آنوقت نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم! حتی آنروز که وی را خونسرد و بی قید و بندِ دنیا شناخته بودم. همان روز لعنتی که جواب مثبت آزمایش سرطان خونش را تلفنی به من اطلاع داده بودند، یا روزی که شورلت مشکی را "تابوت پرنده" خوانده بود. یا حتی شاید سالها قبل، وقتی در آن تانگوی شبانه، تمام حرکات و نگاه هایش را ذره ذره بلعیده بودم.
آنوقت نگاهی به من انداخت، نگاه مرده ای به مرد؛ گویی یخ به آتش! درست همان روز لعنتی که من خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، در دفترم روی کاناپه ی سرمه ای ولو شده بودم، که زنگ تلفن به صدا درآمد، چشمهایم را باز کردم و قاب عکسی را که روی میز بود، نگاه کردم: ماکسی مشکی، رژ مشکی، لاک مشکی و آرام...در آغوش من...دستی در دست هم و دستی به گیلاس! بعد از پارتی شبانه، به مناسبت خرید "تابوت پرنده"!
"تابوت پرنده" بعد از فورد و جيپ سومین ماشینی بود که ما خریده بودیم، اما این پارتی بی فایده برای شاد کردن او پس از شنیدن خبر سرطانش و مرگ زود هنگام وی بود، همانند خرید ماشین که بی فایده تر؛ درست همان روزی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، تا شاید بیمار روانی اي را به زندگی امیدوار کنم، در ماشین او به سمت خانه می رفتیم، همان روز بود که از من خواست تا شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را برایش بخرم:
_ آخه فورد که دست توئه! جيپ رو هم هر وقت خواستی میتونی ببری!
***
آنوقت نگاهی به من انداخت و گفت:
- دیر یا زود هممون می میریم، یکی با سرطان، یکی با تصادف، یکی به مرگ طبیعی!
آنجا بود که وی را خونسرد و بی قید و بند دنیا شناخته بودم و چند روز بعد وقتی شورلت مشکی پلاک کالیفرنیا را خواسته بود، نگاه نا امیدش را به من انداخت و در جواب حرفم گفت:
- یه "تابوت پرنده" میخوام!
و من فهمیدم که چیزی به مرگش نمانده!
از آن شب دیگر او را خندان ندیدم، حتی آنها را فراموش کردم، تنها خنده ای که به یاد داشتم مربوط می شد به سالها قبل، در آن تانگوی شبانه! زمانی که از او خواستگاری کردم؛ حتی آنروز، آنروز لعنتی که خبر محو شدن تمام آثار سرطان خون از بدنش را شنید...نخندید.
و دیگر خودش را هم فراموش کرده بودم، کارش شده بود: نیمه شب به خانه می آمد و خسته از رانندگی طولانی به خواب میرفت و صبح زود...تکرار...اما من...خیلی وقت بود که وی را فراموش کرده بودم؛ تا آنروز! همان، آن روز لعنتی که خسته از کار شبانه و جلسات بیهوده، ولو روی کاناپه ی سرمه ای دفترم، با صدای زنگ تلفن، چشم هایم را باز کردم و با دیدن قاب عکس، او را به یاد آوردم؛ صدای خشن و آرام مردی پشت تلفن:
- سلام، خسته نباشید قربان! من از اداره ی پلیس تماس می گیرم، عذر می خوام بی موقع وقتتون رو گرفتم، ولی متاسفانه باید بگم ما ماشینی رو ته دره پیدا کردیم که پلاکش به نام شماست و جسد خانمی هم داخله اونه. برای شناسایی به آدرسی که میگم تشریف بیارید.
آنوقت وقتی صورتش را به سمت من برگرداندند، نگاه سوخته اش را به من انداخت و من فهمیدم که هیچوقت، هیچوقت او را نشناخته بودم.
پ.ن01: با تشکر از دوست خوبم گلبو بابت این آهنگ قشنگ.
پ.ن 02:نمیتونم این آهنگ رو بدم، چون لوس میشه. پس التماس نکن!
پ.ن03: جانشین لافکادیو می خوام، کسی هست؟

