هواي دم كرده بد جوري خودش رو توي بينيم مي چپوند، نفسهام به زور بالا ميومد، طوري كه براي بالا اومدن بعديش بايد شرط ميبستي. لباس خيسم طوري به بدنم چسبيده بود كه انگار جزيي از پوستم بود. سگ سومي كه گردنش رو روي لبه ي دره گذاشته بودم و با پام پوزه اش رو فشار مي دادم تا حركت تيغ روي گردنش راحت تر انجام بشه، با خضوع چشاش رو بسته بود و صدايي ازش در نميومد؛ سگ هاي ديگر كه توي قفس چوبي روي سخره انتظار قصابي رو مي كشيدن، بي قرار پارس مي كردن. تيغ رو آروم روي گردن سگ حركت دادم، چند قطره خون غليظ به زور خودشون رو ته دره كشيدن و توي مه كه انتهاي دره رو نا معلوم مي كرد، گم شدند.
اما تيغ بعد از بريدن گردن دوتا سگ قبلي، حالا فقط به بريدن پوست سگ سوم اكتفا كرد و از بريدن گوشتش سر باز مي زد، ناگهان عرق سردي پشتم رو خيس كرد و صداي سگهاي توي قفس درون مجراي گوشم تيز شد و مخم رو خورد كرد؛ سعي كردم تيغ رو محكم تر و تند تر روي گردن سگ حركت بدم، اما بي فايده بود، سگ كه انگار متوجه موضوع شده بود، تيز چشاش رو باز كرد و سريع خودش رو از زير پاي من بيرون كشيد و به طرف من كه ترس وجودم رو تهي كرده بود، خيز برداشت، ناگهان زير پام خالي شد و در آغوش سگ به قعر دره سقوط كرديم...
"محمد! مامان! پاشو لنگه ظهره، چقدر ميخوابي پسرم!"
چشامو كه وا كردم، مامان با قاب دستمال افتاده بود به جون شمعدونهاي قديمي و داشت تقريبا اونا رو مي سابيد. با صداي خفه اي كه سنگيني ده ساعت خواب رو به دوش مي كشيد، زير لب گفتم:
"صبح بخير"
دست از صيقل دادن كشيد، به طرف من برگشت و همونطور كه چشاي مهربونش برق مي زد و لبخند دو تا حفره ي خوشگل روي گونه هاش انداخته بود، گفت:
"صبح بخير گل پسر، پاشو ساعت ده شد، پاشو صبحونتو بخور، امروز من و دخترا خونه تكوني داريم، نهار با تو."
همونطور كه به سگ روي ميز تحرير زل زده بودم، انگار كه نشنيده باشم گفتم:
"مامان يه خواب بد ديدم!"
مامان كه از در اتاق بيرون مي رفت، گفت:
"خواب صبح تعبير نداره پسر جان"
پتو رو از روم كنار زدم، لبه ي تخت نشستم، همه ي تنم خيس عرق بود، با نوك انگشتام، جوري كه انگار چيز نجسي رو دست گرفته باشم، زير پيرهنم رو از بدنم جدا كردم و چندبار تكون دادم. از اتاق كه بيرون ميرفتم چشم افتاد به كارايي كه بايد پس فردا تحويل ميدادم و پولش رو دو هفته قبل سر تصادف ماشين پيش خور كرده بودم، ياد حرف بابا افتادم كه هر روز تكرار مي كرد:
"آخه اينم شد كار! سالي يه بار چهارتا طرح ميدن دستت، ميوفتي جلوي اين كامپيوتر، يه هفته چشات سرخ ميشه، آخر سر هم صد تومن كف دستت گذاشته، نذاشته خرج مي كني"
دوتا دكمه ي كولر رو با دوتا انگشت اشاره و وسطي فشار دادم و وارد دستشويي شدم. كولر خرت، خرتي كرد و بعد انگار با پتك بكوبن روي كانالش، تا..........ق، بعد فقط صداي جريان برق بود؛ دست و صورتمو كه آب مي زدم، صداي فرياد بابا اومد كه:
"خاموشش كن" و براي چهار يا پنجمين بار: "يه مرد مي خواد كه سرويسش كنه!"
صورتمو كه خشك كردم دكمه هاي كولر رو بالا دادم، وارد آشپزخونه شدم. روي ميز، دور و بر نونها و كره اي كه از هرم تابستون آب شده بود، چندتا مگس ضيافتي به پا كرده بودن؛ ظرف كره و مربا رو چپوندم توي يخچال و يه لقمه نون بيات كندم گذاشتم توي دهنم، هر چي جويدم، پايين نرفت، آخر سر با يه ليوان چايي مونده ي سرد، از شرش خلاص شدم.
تا ساعت دوازده غير از ديتيل ها و شيت بندي بقيه كار رو انجام داده بودم كه برق رفت و همه ي كار پريد، يكي زدم تو پيشونيم و يكي توكله ي كيس و بي توجه به مخاطب فحش دادم.
از جام كه بلند شدم، زير پيرهنم يك پارچه خيس بود، با عصبانيت درش آوردم و پرتش كردم گوشه ي اتاق!
جلوي در آشپزخونه يه لحظه به مگسهايي كه انگار كل دنياشون فقط دور ميز بود و همينطور ظرفهايي كه انتظارشسته شدن رو مي كشيدن و فنجان هاي قديمي كه مامان واسه سابيدن روي ميز چيده بود، خيره شدم؛ با اينكه عشق آشپزي داشتم ولي تنها كاري كه امروز حوصله انجامش رو نداشتم آشپزي بود. ظرف هاي توي ظرف شويي رو جلدي آب زدم و قابلمه ي پر ازآب رو گذاشتم روي گاز تا جوش بياد، دوتا سيب زميني گنده پوست گرفتم و واسه ته ديگ حلقه حلقه كردم؛ يه بسته ماكاروني از كابينت برداشتم، ولي هرچي زور زدم درش وا نشد؛ آخرش با چاقو يه خط وسطش انداختم و از لجم محكم كشيدم كه يه دفه كف آشپزخونه پر شد از دونه هاي ماكاروني، چشَم به در بود كه سر و كله ي مامان آفتابي نشه و حول حولكي دونه هاي ماكاروني رو از زمين جمع كردم و داخل قابلمه ي در حال جوش ريختم.
ماكاروني رو كه دم گذاشتم يه لحظه به دور و برم نگاه كردم، احساس كردم همه ي رطوبت دنيا توي آشپزخونست! به پهلوم دست كشيدم، خيس خيس بود.
يه بسته گوشت چرخ شده انداختم توي روغن داغ ماهيتابه و همونطور كه سرخ مي شد، سوياي خيس خورده رو قاطيش كردم و مشغول خورد كردن قارچها و هويجها و فلفل سبزها شدم، نگاهم اينور اونور ميچرخيد كه خورد به بسته ي مكعب مستطيل شكلي كه درش با چسب پهن محكم شده بود و روش نوشته بود:
"مرگ موش"
درست همون لحظه يه چاك عميق انگشت كوچيكه ي دست چپم رو غرق خون كرد و سوزشي كه تا نوك سرم پيش رفت، چند دقيقه دستم رو زير آب سرد گرفتم ولي فايده نداشت، آخرش يه چسب زخم گذاشتم، ولي باز هم از كنارش خون بيرون ميزد. بي توجه قارچها و هويجها و فلفل سبزها رو قاطي گوشتها كردم و همونطور كه تَف مي دادم، رب و ادويه رو اضافه كردم، كه دوباره چشم افتاد به بسته ي مرگ موش...
ميز رو كه چيدم، قبل از اينكه همه توي آشپزخونه حاضر بشن، يه چنگال برداشتم و به طرف ظرف ماكاروني كه يه حلقه قارچ وسط گوشتها و هويجها و فلفل سبزها چشمك مي زد، نشونه رفتم، ولي ياد موشي افتادم كه توي باغ بابا بزرگ با دهان نيمه باز به پشت افتاده بود و شكمش باد كرده بود و دستاش به آسمون؛ منم كه اون موقع 6سال بيشتر نداشتم از بابام پرسيده بودم :
"اين چشه؟"
"سم موش خورده"
پشيمون شدم و چنگال رو گذاشتم روي ميز. از آشپزخونه كه بيرون مي رفتم، مامان گفت:
"مگه خودت نمي خوري؟"
چشَم افتاد توي چشاي متعجب و هميشه خشمگين بابا، گفتم:
"نه صبح كره خوردم، حالم خوب نيس!"
روي تختم كه دراز مي كشيدم، صداي مامان ميومد كه از عيبهاي خوردن كره توي تابستون مي گفت؛ دستام رو زير سرم گذاشتم و استخونام رو كشيدم و توي روياي خرج كردن 500ميليون تومني كه از فروش خونه و ماشين و باغ بابا و خونه و مغازه هاي مامان دستم ميومد،فرو رفتم.
ساعت چهار بعد از ظهر، وقتي از خواب بيدار شدم، مريم روي تختش با دهان نيمه باز خوابيده بود، نا خودآگاه موش توي باغ جلو چشام اومد، احساس گشنگي عجيبي داشتم، به آشپزخونه رفتم، مامانم مشغول شستن قاب دستمال هاي كثيف بود، در يخچال رو وا كردم، ظرف ماكاروني رو بيرون آوردم و روي گاز گذاشتم، دنبال كبريت مي گشتم كه چشم خورد به بسته ي مرگ موش؛ هنوز چسب پهن كه درش رو محكم كرده بود، روي جعبه برق مي زد.
لافكاديو رفتن مسافرت! ما هم يه هفته ميريم! زت زياد!
جلد قهوه اي انجيل كهنه ي هديه ي شخص اسقف را كه بر اثر فرسايش زياد، چيزي از صليب حك شده بر آن باقي نبود، با انگشتان شسدش نوازش كرد و در آغوش فشرد، سپس دوباره به خواندن دعاهايي مشغول شد، كه از طلوع آفتاب پنج ساعت به طور مداوم خوانده بود. هر از چند گاهي هراسان، گويي چيزي را گم كرده باشد، چشمهايش را مي گشود و با دستپاچگي يقه اش را براي يافتن صليب نقره اي مي كاوييد، آنگاه آنرا نوازش مي كرد و تا نزديك لبها مي برد و پس از نهادن بوسه اي بر آن به آرامي در يقه اش فرو مي برد و سريع صليب مي كشيد، دوباره چشمهايش را مي بست و آب دهان خشكش را به سختي قورت مي داد و لب هاي ترك خورده اش را كه خون بر آنها لخته بود، تر مي كرد و دوباره ادامه ي دعاهايش. چهل و پنج دقيقه ي ديگر به همين منوال گذشت، كه ناگهان همه جا روشن شد و بعد آسمان غريد و زمين به شدت لرزيد؛ بي آنكه سرش را بجنباند، چشمهايش را رو به آسمان گرداند، ابرهاي كبود، هواي لطيف بهاري را دلگير كرده بودند. از زير درخت اكاليپتوس پر شاخ و برگ بلند شد و بريده بريده از تپه پايين آمد، و همچنان كه انجيل را در بغل مي فشرد، در امتداد جاده ي مستقيمي كه دشت پهناور را دو نيم ميكرد، روان شد؛ باد بهاري كه از روي علف هاي سبز بلند دشت بر مي خاست و قطرات شبنم را به همراه داشت، عرق سردي بر بدنش نشاند.
چند دقيقه بعد همچنان كه صداي موتور شورلت شش سيلندر را كه هر لحظه زودتر از آنچه انتظار مي رفت، نزديك مي شد، گوشش را مي آزرد، بي توجه زير لب دعا مي خواند، شورلت كرم رنگ پلاك برلين در يك لحظه كشيش جوان را از جا بلند كرد، لحظه اي بعد كشيش درحالي كه گردنش به طرز عجيبي پيچيده بود و خون از گوشهايش جاري بود و قطعه اي گوشت سياه رنگ از بيني اش بيرون زده بود، روي زمين ولو شد.
صداي ترمز شديد روي آسفالت مرطوب و نور قرمز چراغهاي ترمز، بعد لحظه اي سكوت و سپس سر گاز شورلت، و بعد از آن تيك آف با دود غليظ، آخرين چيزهايي بود كه كشيش جوان ديد و شنيد.
چند سال بعد* وقتي صهيونيستها زير هيبت ستاره ي داوود تحت امپراطوري زايون كبير كه چيزي به فتح كامل جهان برايش باقي نبود، وارد روستاي وَلفزبِرگ در نزديكي هانَووِر شدند، و همه ي زنان و مردان و بچه هاي آلماني الاصل را در كليسايي كه پس از مرگ فجيع كشيش اشتين، به مخروبه اي تبديل شده بود، از آلت و سينه ها آويختند، يا پوستشان را زنده زنده كندند، پس از ريختن كاه در آن دوباره بر تنشان پوشاندند يا با تلمبه هاي غول پيكر آنقدر آب به شكمشان بستند تا تركيدند؛ هيچ كس! هيچ كس نه دعايي به ياد آورد و نه صليبي كشيد و نه مسيح و مريم مقدس را ياد كرد.
از وقتي كشيش اشتين مرده بود، كسي به ياد خدا نبود.
* هنوز كسي از زمان ظهور زايون خبر ندارد.
رو نوشت:
- آقاي دكتر محمود احمدي نژاد
- آقاي ايهود اولمرت
پ.ن: يه عده از آقاي رئيس جمهوردفاع كردن يه عده هم از رژيم صهيونيستي، ما هم گفتيم Middleman باشيم!
لافكاديو:
God is NOWHERE: God is Now Here or God is No Where!

