تبليغاتX
ايستادن، بيرون از پناهگاه تو
بالتيمور

حتی وقتی گفت: "چیزی به مرگم نمونده"، باز هم همه فقط خندیدند؛ از وقتی پانزده سالش تمام شده بود، دیگر هیچ وقت کسی وي را جدی نگرفته بود، همه او را شخصي ساده و ابله، اما دوست داشتنی می دانستند؛ حتی روزی که سگ بالتیمور مرد و او براي سگش زار می زد، هر کس او را در خیابان می دید، شقیقشه اش را  نوازش می کرد و با خنده می گفت: "اوه! بالتیمور بی چاره، اشکال نداره، سگه دیگه!" آخرین باری که کسی جدیش گرفته بود مربوط می شد به روزهای اول پانزده سالگیش، روزی که بالتیمور از روی کنجکاوی ماشه ی تفنگ پدرش را که به درخت تکیه شده بود، کشید و تیر به غاز وحشی که اتفاقی از آنجا رد می شد اصابت کرد؛ بالتیمور که غاز نیمه جان را دید، توی دلش به شدت احساس گناه کرد؛ جسد غاز را بغل گرفت و دوان دوان خودش را به پدرش رساند، وقتی سرهنگ لباسهای خون آلود پسرش را با غازی که در بغل داشت دید، با نگرانی پرسید: "چی کار کردی بالتیمور؟!" پسر که از ترس زبانش بند آمده بود، با تته پته گفت: "ب...باتیر...زدمش!" . آنجا بود که سرهنگ پسرش را بغل گرفت و گفت: "آفرین پسرم دیگه مرد شدی..."!

 از آن اتفاق چهل و سه سال می گذشت و بعد از آن هنوز کسی وي را جدی نگرفته بود؛ کسی وي را جدی نگرفت وقتی گفت: "می خوام یه کاری داشته باشم"؛ کسی وي را جدی نگرفت وقتی گفت، سوزنبان پیر وقتی مشغول خوردن گیلاس بوده و همزمان به بالتیمور می خندیده، در اثر خفگی ناشی از هسته ی گیلاس مرده! و همین شد که بالتیمور از آن به بعد وظایف سوزنبان را انجام می داد. وقتی بالتیمور به شهردار گفت: "دیشب صحبتهای ارواح رو در مورد تسخیر کردن ساختمان شهرداری برای برگزاری جشن شنیدم"، شهردار در حالی که مشغول ریختن شراب در لیوانش بود، چنان قهقهه ای زد که لیوان را انداخت و بی توجه، همونطور که می خندید، مشغول ریختن شراب بر کاغذهای روی میز بود...

 صبح های یکشنبه وقتی همه مشغول خواندن دعا در کلیسا بودند، از پنجره بالتیمور را در حالی که روی قبرها گل میگذاشت به هم نشان می دادند و نخودی به پسرک دیوانه ی پنجاه ساله می خندیدند.

 یکی از شبهای سرد ژانویه وقتی که دکتر تازه لباس خواب راه راهش را تن کرده بود و زیر لحاف پشمی سنگین آرام گرفته بود، صدای در خانه بلند شد، وقتی دکتر بدن کرختش را جلوی در کشاند و در را باز کرد، بالتیمور را دید که با  پرستويي در مشتش که از سرما یخ زده بود، جلو در ایستاده  و ملتمسانه به چشمهای دکتر زل زده بود. دکتر با عصبانیت دستهایش را به کمر زد و با لحنی تند گفت: "بالتیمور نمی خوای بگی که واسه این پرنده اینجایی؟!" بالتیمور بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد، باز هم به چشمهای دکتر خیره شد، دکتر وقتی اوضاع را آنطور دید، از جلو در کنار رفت و گفت: "خیلی خوب! بیا تو ببینیم چی کار می تونیم انجام بدیم."

 چند ماه بعد، صبح یکشنبه بیست و یک آپریل وقتی خورشید یک روز بهاری را شروع می کرد، اهالی روستا در حالی که کالسکه ی حامل جسد بالتیمور را بدرقه می کردند که به کندی پیش می رفت، حیرت زده به آسمان چشم دوخته بودند که از شب گذشته برف گونه ی گل های مینیاتوری زرد و صورتی نرم نرم از آن جاری بود و همه جا را در حدود نیم متر پوشانده بود و سه مرد را مجبور کرده بود که با پارو راه را برای کالسکه بگشایند. وقتی هیئت سوگواری از کنار ساختمان شهرداری می گذشت، صدای پایکوبی از پشت درهای بسته ساختمان در روز تعطیل، همه را متعجب کرده بود؛ چیزی به گورستان نمانده بود که ناگهان همه ایستادند و متحیر به آنجا خیره شدند، دسته ی عظیم پرستوها آسمان گورستان را سیاه پوش کرده بودند و با جیغهای آهنگین خود، سکوت را می شکستند. وقتی مراسم خاکسپاری همزمان با بند آمدن بارش مینیاتوری ها تمام شد، پسرکی که دوان دوان به مردم نزدیک شد، فریاد زد: "عجله کنید! همین الان دوتا قطار نزدیک ایستگاه با هم برخورد کردند..."


پ.ن: اين داستان رو خيلي وقت پيش نوشتم، سعي كردم زياد تغييرش ندم.ميخوام ببينم فرق قلم اون موقع هام رو با الان در چي مي بينيد.


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت9:26توسط ترامونتانا |