اینم از وبلاگ من و آیدا. هر کی اومد قدمش رو چشم.فقط قراره اینجا دردامون رو هم بنویسیما.
7سال و 11ماه و 24روز طول کشید، شروعش ماه اکتبر بود، 26اکتبر، اولین روز شروع گریه ی "آتِن" بود. "آتن" اسم مسخره ای برای یه دختر بود. پدرش "دُن وِراتزی" از کله گنده های شرکت ویکتوری و مادرش "سانتا دِلا آمارانته" دختر اصیل زاده ی بلند قدی بود که شخص پاپ اصیل زادگی پدرش را تضمین کرده بود و اینکه جسدش بعد از مرگ به هیچ وجه از بین نخواهد رفت! آندو توی سانحه ی هوایی بوئینگ 747 روی دریای سیاه با هم آشنا شده بودند و جزء 19 مسافری بودند که از سانحه جون سالم به در برده بودند و 6ساعت تمام در حالی که 16نفر بازو به بازو ی هم داده بودند، پا دوچرخه می زدند که 3نفر مجروح وسط حلقه روی آب باقی بمونن. همونجا بود که آتن توی شکم مادرش جسماً، و توی دنیای آدم ها، به خاطر مقصد پرواز اسماً شکل گرفته بود.
همه جا را بوی نم گرفته بود و دیوارها و سنگ فرش های کف خانه ها ی شهر از سال دوم گریه های آتن از خزه سبز شده بود. هیچ کس خیال کُشتن آتن را نداشت، چون بر اساس یک افسانه، کشتن دختر همیشه گریان همزمان است با جاری شدن سیلابی که همه ی دنیا را فرا می گیرد و تنها نجات یافتگان مسفران کشتی مردی هستند که از پیرترین مردم است. اما از آنجا که مردم "هِو" به عمر خود دریا ندیده بودند، دانش ساختن کشتی را نداشتند.
روزهای اول که آتن شروع به گریه کرد، پیرمرد همسایه در اعتراض به صدای گریه هایش مدام به دیوار می کوبید، اما کم کم که شدت گریه اش بیشتر شد و چشمانش همچون دو آبشار، آب را به شدت به بیرون میراندند و صدایی همچون صدای موتورآب تولید می کردند، صدای زار زار آتن توی آن صدا گم شد و ضربه های پیرمرد فقط جنبه ی هم دردی با او را پیدا کرد.
سال سوم گریه هایش، وقتی مردم متوجه بیماری ماهیانی شدند که در فضای اشباع شده از رطوبت از دودکش خانه وارد می شدند و از پنجره خارج می شدند، دست از خوردن آن ها برداشتند و شروع به خوردن اجساد اسب ها و گاوها و خرهایی کردند که یا توی گل اصطبل گیر کرده بودند یا بادکرده و با 4پای سیخ شده روی آب شناور بودند.دیگر هیچ کس رنگ خورشید را به خاطر نداشت؛ ابرهای مصنوعی همیشه در فاصله ی دو متری زمین همچون اشباحی در حرکت بودند.
اواخر سال چهارم یکی از پیرمردها که کتابی را از طریق پست در مورد کشتی سازی خریده بود، شروع به ساختن کشتی کرد؛ تمام تلاشش را می کرد که از چوب های خشک استفاده کند؛ برای همین ساقه ی درختان را از یک متر به بالا قطع می کرد. اما رطوبت به حدی بود که وقتی تا نصفه ی تنه اره می شد، درخت همچون ژلاتین به روی زمین خم می شد ولی شکسته نمی شد؛ نهایتا در روز بیست و چهارم از یازدهمین ماه سال هفتمِ گریه ی آتن، وقتی کار ساختن کشتی به پایان رسیده بود و مردمان "هِو" شنا کنان خودشان را به کشتی می رساندند و سربازان همانطور که در صدد پایان دادن به نزاع بر سر آذوقه ی باقی مانده بودند، بهت زده، شاهد ورود آتن گریان به عرشه ی کشتی شدند. در حالی که دست در دست پدر و مادرش داشت. بعد از چند دقیقه سکوت، بجز صدای شرشر گریه های آتن، که دیگر جزئی از سکوت بود، کم کم ندای اعتراض از بین مردم بلند شد که ناگهان سربازی اسلحه اش را به سمت وی نشانه رفت؛ پیرمرد کشتی ساز خیز برداشت و در آخرین لحظه تیرش را منحرف کرد. اما دیر شده بود. سربازی دیگر قلب آتن را به ستون فقراتش دوخته بودو تیر منحرف شده به یکی از تیرهای بادبان کشتی برخورد کرده و آن را که مرطوب و سست بود، واژگون کرده بود؛ جمعیت از وسط شکافته می شد و راه را برای سقوط تیر چوبی باز می کرد، تیر با صدای مهیبی کف کشتی را سوراخ کرد. اما با مرگ آتن خبری از سیلاب نبود و گریه اش قطع شده بود. مردم بهت زده، در حالتی بین شادی و گریه به جسد آتن خیره شده بودند. کم کم از زیر پیرهن سفید آتن درست جایی که گلوله سینه اش را شکافته بود، مایع سبز رنگی تراوش کرد و از لبه ی کشتی به داخل آب ریخت و همه ی آب را سبز کرد، کم کم بر شدت سبزریزی افزوده شد و آب سبز رنگ از سوراخ کشتی مثل فواره ای به داخل فوران می کرد...
پ.ن1: این داستان خیلی تو ذهنم طولانی تر بود، حوصلتون سر می رفت.تقریبا رمان بود ولی خوب رمان نویسی هم کار من نیست.
پ.ن2: نقاط ضعف این فیکشن خیلی تابلوئه ولی خوب فیکشنه دیگه، سخت نگیرین.
پ.ن3: دعام کنید تو رو خدا
پاییز که از راه رسیده، هوا تکلیف خودش را گم کرده، آخر پاییز خیلی شیطان است. حتی مشق های خورشید هم بد خط شده.انگار بازی گوشی اش با ابرها، پاک حواسش را پرت کرده. مردم هنوز مردد پاییز و تابستان مانده اند؛ یکی بازوانش از زیر آستین بیرون زده؛ یکی، کاپشن و حتی شال گردانش را هم از بقچه پاییزی در آورده.
این پاییز خیلی شیطان است، با آن میزان و عقرب و قوسش. اصلا حواس برای موجودی نمی گذارد. میزانش که اصلا تعادل ندارد، شده مثل ترازوهای ضایعاتی محله ما! هر وقت پلاستیک و نون خشک ها را می کشید، می گفت: "2کیلو!" تا شکایت می کردی، همونطور که نون خشک ها را قاطی کیسه بزرگ نون خشک ها می کرد، می گفت: "خودت ببر بکش!" هیچوقت پول دندان گیری نمی داد، ولی همیشه مال من و مریم بود. من همیشه شوکولات و آدامس می خریدم، مریم ولی از همان اول زرنگ بود! به قول مامان، مخ اقتصادی داشت، همیشه جمع می کرد و جمع می کرد، تا بشود یک چیز حسابی بخرد؛ تا یادم می آید جمع می کرد، هیچ وقت تنها با پول خودش چیزی نخرید. 5 ، 6 تومن که می شد، به مامان می گفت، مامان هم کیف می کرد و چند برابرش می کرد و برایش طلایی، چیزی می خریدند؛ این میشد خرید با پول خودش! من اما وضعم خوب بود، من پسر خانه بودم؛ به قول مامان، مرد خانه! همیشه خرید بیرون به عهده ی من بود، برای همین همیشه 2 ، 3 تومنی داشتم. هیچ وقت پول برای چیز بزرگ جمع نکردم، تا بود خرجش می کردم و اگه نبود، باید صبر می کردم که خریدی را به من بسپارند. همیشه دلی خرید می کردم، مثلا یکهو دوچرخه ام را اسپرت می کردم و 2هفته بعد پشیمان بودم، یک دفعه وسایل خطاطی می خریدم و تمرینم همش 2روز! خلاصه آدم پس انداز نبودم.
پاییز را می گفتم با ماه هاش؛ آذرش که هیچ! هیچ وقت نفهمیدم آذر که آتش معنی می دهد با قوس که همان کمان است با آن هیکل نیمه اسب و نیمه مرد کماندار، چه نسبتی دارند؛ آذر حتما همان ترکیب رنگ های آتشین است، اما همیشه توی آذر برف می بارد، حداقل دهات ما اینطور بوده، اگر هم برفی نباشد، حتما اونقدر سرد می شود که رنگ پاییز اصلا توش به چشم نمی آید.
عقرب اما همیشه گُم بود برایم، یک چیز خطرناک و وحشتناک! که نیشش حتما از پا درت می آورد. فقط توی فیلم ها دیده بودم که عقرب که نیششان می زند، دورش را می بندند و می مکند تا زهرش درآید. گاهی خواب مار و عقرب و از این چیز ها می دیدم، ولی هیچ وقت، فکر نکرده بودم که پَرم به عقرب بگیرد.
پاییز که از را رسید، سال 85 را می گویم، ماه رمضان بود، از آن سال هایی که پاییز حسابی شیطان بود، بالاخره نیش این عقرب شیطان قلب مرا گزید، از آن جاهایی که نه می شود دورش را بست، نه می شود مکیدش؛ زهر این عقرب پُمپ شد و پُمپ شد تا همه ی جونم شد عقرب، حالا دقیقا 3سال می گذرد، 3سال تمام که عقرب موفق شد بشود تمام جهان من، هستی من، نیش عقرب شده بوسه هایی که می گیرم تا تنم از زهرش تهی نشود. این عقرب را دوست دارم. خیلی بیشتر از اسپرت کردن دوچرخه ام یا خطاطی کردن. عقرب که حالا زندگی من است، دلش هم مثل پاییز شیطان است، فراموش می کند گاهی که مرا گزیده و باید پرستاریم کند. گاهی بی تابی می کند، غُر میزند، از سر و کولم بالا می رود، قهر می کند، یادش می رود، آشتی می کند. دختر پاییز است آخر. دوستش دارم، این عقرب شیطانی را.
پ.ن۱: تولدت مبارك
پ.ن۲: 22سال پیش، امروز، آیدا جونم اومد به این دنیا که جون منو بگیره!
پ.ن۳: كيا ديشب ساعت ۱۲ متوجه بارون شدن؟ درست اولين دقيقه ۴آبان...
داروگ،
کی میرسد باران...

