیلم خیلی زیباست، که این روزا نابودم کرده.فیلم بازا اسمش چیه؟ البته پس از نظر در مورد داستان من اسمش رو بگید.

پ.ن۴.اکثر دوستان میان  و میگن این داستانت خوب بود یا این عالی بود.تو رو خدا نقدتون رو بگید! جاهایی که اذیتتون می کنه، یا جاهایی که با روحتون بازی می کنه، یا جاهایی که هجو به نظر میاد. یا حتی اگه یه اصلاحیه. و یه چیز دیگه اینکه اکثر نوشته های من می تونه مخاطب داشته باشه، خودتون رو مخاطب بذارید و بنویسید. من حتما میذارمش به عنوان مطلب بعدی، یه کوچولو برای این دوست کوچولوی مجازی وقت بذارید.این جوری من اصلا پیش نمیوفتما.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت9:24توسط ترامونتانا |
وصول عشق

هِدِر: مرسی استاد علیرضا عامری


صبح، سردمست سیگاری خواهم خرید و روی برگفرش پاییز تا انتها خواهم کشید، آنوقت دوتا برای فردا که تکرار امروز است و روز بعد سه تا. بعد از آن سیگار را کنار خواهم گذاشت و سراغ تریاق، آنقدر، تا معتاد نامندم؛ سپس سه روز دست می شویم تا طعم کبود خماری استخوان بشکاند. بعد با سرنگی آلوده، از شرم خماری تنم را آبستن جان خواری وحشی می کنم. حالا وقتش رسیده، تا خبر کنند، تو را؛ شاید غریبه ای یا آشنایی مشترک! تا ترحم بار به سویم شتاب بگیری و از من سوگندترک بشنوی.

          این روزها چند صباحی، فرصت بودن کنارت را، دیدنت و بوئیدنت را یافته ام؛ می ارزد به این دردِ جانگز و حتی... . تو ناهوس و من مرگ زی، ماه می گذرانیم تا فرزند وحشخو دیده گشاید؛ حالا من ایدز دارم.

          دیگر نیازی نیست؛ دیگر، نیازی نیست به غمبستر عشق، به هولِ مرگ، کور تعصبِ رغیب، نه حتی روتینِِ زندگی؛ چون "بازچهره" ام در دیدگانت فرش انداخته.

          حالا دستهایت را درون دستکش می خزانم، که بی حسادت به هوا، تا انتها، تا بلوغ انتظار، فقرنیاز از اثبات عشق، برای تضاد مهر و هوس، هر روز انگشتانت را ببوسم.


فوتر1: احساس کردم یه سبک جدید یاد گرفتم.

فوتر2: کاش عامری وبلاگ داشت.

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت19:28توسط ترامونتانا |
ختم سحر در تهران

مراسم ختم سحر جمعه در مسجد نارمك

واقع در خيابان سمنگان از ساعت 3تا4.30

از جلو دانشكده هم ساعت 2.30حركت مي كنيم كه بريم اونجا

هر كي دوس داشت بيا

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت13:50توسط ترامونتانا |